محمد حسن زارعیان

فرهنگ دارای کارکردهایی می باشد که عبارت است .

 

 

محمد حسن زارعيان2

1-فرهنگ عامل ایجاد ارزشهای اجتماعی :

فرهنگ عامل ایجاد ارزشهای اجتماعی و تدام بخش آنها است .که افراد جامه با توسل به آنها ، نیازها و خواسته های خود را سامان بخشیده و اهداف خود را برای آینده تعیین می کند. ارزشها و شرایط فرهنگی نقش بسزایی در افزایش و یا کا هش رشد اقتصادی، تقویت و یا تضعیف نهاد های مردم سالار و ارتقاد و یا تنزل عدالت اجتماعی دارند . ارزشهایی همچون تا کید بر آینده نگری ، کار سخت ، آموزش کارا و اثر بخش منابع انسانی ،شایسته سالاری و صرفه جویی در منابع مالی، وقت شناسی، مسئولیت پذیری، اعتماد، احترام قانون گرایی، اخلاق و .... نقش بسزایی در توسعه و پیشرفت کشور ایفا می کند و جوامعی که از این ارزشها در شرایط فرهنگی خود تبعیت می کنند جوامعی پیشرفته و قابل تحسین هستند و آنهایی که ضد ارزشها را برای خود ارزش تلقی می کنند و غافلانه فقر و نداری خود را به حساب روزگار و جبر و خدا می گذارند و دانش و تجربه ژرف و واقع بینانه از جهان هستی و اصلاح عقاید ، عادات و سنن خرافی ندارند ، جوامعی مطرود و منزوی هستند .

2-فرهنگ عامل ایجاد هویت فرهنگی است .

انسان بر خلاف حیوان که محصور طبیعت است، در اثر زیستن در فرهنگ، واقعیت را باتوجه به معناها می آفریند و بر اساس معناهای تنظیم شده رفتار می کند. بنابر این از طریق فرهنگ است که وی تبدیل به موجودیتی فرهنگی شده و هویت فرهنگی پیدا می کند. انسان در جهت رفع نیازهای خود چنان با ارزشها، آرمانها، اخلاقیات و آداب و سنن آمیختگی پیدا کرده و جنبه روانی و معنوی به آنها می دهد که حتی گاهی در جهت خلاف هدف و مسیر طبیعی خود عمل می کند.

3-فرهنگ عامل ایجاد غریزه فرهنگی می باشد .

همانطوری که موجود زنده از راه وراثت طبیعی، غریزه‌های طبیعی را به ارث می برد، موجود فرهنگی نیز از راه وراثت اجتماعی، غریزه های فرهنگی را به ارث می برد. بدین معنا که با بار آمدن در یک فضای فرهنگی، هنجارهای رفتاری را چنان در عمق خود و یا در طبیعت خود می نشاند که تمامی کُنش ها، واکنش‌ها، خواستن ها و نخواستن ها و به عبارتی کل نظام رفتاری او را کنترل می کند.

4-فرهنگ عامل حفظ دستاوردهای‌نسل‌پیشینن می‌باشد.

فرهنگ مهمترین عامل حفظ دستاوردهای نسل پیشین است. اساسی ترین عامل انتقال میراث گذشتگان زبان است که از عناصر اصلی فرهنگ به شمار می رود. از طریق زبان است که فرد بادستاوردهای مادی و معنوی نسل پیشین آشنا شده و آنها را به ارث می برد و از صورت موجود میرای طبیعی به موجود ماندگار تاریخی و فرهنگی تبدیل می شود و با آن که هستی طبیعی او از میان می رود، ولی فراورده ها و دستاوردهای فرهنگی او می ماند ، نسل اندر نسل بماند و چه بسا سازنده تر و اثر مند تر از پیش باشد .

5-فرهنگ‌عامل انسجام بخش نظام‌اجتماعی می‌باشد.

فرهنگ عامل وحدت و انسجام بخش نظام اجتماعی است. بدین معنا که با تعیین و استقرار نظام رفتاری افراد در درون نهاد ها و ساختارهای اجتماعی، نظامهای رفتار جمعی را که باعث متمایز شدن جوامع از یک دیگر می شود ، به وجود می آورد. بنابر این فرد هنگامی به راستی فرد می شود و هویت اجتماعی و انسان می یابد که این نظام از پیش داده شده رادر خود جذب کند و با آن همنوا می شود .در صورتی که فرد بخواهد پا از دایره نظام ارزشها و هنجارها و قرار دادهای آن بیرون گذارد با نظام کیفری فرهنگ روبرو می شود.

هر فرهنگی دارای نظام های پاداش و کیفر است که به رفتارهای افراد خود در جهت حفظ نظام ارزشی و معنای آن فرهنگ پاداش داده و رفتارهای خلاف آن را کیفر می دهد. همین نظام پاداش و کیفر است که سبب رفتارهای هماهنگ و یکسان در افراد در حفظ نظم اجتماعی معین می شود .این نظام کیفری از سرزنش، توهین، بد گویی و طرد آغاز شده و می تواند تا زندان، مرگ و اعدام پیش برود. بدین سان، هر فرهنگ یک نظام است با هنجارها و وسایل کیفر و پاداش گفتمان ویژه ای که باید ها و نباید ها را معین می کند .

6-فرهنگ مبین ساختار های اجتماعی است .

فرهنگ مشخص می کند که خانواده دارای چه ساختاری باشد، تک همسری یا چند همسری ؟ مشروع یا نا مشروع بودن روابط قبل از ازدواج و این که مستوجب کیفر یا سرزنش است یا نیست . فرد چه نوع ارتباطی می تواند با دیگران داشته باشد و برای برقراری این ارتباط از چه زبانی استفاده کند و یا چگونه انسان رابطه خود را با عوامل فوق طبیعی تنظیم کند . فرهنگ چاره جویی هایی برای تنظیمات اجتماعی ایجاد می کند که به زندگی روز مره نظم می دهد و برای نیازهای فردی و جمعی پاسخ تدارک می بیند.

حجت الله ايوبي

دبيرکل کميسيون ملي يونسکو در ايران

 

 

unesco

سازمان يونسکو سازماني است که با اهداف و آرمانها و انديشههاي ملت ايران بسيار خوشنام است.

انديشه پايهگذاران يونسکو اين بود که ما براي مقابله با جنگ، بايد با گرگ درون بجنگيم و ريشه جنگ را در افکار و روح و روان مردم بخشکانيم که اين انديشه با آيين و دين و سنتهاي مردم ما کاملا سازگار است.

دبيرکل کميسيون ملي يونسکو در ايران خاطرنشان کرد: خوشبختانه بر خلاف خيلي از سازمانها که بازيچه دسته کشورهاي استعماري شدند، کارنامه يونسکو بسيار خوشنام هستند و امسال رژيم صهيونيستي از اين سازمان خارج شدند و همين موضوع نشان دهنده اين است که يونسکو اهداف آنها را محقق نکرد.

ايوبي ادامه داد: در جريان جهاني شدن تقريبا خيلي از متفکران معتقد بودند که اين پديده با اقتصاد ايجاد شده ولي با فرهنگ ادامه پيدا ميکند و در همان زمان هم يونسکو پرچم فرهنگي را بلند کرد و براي حفظ فرهنگهاي مختلف تلاش کرد.

وي با تاکيد بر اينکه جمهوري اسلامي ايران ميتواند خيلي از منافعش را در اين سازمان پيگيري کند و قطعا پيگيري هم ميکنيم عنوان کرد: مردم ايران در بحث آموزش و فرهنگ و هنر سرآمد هستند.

دبيرکل کميسيون ملي يونسکو در ايران با اشاره به اينکه يونسکو بلندگويي است که ما ميتوانيم در آن حرف بزنيم خاطرنشان کرد: امسال و سال آينده در سازمان يونسکو ما اسامي شيخ شهاب سهروردي و دانشگاه جندي شاپور را به عنوان کانديداهاي نام سال يونسکو معرفي کردهايم.

وي گفت: ما در بحث اقتصادي و پروژههاي گوناگون شايد نتوانيم با برخي از کشورهاي پيشرفته رقابت کنيم ولي قطعا آن کشورها هرکاري کنند نميتوانند شهر تاريخي بسازند چون شهر تاريخي نيازمند تاريخ است که آنها از اين ويژگي برخوردار نيستند.

ايوبي تصريح کرد: اگرچه ما بايد کشور مدرني باشيم که حتما هم ميشويم ولي نقطه قوت ما همين آيينهاي چندين هزار ساله و تاريخ بسيار کهن و قديمي ماست و معرفي اين نقطههاي قوت يکي از ويژگيهايي است که در يونسکو ميتوان يافت.

دبيرکل کميسيون ملي يونسکو در ايران با تاکيد بر اينکه يزد را به هر صورت نگاه کنيم جزو برجستهترين شهرهاي ايران است عنوان کرد: بناي ما در يونسکو بر توسعه نيست و قصد نداريم تعداد زيادي دفتر منطقهاي ايجاد کنيم ولي واقعا برخي شهرها ويژگيهايي دارند که ما نميتوانيم همه امور آنها را از تهران پيگيري کنيم و لازم است در که با استفاده از ظرفيتهاي موجود در همان استانها، دفتر نمايندگي در استان ايجاد شود.

وي خاطرنشان کرد: اين دفتر، دفتر استان يزد است و شوراي شهر و استانداري پيگير موضوعي شدند که ميخواهد به کل استان توجه داشته باشد و نکته دوم هم اينکه اين استان در ارتباط با دفتر منطقهاي پيشقدم شده و قطعا ميتواند الگويي براي ساير استانهاي کشور که ظرفيتي همچون ويژگيهاي برجسته يزد دارد باشد.

ايوبي با بيان اينکه بحث آب از موضوعات مهمي است که پيشنهاد ميشود به عنوان مصوبه نخستين کار اين دفتر شروع به کار شود گفت: در بحث آب قرار نيست مشکلات به وسيله جنگ و درگيري حل شود و لازم است که اين موضوع با مسائل فرهنگي و گفتوگو برطرف شود.

تسنيم

روند تاريخي مفهوم فرهنگ

محمد حسن زارعيان

farhang

مفهوم فرهنگ داراي پيشينه طولاني ويژه خود است که شناخت برخي از مقاطع تغيير و توسعه آن مي تواند زمينه را براي شناخت عميق تر ابعاد مختلف و درک اهميت عناصر و عوامل آن فراهم آورد.

واژه آلماني و فرانسوي کولتور (culture) و انگليسي کالچر(culture) در اصل از کلمه لاتيني کولترا(cultura) به معني کشت و زرع و يا پرورش حيوانات برگرفته شده است.

اين معنا هنوز در واژههاي agriculture (کشاورزي) و horticulture (باغداري) و cult و cultus (آيين و نيايش) برجاست. اين واژه نخست در زبان هاي فرانسوي و انگليسي کاربرد يافت و در اوايل قرن شانزدهم، معناي اوليه کولترا که به معناي پروردن و کشت و زرع بود رفته رفته از حوزه کشاورزي و دامپروري خارج شد و در مفهوم پيشرفت انسان، براي تبيين تکامل ذهني افراد بشر و رفتار شخصي از راه آموزش به کار گرفته شد. اين واژه نخست در زبان هاي فرانسوي و انگليسي کاربرد يافت و سپس در اواخر سده هيجدهم از فرانسه به آلمان به شکل (kulture )رواج يافت. استعمال واژه کولترا ابتدا در آلمان مترادف با تمدن (civilization) و معرف «فرهيخته بودن» و «متمدن بودن» بود.

در زبان انگليسي و فرانسوي نيز تا دير زماني واژه تمدن را به جاي کالچر به کار مي بردند و مرادشان از آن، پرورش، پيشرفت اجتماعي و کمال يافتن طبيعت بشري از راه آموزش و پرورش و دست يافتن به رده هاي بالاي ادب و علم و هنر بود.

يکي از عوامل اساسي پيدايش مفهوم تازه فرهنگ، پديد آمدن مفهوم پيشرفت در تاريخ بود. در دروه رنسانس (نوزايش) برخلاف ديدگاه بدبينانه سده ميانه نسبت به حرکت تاريخ، اين احساس پديد آمد که انسان به چيزهاي بزرگ تازهاي دست يافته است، بدون اين که بتواند معناي اين پيشرفت ها را با ديد تاريخي بيان کند. در آغاز سده هيجدهم بود که اين انديشه، در اروپاي غربي پديدار گشت که دستاورد هاي روزگار نو نه تنها معادل دستاوردهاي روزگار باستاني و سده هاي ميانه است. بلکه از آنها نيز برتر است. علت گسترش اين انديشه دستاوردهاي مثبت علوم به همت پيشتازاني همچون کوپر نيکوس، گاليله و نيوتن و فلسفه پيشتاز و نيز انباشت ثروت بود.

آدلونگ و هردر دو تن از فلاسفه و زبان شناسان آلماني، مفهوم فرهنگ (کولتور) را براي اولين بار به جاي آداب و روسوم به کار بردند.

تايلور انسان شناس انگليسي در سال 1871 با انتشار کتاب خود به نام «فرهنگ ابتدايي» نخستين تعريف رسمي و روشن علمي از فرهنگ ارائه داد که اين تاريخ را مي توان در واقع زاد سال اين مفهوم علمي دانست. در معناي علمي تازه، فرهنگ به دسته اي از ويژگي ها و دستاوردهاي جوامع بشري و در نتيجه تمامي بشريت اشاره دارد که به صورت غير وراثتي و زيستي انتقال پيدا مي کند و وجه مميزه انسان از حيوان است.

در کنار هم قرارگرفتن دو واژه « فرهنگ » و « ابتدايي » در کتاب تايلور نشانه ي جا افتادن مفهوم علمي تازه فرهنگ بود. با اين تحول اين واژه بار ارزشي کهن خود را فرو گذاشت و معنايي فراگير يا جهانشمول يافت، يعني در ذيل مفهوم خود انواع گوناگوني را در بر گرفت تا آن زمان که فرهنگ منفرد به کار مي رفت تنها معناي شيوه رفتار و ذهنيت مردم خاص از آن خواسته مي شد. آن هم در بالاترين رده اجتماعي يعني مردم « با فرهنگ » اما بايد در ميان آمدن مفهوم «فرهنگ ها» سخن گفتن از فرهنگ « سر آمدان» « فرهنگ ديني » « فرهنگ پيشرفته » « فرهنگ عامه » و مانند آنها ممکن گشت. و به اين صورت مفهوم علمي و چه بسا اساس ترين مفهوم فرهنگ وارد حوزه انساني شد.

آشنايي ايرانيان باعلوم اجتماعي مغرب زمين و گشوده شدن کرسي هاي دانشگاهي به روي اين علوم، معادل « فرهنگ » را در زبان فارسي براي اين مفهوم قرار داد.

واژه فرهنگ در زبان فارسي از واژه هاي بسيار کهني است که نه تنها در نخستين متن هاي نثر فارسي دري بلکه در نوشته هاي بازمانده از زبان پهلوي نيز فراوان يافت مي شود. صورت پهلوي آن فَرَ هَنگ (far-hang) ترکيبي از پيشوند فَرَ به معناي پيش، بالا و ريشه باستاني ثنگ (thang) به معناي کشيدن است. از اين ريشه است واژه هاي فارسي « هنگ» به معناي قصد و آهنگ و «هنجيدن» «هيختن» به معناي بيرون کشيدن و بر آوردن است. از همين ريشه با افزودن «فر» «فرهيختن» «فرهنجيدن» به معناي تربيت کردن، ادب آموختن و تاديب کردن است.

در ادبيات فارسي، اصطلاح فرهنگ از نظر لغوي به معناي ادب و عقل و سنجيدگي و دانش و بزرگي است.«هر که نيک تر داند در علم و چيزهاکه مردم بدان فخر کنند، گويندکه وي مردي فرهنگي است» فردوسي مي گويد.

بياموخت فرهنگ و شد برمنش /بر آمد ز بيغاره و سرزنش

زفرزانگان چون سخن بشنويم / به راي و به فرمانشان بگرويم

کز ايشان همي دانش آموختيم / به فرهنگ دل ها بر افروختيم

امروز کاربردهاي گوناگون واژه فرهنگ در زبان فارسي مانند «فرهنگ ابتدايي» «فرهنگ عامه» «فرهنگ مدرن» و ترکيب هايي مانند «خرده فرهنگ» و «فرهنگ پذيري» و مانند آن در حوزه تاريخ، جامعه شناسي، انسان شناسي و جز آن حکايت از آن دارد که واژه فرهنگ بار معنايي«کولتور» را در حوزه علوم انساني پذيرفته و در عين حال در برخي ديگر از ترکيب هايي خود مانند «با فرهنگ» و «بي فرهنگ» بار معنايي کهن خود را نيز نگاه داشته است.

مهدي معتمدي - مسئول کتابخانه عمومي مجتمع فرهنگي هنري شهرستان مهريز

 

 

 

abartazeha

براي بررسي تاريخي کتابخانه بايد نقطه آغازي در نظر بگيريم، که اين نقطه آغاز مي تواند اختراع خط باشد يعني مرز بين تاريخ و ما قبل تاريخ. با اختراع خط پايه هاي اوليه کتابخانه ها پي ريزي شد. در نتيجه براي آشنايي با نخستين کتابخانه ها نگاهي اجمالي به کتابخانه هاي قرون باستان مي اندازيم. ( البته کتابخانه هاي ايران را از عصر قديم تا جديد به طور جداگانه در مباحث بعدي معرفي مي کنيم).

کتابخانه هاي سومريان: از خرابه هاي شهرهاي باستاني سومريان چنين برمي آيد که آنان در حدود 2700 سال پيش از ميلاد کتابخانه هاي شخصي، مذهبي و دولتي برپا کرده بودند که مشهورترين آن ها کتابخانه ((تلو)) با بيش از 30 هزار لوح گلي بوده است.

کتابخانه هاي بابليان: معروفترين کتابخانه بابليان ((بورسيپا)) نام داشت که يکي از شاخص ترين کتابخانه هاي عهد باستان بود و به طور کلي کتابخانه هاي آنان از نوع کتابخانه هاي معابد و قصرها بود.

کتابخانه هاي آشوريان: مشهور است که کتابداري به عنوان يک پيشه به آن دوران باز مي گردد، و آشور بانيپال را بايد بحق (( کتابدار- پادشاه)) باستاني تاريخ ناميد، و در تاريخ کتابخانه براي نخستين بار در کتابخانه ((نينوا)) به فهرست بر مي خوريم.

کتابخانه هاي فنيقيها: اهالي کارتاژ ( واقع در تونس کنوني ) مراکز اسناد و کتابخانه هايي بغايت نيکو داشته اند.

کتابخانه هاي مصريان: ماده نوشتني مصريان پاپيروس بوده و در معبد معروف الهه ((ازيدا)) لوحي کشف شده است که بيانگر کتابخانه اي باشکوه بوده است، و بر روي آن اين عبارت نوشته شده است: اين سالن کتاب هاي بانوي مکرم سيشات، الهه تاريخ است که اسناد زندگي بخش ازيداد در آن حفظ مي شود

کتابخانه هاي يونان: بزرگ ترين کتابخانه در تمدن يونان کتابخانه ((اسکندريه)) بوده است. بعد از آن کتابخانه پرگاموم را مي توان نام برد

کتابخانه هاي روم: به مدت پانصد سال کتابخانه اي در روم وجود نداشت، چون کار اصلي روميان بيشتر کشاورزي و تجارت بود، ولي معروفترين کتابخانه روميان کتابخانه ((اولپين)) نام داشته است که امپراتور تراژن آنرا ساخته است.

کتابخانه هاي شامات: معروف ترين آن ها با نام ((ايبله)) يا مرکز اسناد ايبله مي باشد. کتابخانه شهر اوگاريت نيز از ديگر کتابخانه هاي مهم ناحيه شامات در عصر باستان مي باشد.

فاطمه قانع

دانشجوی دکترای ادبیات

 

 

1

قصه ها را جدی بگیریم!

هرسال وقتی شب یلدا میشود تازه یادمان می افتد که در قدیم پدربزرگ ها و مادربزرگ ها قصه می گفتند.

به فکر می افتیم که در مراسم های شب یلدا یک نفر قصه گو دعوت کنیم تا به رسم قدیم قصه ای بگوید و برود.

حساب قصه گفتن برای کودکان جداست اما قصه گویی برای بزرگسالان این روزها فقط تشریفاتی شده است.

رسانه های نوین بار و بندیل قصه گفتن را از زندگی جمع کرده اند و برده اند اما در قدیم چنین نبوده است. قصه ها جزوی از زندگی بوده اند، جزوی از اعتقادات مردم بوده اند.

یکی از همکارانم تعریف می کرد که مادربزرگش قصه های زیادی بلد بوده است و رسمی بوده که هرکس مشکلی داشته، مقداری نخود می خریده و می آورده است پیش مادربزرگ...

مادربزرگ برای نخود ها قصه «پیر خارکن» را که مضمونش رهایی از مشکلات است، تعریف میکرده و بعد پوسته های نخود را میگرفتند و به آب روان می بخشیدند و نخود ها را بین مردم تقسیم میکردند. یعنی قصه تقدس داشته و مادربزرگ با اعتقاد کامل قصه را برای نخود ها تعریف میکرده است.

دوست دیگری هم تعریف میکرد که مادربزرگش در جوانی برای مشکلی که داشته نذر کرده که هر سه شنبه، آشی بپزد و برایش قصه «بی بی سه شنبه» را بگوید. حاجتش که روا میشود تا 40سال بعد که فوت میکند، هر سه شنبه در سفر و حضر آش را بار می گذاشته است و حتی اگر هیچ مستمعی نبوده، قصه را برای قابلمه آش تعریف میکرده است و این آش را فقط زن ها بایست میخورده اند، چون کاراکتر اصلی قصه یک زن بوده که از مشکلش رها میشود.

برای ما که قصه ها را امروزه خاص دنیای کودکان میدانیم و خودمان را درگیر سناریو های به اصطلاح پیچیده تر کرده ایم، این چنین اعتقاداتی غریب است.

غافل از اینکه این قصه ها جنبه درمانی داشته اند. چه بسا که حل شدن مشکل کاراکتر قصه، تلقینی بوده است که مشکل شخص هم قرار است که حل شود.

برونو بتلهایم در کتاب «افسون افسانه ها» می نویسد؛ هر ترس ناشناخته ای که از ضمیر ناخودآگاه به خودآگاه بیاید میزان آسیبش کمتر می شود و غول ها و دیوهای قصه ها هم نمادی از ترس های نامعلوم بشر هستند که در دل قصه ها جان میگیرند و مخاطب با قهرمان قصه همذات پنداری میکند و آنها را شکست میدهد.

نکته اینجاست که رسانه های تصویری هیچگاه نمی توانند جای قصه گویی شفاهی را بگیرند، چون وقتی تو تصویر را دیدی، دیگر چیزی از درون تو ساخته و پرداخته نمیشود و آن تاثیر روانی را نخواهد داشت.

افسوس که ما امروزه از این تاثیر غافل شده ایم..شاید بهتر باشد قصه ها را جدی تر بگیریم!

دکتر سيدمحمد بهشتي

کتاب زير دست و پاي روزمرگي، نشر گمان

hakimyazd

«شهر را اهالي آن مي سازند»؛ اين جمله به ظاهر ساده و بديهي است، ولي معناي اصلي آن اغلب مغفول واقع شده است تا جايي که مسئولان مديريت شهر گمان مي برند که آنهايند که شهر را مي سازند. اين تصور خطا از آن جا ناشي مي شود که تصور واضح و روشني از معناي شهر وجود ندارند.

شهر بودن جايي مسئله اي کمّي نيست؛ يعني اگر بر جايي نام شهر مي گذاريم و جاي ديگر را شهر نمي دانيم بنا به اختصاصات جمعيتي با زير ساختي و کالبدي يا وسعت آن جا و... نيست؛ شهر جاييست که در آن مدنيت حاکم است و مدنيت حالي است مترتّب بر اهالي شهر. مردمان برخوردار از مدنيت حال خوشي را براي شهرشان به ارمغان مي آوردند و اين امري است موثر بر کيفيت شهر و حال و هواي آن. اهالي شهر در احوال خوش مدني شور خود را به فضاهاي عمومي شهر تسري مي دهند و شهر جولانگاه هنرمندي اهالي شهر خواهد بود. به عکس،وقتي شهروندان دچار احوال مدني ناخوشند، شهر نيز گرفتار بحران مدني خواهد بود و اين به معني افول کيفي شهر است، چراکه زندگي شهري همراه اهل شهر به پستوي فضاي خصوصي منتقل مي شود و صحنةشهر خالي از بازيگران مهم و مؤثر و محروم از هنر آنان مي شود و در چنين صحنه اي ديگر کسي دغدغة کيفيت نخواهد داشت.

پس اينکه شهري حال خوش داشته باشد ضرورتاً به اين معني نيست که از رونق اقتصادي برخوردارست و يا زيرساخت هاي قوي دارد و ... شرط لازم براي خوب بودن شهر اقتصادي و زير ساختي نيست، بلکه بيش از آن برخورداري اهالي از حال خوش مدني است؛ چه بسا شهرهاي پررونق و واجد زيرساخت هاي مناسب که اهالي آن احساس خوب رضايت از شهر خود ندارند.

مديريت شهري ممکن است به لحاظ عملکرد ضعيف يا قوي باشد؛

قوت عملکرد اين نهاد را بايد موضوعي مجزا از احوال آن دانست. احوال مديريت شهري معمولاً متجانس با حال مدني شهروندان است. احوال مديريت شهري معمولاً متجانس با حال مدني شهروندان است. به عبارتي شهر مديريت متناسب با خود را جذب مي کند؛ به همان ميزان که حال مدني شهر و شهروندان آن خوش باشد، مديريت شهري نيز مديريتي مدني است و اگر شهر دچار بدحالي مدني باشد مديريت شهري مديريتي غيرمدني و بي توجه به حال و هواي آن خواهد بود. در حال خزان مدني چه بسا مديريت شهربسيار پرکار و قوي نيز باشد، ولي هرآنچه مي کند تنها بر وجوه کمي و کالبدي شهر مؤثرست و نه بر کيفيت آن. موضوع کار مديريت پرتلاش شهري در شرايط بحران مدني عمدتاً عمليات عمراني و کالبدي و ... است؛ در اين حالت گياهان پارک و حاشيةخيابان ها و حيوانات مزاحم سطح شهر تنها موجودات زنده اي هستند که مورد توجه مديريت شهري قرار مي گيرند.

به تعبير ديگر، در اين مراتب گويي اهالي شهر در سايه قرار دارند و کيفيت زندگي اهالي شهر موضوع مديريت شهري به شمار نمي رود و مفهوم «مديريت شهري» به «خدمات شهري» تنزل پيدا مي کند.

«حال» امري متغير و دگرگون شونده است. شهر نيز همچون موجودي ذي حيات از «حالي به حال ديگر» مي شود. زماني که شهر در حال گذار از حالي به حال ديگرست از دوره هاي حساس حيات شهر است؛ مديريت شهر در اين حالت نقش مؤثري بر سرعت و کيفيت اين انتقال خواهد داشت. مديريت شهري اگر متوجه تغيير احوال از بحران به حال خوش مدني نباشد ممکن است در عين اينکه بسيار قوي و پرتلاش است به علت عدم تجانش با احوال شهر بازخوردهاي مناسبي از محيط دريافت نکند.

در بازه اي از زمان که احوال اهل شهر رو به بهبود است، ولي مديريت شهري کماکان همان حال سابق را دارد و از تغيير و تحولات بي خبر مانده است، همچون نوازندة ساز ناکوکي است که پيش از اين واکنش کسي را بر نمي انگيخت و اکنون، با تغيير احوال شنوندگان و شهروندان، متوجه اين ناکوکي و صداي گوشخراش مي شوند و طبيعتاً واکنش مطلوب نشان نخواهند داد و البته در چنين شرايطي باز هم مديريت شهري، بي خبر از علت هاي اصلي، اين موضوع را نشانة قدرناشناسي، و يا ناآگاهي اهالي مي پندارد. اين درحاليست که مديريت هوشمند شهري بايد طلايه دار تغيير احوال مدني باشد و به استقبال حال خوش مدني برود و در غير اين صورت بي تاثير و چه بسار مخل خواهد بود.

تغيير در سازوکار مديريت شهري به معني تغيير در سرفصل وظايف آن نيست، بلکه مديريت همچنان به همان وظايف پيشين خود عمل مي کند، ولي شاهد تغيير کيفي در وظايف هر حوزه خواهيم بود. اصولا از جملة تفاوتها در سازوکار مديريت تغيير محل توجه از کميات به کيفيات است؛ يعني کيفيت بر کميت اولويت پيدا مي کند و حتي کمّي ترين امور شهر به لحاظ کيفي مورد توجه قرار مي گيرند. در اين حالت مديريت شهري از جنس مديريت فرهنگي و اجتماعي خواهد بود در عين اينکه کمّي ترين وجوه مديريتي نيز مغفول نيست. مديريت شهري با راه حل هاي نرم افزاري قادرست حتي کمّي ترين مسائل را حل و فصل کند. در اين وضعيت موضوع مديريت شهري احوال اهل شهر مي شود و همگي اقدامات آن معطوف به فراهم آوردن موجبات احوال خوش براي شهروندان خواهد شد؛ يعني حتي اگر عمليات عمراني اي در شهر در حال انجام است غايت آن رضايت خاطر شهروندان و فراهم کردن موجبات حضور آنان در فضاهاي شهري و لذت بردن آنان است و نه برآوردن عملکردي ترين نيازهاي آنان همچون تسهيل رفت و آمد و ... به اين ترتيب مديريت شهري همواره مي کوشد ميدان عوامل مخل را تنگ تر سازد و عرصه را براي آنچه مقوم زندگي شهري است، فراخ کند.

مديريت شهري بايد به اين باور برسد که «ساختن شهر» به معني وسعت بخشيدن به فعاليت هاي عمراني و تدارک هرچه بيشتر زير ساخت هاي شهري نيست، بلکه به معني تدارک فضاي لازم براي ظهور و ايفاي نقش اهل شهر است، چراکه اين اهل شهرند که شهر را مي سازند. مديريت شهري در اين حالت از جايگاه فاعل مايشاء و کارفرما به جايگاه واسطه و خادم تغيير موضع مي دهد. انفعال مديريت شهري در اين مرتبه همچون انفعال باغبان نسبت به باغ است؛ باغبان بي آنکه در چيستي و چگونگي گياهان باغ تغييري ايجاد کند، صرفاً زمينه را براي شکوفايي و باردهي آنها فراهم مي آورد؛ به عبارتي شرايط را براي به ثمر رسيدن قابليت هاي باغ مساعد مي سازد؛ چنانکه اگر مانعي براي رشد گُلي هست، برطرف مي کند و هر خدمتي که بايد براي نشاط و شکوفايي گل ها انجام مي دهد. همان قدر که مراقبت باغبان ضامن رونق و بقاي باغ است، نقش مديريت شهري نيز در پويايي شهر حياتي است. در اين مرتبه هر اقدام مديريتي بهانه اي است براي ارتقاي کيفيت زندگي شهري.

شهر تهران نيز پس از چندين دهه بحران مدنيت در حال گذار از خزان به بهار مدني است. طبعاً در چنين دوره اي مديريت شهري بايد با آغوش باز به پيشواز مدنيت برود و همگام و همجنس اين حال جديد شود و در غير اين صورت جا خواهد ماند و به عنوان نهادي مخل نزد عموم شناخته خواهد شد. تمناي مدنيت نويدبخش تحولاتي سازنده است؛ تحولاتي که شهريت تهران را احيا مي کند و آن را از سکونت گاهي گسترده و ناکارآمد به شهري منسجم ارتقا مي بخشد. مديريت شهري در عالي ترين مرتبه به استقبال اين احوال اهل شهر مي رود وگرنه ديري نخواهد پاييد که بنا بر طلب جامعه مديريت کارآمد جايگزين مديريت ناکارآمد خواهد شد.