مریم دهشیری

کارشناس ارشد ادبیات کودک و نوجوان

phoca thumb l Shahnameh 2

کودکان خود را با شاهنامه آشنا کنیم

امروزه کودکان ما بیش از پیش به قصه‌ها و ادبیات کهن نیازمندند. در میان آثار کلاسیک فارسی، شاهنامه اثر سترگ فردوسی از جایگاه برتر و ویژه‌‌ای برخوردار است.

قصه‌های شاهنامه، قصه‌هایی پهلوانی است که به دلیل حضور عناصر جادویی و خیالی چون دیوان، پریان، جادوگران، پرندگان اساطیری و... می‌تواند مخاطب کودک را جذب کند. به سبب گستردگی مضامین در شاهنامه، شاهنامه کارکردی چندگانه می‌تواند داشته باشد. در کنار لذت بردن از این داستان‌ها، کودکان با تاریخ اساطیری، فرهنگ و ادب سرزمین‌شان آشنا می‌شوند. از سوی دیگرشاهنامه الگویی ارزشمند برای پرورش و آموزش کودکان است، چرا که شاهنامه اثری مملو از مضامین آموزشی، تربیتی و اخلاقی است و خواندن آن می‌تواند راهنمایی در تعلیم و تربیت کودکان برای چگونه زیستن باشد.

شاهنامه و آموزه‌های اخلاقی و تربیتی

فردوسی افزون بر روایت حماسی و بیان داستان‌های پهلوانی به اخلاق و فرهنگ‌سازی اخلاقی نگاهی ویژه داشته است. در طول تاریخِ تمدن و فرهنگ بشر، تمام تلاش متفکران و علمای مذهبی رهنمون کردن انسان به سوی ارزش‌ها و فضائل اخلاقی است، چرا که سعادت انسان و دوام جامعه در پایبندی به ارزش‌های اخلاقی است. در شرایط امروز جامعة ما که برخی ارزش‌های اخلاقی که ضامن بقا و اعتلای جامعه و سلامت روان ماست، کمرنگ شده است، پرورش کودکانی اخلاق‌گرا ضروری است. یکی از شیوه‌های مرسوم که ازگذشتگان تا به امروز باقی مانده و یکی از مؤثرترین شیوه‌های تربیتی است، بیان این آموزه‌ها به صورت غیرمستقیم و خلاقانه و در قالب قصه و افسانه است.

داستان‌های شاهنامه همه در نکوهش دروغ، حسد، غرور، خودکامگی، نابخردی، ستم‌پیشگی، بدعهدی، آزمندی و... و در ستایش درست‌کرداری، نیکی و خیر، دفاع از مظلوم، عدالت‌خواهی، میهن دوستی و... است.کودک با خواندن شاهنامه با این مفاهیم اخلاقی به طور ملموس آشنا می‌شود و بر پردة قصه‌های شاهنامه به عینه این مفاهیم را در قالب شخصیت‌های داستانی می‌بیند. همانگونه که کودک، بر پردة داستان جمشید، پیامدهای ناگوار خودکامگی و غرّه شدن به قدرت را می‌بیند؛ غروری که عاقبت آن خشم الهی و نابودی است؛ سرانجامی شوم و برآمده از حقیقت و تجربیّات بشری.

شاهنامه و خردورزی

ستایش خرد و خردورزی جوهره و اندیشة بنیادین شاهنامه است. در شاهنامه، عقل و خرد بر همه چیز برتری دارد. پهلوانان ستودۀ فردوسی در شاهنامه افرادی خردمند و با تدبیرند و نماد نیکی و اندیشة نیک به شمار می‌آیند که به جنگ با نابخردی و اهریمن و دیو آز و جاه می‌روند.

کودک با خواندن قصه‌های شاهنامه، همراه با پهلوانان، خردورزی را می‌آموزد؛ آنچه که نیاز امروز جامعة ماست، چرا که خرد، انسان را به سوی اعتدال رهنمون می‌سازد و از افراط و تفریط باز می‌دارد. در داستان زال، او کودکی است با دیگران متفاوت، امّا این تفاوت اگرچه با رنجِ آغازین همراه است، رهاوردی از تجربه و خردمندی را برای او در پی دارد که به او چهره‌ای یگانه در شاهنامه می‌دهد.

میهن دوستی

شاهنامه تاریخ این سرزمین است. وطن‌پرستی و میهن‌دوستی مفاهیمی هستند رو به فراموشی که می‌تواند تبعات ناگواری برای سرزمین مادری داشته باشد. پهلوانان شاهنامه همگی شخصیت‌هایی هستند که در راه نجات و اعتلای سرزمین خود رنج‌ها به جان می‌خرند و از جانِ گرانمایۀ خویش هم دریغ نمی‌کنند. همراه شدن با پهلوانان میهن‌دوست، کودکان را به سوی میهندوستی سوق می‌دهد و به فداکاری و تلاش برای میهن تشویق می‌کند.

هویت ملی و حفظ زبان پارسی

شاهنامه یادگار دوران تلاش برای احیای فرهنگ و زبان ایرانی و بازیابی هویت ایرانی است. فردوسی شاهنامه را سرود تا نگاهبان فرهنگ و هویت ایرانی و زبان پارسی باشد تا روح ایران‌گرایی را زنده نگه دارد. به همین دلیل شاهنامه سند هویت ملی ما است. شاهنامه به ما یادآوری می‌کند که ما ملتی بافرهنگ و باتمدن بوده‌ایم. با خواندن شاهنامه، کودک به هویت ملی و فرهنگ خود آگاه می‌شود، با پیروزی پهلوانان ایرانی شاد می‌شود و در غم و شادی‌هایشان شریک می‌شود. باری! شاهنامه می‌تواند کودکان ما را در رسیدن به یک خودباوری فرهنگی کمک کند.

شاهنامه و قهرمانان اسطوره‌ای و ابرقهرمانان هالیوودی

کودکان در سنین کودکی به دنبال قهرمان هستند. ابرقهرمانان سینمایی مدرن که از فرهنگی دیگر هستند جایگرین قهرمانان اسطوره‌ای ما شده‌اند. کودکان ما قهرمانان مدرن چون بتمن، اسپایدرمن، سوپرمن را بخوبی می‌شناسند اما گرد فراموشی و بی‌تفاوتی بر قهرمانان اسطوره‌ای ما چون رستم، فریدون، کاوه و... نشسته است.

یکی از کارکردهای اسطوره‌ها ارایة الگو و نمونه است.قهرمانان در شاهنامه دارای والاترین ویژگی‌های انسانی و ارزش‌های اخلاقی هستند. آنان جوانمرد، ازخودگذشته، مردم‌دوست و آزاداندیش هستند و از خودکامگی و غرور به دورند.کودک می‌تواند پهلوانان شاهنامه را قهرمان خود قرار دهد، با آنان همراه شده و با زندگی واقعی روبرو شود. بیاموزد که زندگی همراه با فراز و نشیب‌های بسیار است که می‌توان با نیروی خرد و تدبیر و تلاش بر آن فایق آمد.

و در آخر اینکه یکی از ویژگی‌های مثبت شاهنامه که آن را مناسب کودکان می‌کند، این است که فردوسی در کلام خود همیشه جانب اخلاق را نگه داشته است. فردوسی این اخلاق‌گرایی- چه در لفظ و چه در کنش‌های قهرمانان- را حتی نسبت به شخصیت‌های منفی هم رعایت کرده است.

پس بیاییم با بهره بردن از نثرهای روان و شیوه‌های گوناگون؛ بازی، نمایش خلاق، نقاشی و بیان دیگرگونه از شاهنامه مطابق با نیاز مخاطب کودک امروز، کودکانمان را با شاهنامه آشنا سازیم.

حکایت مردی زن نما که در حمّام زنان دلاّکی می کرد . این حکایت در دفتر پنجم مثنوی از بیت 2228 آغاز می شود .

 

 

molana

مردی ظریف اندام با صدای زنانه به نام نَصوح در حمام زنان مشغول به کار شد. زنان و دختران شاه را دلاکی می کرد. از این شغل هم امرار معاش می کرد و هم ارضای شهوت نفسانی. زمان زیادی به این کار مشغول بود. چند بار وجدان او بیدار شد و توبه کرد ولی نفس امّاره امانش نداد و دوباره به کار خود ادامه داد.

روزی نصوح که باطناً از عمل خود شرمنده بود نزد عارفی ربانی و عالمی با عمل رفت و از او خواست برایش دعا کند تا از وسوسۀ شیطان نجات یابد. عارف، ضمیر او را خواند و به روی خود نیاورد. تبسّمی کرد و گفت: انشاالله توبۀ تو پذیرفته خواهد شد. سرانجام دعای عارف به اجابت رسید. روزی نصوح طبق روال همیشگی در حمام مشغول به کار بود که ناگهان سر و صدائی بلند تر از سر و صدای همیشگی حمام زنانه بلند شد و شنید که زنی بلند جار می زند که مروارید گوشواره دختر پادشاه گم شده است.

فوراً در حمام را ببندید تا کسی از حمام خارج نشود. ابتدا ندیمان به رختکن حمام حمله بردند و کلیّه لباسها را گشتند ولی چیزی بنام مروارید نیافتند. زنی دیگر با صدای بلند اعلام کرد که همه باید برهنه کامل شوند چه پیر باشند و چه جوان تا مورد بازدید قرار گیرند. نصوح به مجّرد شنیدن این حرف خود را باخت و بگوشه ای از حمام پناه برد و درحالیکه بدنش مثل بید می لرزید، دست خود را به آسمان بلند کرد و با تمام وجود خدا را صدا زد و گفت: خدایا بارها توبه کرده ام ولی توبه ام را شکسته ام . تو ستّاری کرده ای. این بار هم ستّاری کن. این فعل زشتم را بپوشان، زین پس گرد هیچ گناهی نخواهم گشت. در این اثنا نوبت به وارسی نصوح رسید، زنی نام اورا صدا زد. همینکه نام خود را شنید بیهوش شد و به زمین افتاد زیرا او مرگ با خفّت را در یک قدمی خود می دید. دعای عارف این جا کارساز شد . ناگهان بانگی بلند شد که مروارید پیدا شد . از غریو و دستک کردن زنان خوشحال، نصوح بهوش آمد و دریافت که خطر مرگ از بیخ گوشش رد شده است. زنانی که بدو بدگمان بودند نزدش آمدند و عذرها خواستند. نصوح پیش خود می گفت: این فضل خداوند بود که مرا نجات داد وگرنه از آنچه شما می پندارید من بدترم. در همین حال ندیمه ای آمد که دختر شاه تو را می خواند که دلاکی کنی. نصوح گفت: دنبال دلاک دیگر بروید که به خدا قسم دست من از کار افتاد و قادر به دلاکی نیستم. او توبه حقیقی کرد و خداوند هم توبه او را با کرمش قبول می کند.

بود مردی پیش ازین نامش نَصوح

بُد ز دلاکی زن او را فتوح

در زمان گذشته مردی به نام نصوح وجود داشت که از طریق دلاکی کردن زنان امور خود را می گذرانید.

بود روی او چو رخسار زنان

مردی خود را همی‌کرد او نهان

او به حمام زنان دلاک بود

در دغا و حیله بس چالاک بود

او در حمام زنان دلاکی می کرد و در حیله گری و تزویر بسیار زرنگ و ماهر بود .

سالها می‌کرد دلاکی و کس

بو نبرد از حال و سرّ آن هوس

سالها در حمام زنانه دلاکی می کرد و هیچ کس از راز آن هوسباز آگاهی نداشت .

زانک آواز و رخش زن‌وار بود

لیک شهوت کامل و بیدار بود

چادر و سربند پوشیده و نقاب

مرد شهوانی و در غرّۀ شباب

نصوح چادر بر سر می کرد و مقنعه می گذاشت . درحالی که او مردی بود حشری آن هم در عنفوان جوانی .

دختران خسروان را زین طریق

خوش همی‌مالید و می‌شست آن عشیق

آن عاشق پیشه ، دختران سلاطین را اینگونه می شست و مالش میداد .

توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید

نفس کافر توبه‌ هاش را می‌درید

او بارها از این کار توبه کرد ولی نفس ستیزه گر توبه اش را می شکست.

رفت پیش عارفی آن زشت‌کار

گفت ما را در دعایی یاد دار

سر او دانست آن آزادمرد

لیک چون حلم خدا پیدا نکرد

آن عارف جوانمرد، سرّ او را دانست ولی چون از صفت الهی برخوردار بود، سر او را فاش نکرد.

بر لبش قفل است و در دل رازها

لب خموش و، دل پر از آوازها

عارف حقیقی بر لبش قفل سکوت زده شده در حالی که اسرار بسیاری از امور را دردل دارد

عارفان که جام حق نوشیده‌اند

رازها دانسته و پوشیده‌اند

سُست خندید و بگفت: ای بدنهاد

ز آنکه دانی ایزدت توبه دهاد

آن عارف وارسته تبسّمی کرد و بطریق دعا به نصوح گفت: ای بد طینت، خداوند از فعل بدت توبه دهد.

هر که را اسرار کار آموختند

مُهر کردند و دهانش دوختند

آن دعا از هفت گردون در گذشت

کار آن مسکین به آخر خوب گشت

دعای آن عارف از هفت آسمان گذشت و سرانجام کار آن درمانده گناه کار سامان یافت.

آن دعای شیخ نه چون هر دعاست

فانی است و گفت او گفتِ خداست

دعای یک انسان کامل همانند دعای دیگران نیست. زیرا او از خود پرستی دور است و گفتار او گفتار حق است.

چون خدا از خود سؤال و کَد کند

پس دعای خویش را چون رد کند؟

اگر خدا چیزی را از خود طلب کند، چگونه ممکن است دعای خود را رد کند؟

یک سبب انگیخت صُنع ذوالجلال

که رهانیدش ز نفرین و وبال

خلاصه با خلاقیت خداوند صاحب جلال، سببی ساخت تا نصوح را از لعن و گناه برهاند.

اندر آن حمام پر می‌کرد طشت

گوهری از دختر شه یاوه گشت

نصوح در آن حمام برای ریختن آب روی سر زنان طشت آب را پر می کرد که شنید جواهر دختر پادشاه گم شده است .

گوهری از حلقه‌های گوش او

یاوه گشت و، هر زنی در جستجو

پس در حمام را بستند سخت

تا بجویند اولش در پیچ رخت

در ابتدا در حمام را بستند تا در وهله اول جواهر گم شده را از لابلای لباس زنان حاضر در حمام بجویند .

رختها جستند و آن پیدا نشد

دزد گوهر نیز هم رسوا نشد

پس به جد جستن گرفتند از گزاف

در دهان و گوش و اندر هر شکاف

پس با جدَیت تمام دهان و گوش و هر شکافی را بطور کامل گشتند.

در شکاف تحت و فوق و هر طرف

جستجو کردند دُرّ خوش صدف

شکافهای بالا و پایین را همه جانبه گشتند ولی باز مروارید قیمتی پیدا نشد ((تدبیر دیگری اندیشیدند)).

بانگ آمد که همه عریان شوید

هر که هستید ار عجوز و گر نوید

یکی از زنان بانگ زد که ای زنان حاضر در حمام، باید همگی عریان شوید. خواه پیر باشید و خواه جوان باشید.

یک به یک را حاجبه جُستن گرفت

تا پدید آید گُهردانۀ شگفت

ندیمۀ شاهزاده یکی یکی زنان را وارسی کرد تا آن جواهر قیمتی جالب را پیدا کند.

آن نصوح از ترس شد در خلوتی

روی زرد و لب کبود از خشیتی

نصوح از شدت ترس به گوشه ای خلوت رفت . در حالی که از ترس رنگ چهره اش زرد و لبش کبود شده بود .

پیش چشم خویش او می‌دید مرگ

رفت و می‌لرزید او مانند برگ

گفت یارب بارها برگشته‌ام

توبه‌ها و عهدها بشکسته‌ام

نصوح در آن خلوت رو به جانب خدا کرد و گفت : پروردگارا بارها توبه کرده ام . اما توبه و پیمان خود را شکسته ام .

کرده‌ام آنها که از من می‌سزید

تا چنین سیل سیاهی در رسید

پروردگارا کارهای بدی که شایسته من بود انجام داده ام. در نتیجه چنین سیل سیاهی و بدبختی به سراغم آمد .

نوبت جستن اگر در من رسد

وه که جان من چه سختی ها کشد

در جگر افتاده‌استم صد شرر

در مناجاتم ببین بوی جگر

صد شعله بر جگرم افتاده است. خداوندا بوی جگرم را از راز و نیازم ببین .

این چنین اندوه کافر را مباد

دامن رحمت گرفتم داد، داد

کاشکی مادر نزادی مر مرا

یا مرا شیری بخوردی در چرا

ای کاش از مادر متولد نشده بود و یا ای کاش در چراگاهی شیر درنده من را خورده بود .

ای خدا آن کن که از تو می‌سزد

که ز هر سوراخ مارم می‌گزد

جان سنگین دارم و دل آهنین

ورنه خون گشتی درین رنج و حنین

من سخت جان و دل آهنین دارم و الا دل و جانم از شدت این رنج باید خون شود .

وقت تنگ آمد مرا و، یک نفس

پادشاهی کن، مرا فریاد رس

خداوندا فرصت اندک است. فقط یک لحظه بر من پادشاهی کن و به فریادم رس .

گر مرا این بار ستّاری کنی

توبه کردم من ز هر ناکردنی

خداوند اگر این بار گناهم را بپوشانی، از این پس از هر کار ناشایست توبه می کنم .

توبه‌ام بپذیر این بار دگر

تا ببندم بهر توبه صد کمر

من اگر این بار تقصیری کنم

پس دگر مشنو دعا و گفتنم

این همه زارید و، چند صد قطره روان

که در افتادم به جلاد و عوان

نصوح پیوسته گریه می کرد و اشک فراوان می ریخت و پیش خود می گفت: اسیر جلادان و ماموران خشن حکومت شدم.

تا نمیرد هیچ اَفرنگی چنین

هیچ ملحد را مبادا این حنین

مبادا که هیچ فرنگی (نامسلمان) بدین صورت بمیرد. و مبادا که هیچ کافری دچار این ناله و فغان شود.

ناله ها می کرد او بر جان خویش

روی عزرائیل دیده پیش پیش

نصوح برجان خود نوحه می کرد، گوئی که عزرائیل را جلو خود دیده است .

ای خدا و ای خدا چندان بگفت

کان در و دیوار با او گشت جفت

در میان یارب و یارب بُد او

بانگ آمد از میان جست و جو

نصوح در حال خدا خدا گفتن بود که ناگهان صدایی بلند شد از میان جستجو گران .

جمله را جستیم پیش آی ای نصوح

گشت بی هوش آن زمان پرید روح

که گفت همه را گشتیم، اکنون نوبت توست ای نصوح پیش بیا، نصوح همان دم بی هوش شد.

هم‌چو دیوار شکسته در فتاد

هوش و عقلش رفت، شد او چون جماد

چونکه هوشش رفت از تن بی‌امان

سرّ حق او با حق بپیوست آن زمان

همینکه هوش از نصوح مفارقت کرد ، در همان لحظه روح او به حضرت حق پیوست.

بعد از آن خوفی هلاک جان بُده

مژده‌ها آمد که اینک گُم شده

پس در آن ترسی که مایه هلاک جان بود، مژده دادند که آن جواهر گم شده پیدا شد .

بانگ آمد ناگهان که رفت بیم

یافت شد گم گشته آن دُرّ یتیم

ناگهان فریاد زدند که بیم و ترس از میان رفت زیرا آن مروارید گرانبها پیدا شد.

یافت شد و اندرفرح دریافتیم

مژدگانی ده،که گوهر یافتیم

مژدگانی بده که جواهر گم شده را پیدا کردیم و ما شاد گشتیم.

از غریو و نعره و دستک زدن

پر شده حمام، قد زال الحزن

از بانگ و فریاد و کف زدن زنان که می گفتند: سبب اندوه بر طرف شد. فضای حمام پر شده بود.

آن نصوح رفته باز آمد به خویش

دید چشمش تابش صد روز بیش

آن نصوح که مدهوش و بی خویش شده بود، به خود آمد و چشمش نوری بیش از صد روز روشن شد.

می حلالی خواست از وی هر کسی

بوسه می‌دادند بر دستش بسی

همه زنان از نصوح حلالیت می طلبیدند و مدام دستش را می بوسیدند.

بد گمان بودیم و، کن ما را حلال

گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال

زنان مفتش به نصوح می گفتند: ما در حق تو سوء ظن داشتیم، پس ما را حلال کن. چرا که با قیل و قال خود غیبت تو را کردیم و گوشت تو را خوردیم.«اشاره است به آیه14 از سورۀ حجرات».

ز آنکه ظّن جمله، بر وی بیش بود

زانک در قربت ز جمله پیش بود

زیرا مفتشان بیش از هر کس دیگر به نصوح سوء ظن داشتند به دلیل آنکه وی بیش از سایرین به دختر شاه نزدیک بود.

خاص دلاکش بد و محرم نصوح

بلک هم‌چون دو تنی، یک گشته روح

او دلاک مخصوص شاهزاده و محرم رازش بود. بلکه بهتر است بگوئیم که آن دو مانند روحی در دو قالب بودند.

گوهر ار بُرده ست او پرده ست و بس

زو ملازم‌تر به خاتون نیست کس

اول او را خواست جستن در نبرد

بهر حرمت داشتش تاخیر کرد

هنگام تفتیش ابتدا می خواستند نصوح را وارسی کنند ولی بخاطر احترام بدو نوبت را عقب انداختند.

تا بود کان را بیندازد به جا

اندرین مهلت رهاند خویش را

نوبت را به تاخیر انداختند تا شاید از این فرصت استفاده کند و جواهر را در گوشه ای بیفکند و خود را نجات دهد.

این حلالی ها از او می‌خواستند

وز برای عذر برمی‌خاستند

گفت: بُد فضل خدای دادگر

ورنه زآنچم گفته شد، هستم بتر

نصوح به زنان حلالیت خواه گفت: این فضل خدای عادل بود که مرا نجات داد والا من از آنچه درباره ام گفته اید بدترم.

چه حلالی خواست می‌باید ز من؟

که منم مجرم‌تر اهل زمن

از آدم گناهکاری چون من چه حلالیتی می طلبید؟ زیرا من از همۀ مردم روزگار گناهکارترم.

آنچ گفتندم ز بد از صد یکی است

بر من این کشف است، ار کس را شکی است

آنچه در بدی من گفته اند یکی از صد است. اگر کسی درمورد گناهم شک دارد، برای من مکشوف و مسلم است آن گناه.

کس چه می‌داند ز من جز اندکی؟

از هزاران جرم و بد فعلم یکی

از هزاران جُرم و کار بدم دیگران فقط اندکی می دانند، یعنی خودم می دانم چه قدر گناه دارم.

من همی دانم و آن ستار من

جرمها و زشتی کردار من

اول ابلیسی مرا استاد بود

بعد از آن ابلیس پیشم باد بود

در ابتدای گناه، ابلیس معلم من بود. اما پس از مدتی گناه کردن شیطان پیش من هیچ بود. یعنی من خودم در گناه استاد شیطان شدم.

حق بدید آن جمله را، نادیده کرد

تا نگردم در فضیحت روی‌زرد

حق تعالی آن گناهانم را دید و چشم پوشی کرد تا بر اثر رسوائی شرمنده نشوم.

باز رحمت پوستین دوزیم کرد

توبه‌ی شیرین چو جان روزیم کرد

هر چه کردم، جمله نادیده گرفت

طاعت ناکرده آورده گرفت

باز رحمت خداوند لغزش مرا جبران کرد و توبه نصیب من فرمود که از جان شیرین تر بود. هرگناهی که کرد اغماض کرد و اطاعات نکرده انجام شده فرض کرد.

هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد

همچو بخت و دولتم دلشاد کرد

نام من در نامۀ پاکان نوشت

دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

آه کردم، چون رسن شد آه من

گشت آویزان رسن در چاه من

از زیادی گناه آه کشیدم و آن آه همانند ریسمانی شد که مرا از چاه غفلت بیرون آورد.

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم

شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی‌بودم زبون

در همه عالم نمی‌گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا

ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من یابد زبان

شکرهای تو نیاید در بیان

می‌زنم نعره درین روضه و عیون

خلق را یا لیت قومی یعلمون

من در میان بوستانها و چشمه ساران در خطاب به مردم فریاد میزنم که: ای کاش قوم بدانستند که من در چه حال خوش و خرم هستم.«مصراع دوم اشاره به آیه 25 سورۀ یس است»

بعد از آن آمد کسی کز مرحمت

دختر سلطان ما می‌خواندت

دختر شاهت همی‌خواند، بیا

تا سرش شوئی کنون، ای پارسا

جز تو دلاکی نمی‌خواهد دلش

که بمالد یا بشوید با گلش

گفت رو رو، دست من بیکار شد

وین نصوح تو کنون بیمار شد

رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت

که مرا والله دست از کار رفت

با دل خود گفت کز حد رفت جرم

از دل من کی رود آن ترس و گرم؟

من بمردم یک ره و، باز آمدم

من چشیدم تلخی مرگ و عدم

توبه می کردم حقیقت با خدا

نشکنم تا جان شدن از تن جدا

بعد از آن محنت که را بار دگر

پا رود سوی خطر؟ الا که خر

کلمۀ نصوح لغتی است عربی و بمعنی بسیار نصیحتگر. این کلمه در آیه 8 سورۀ تحریم آمده است. علماء تفسیر لغت نصوح را صفت توبه گرفته اند و چنین معنی کرده اند: ای کسانی که ایمان آورده اید به درگاه خداوند توبه کنید آنهم توبه خالصانه. ولی مولانا در این حکایت نصوح را اسم شخص گرفته و چنین معنی میشود: ای مؤمنان توبه کنید همانند توبۀ نصوح. این حکایت در منابع دیگر بصورتهای مختلف آمده است ولی انصافاً هیچ یک به لطافت و جذّابیت حکایت مثنوی نیست. این حکایت نتایجی را به ذهن ما می آورد:

1-به جز معصومان که گناه را می شناسند و گرد آن نمی گردند، بقیه انسان هااز حیله نفس اماره و شیطان درونی مصون و درامان نیستند.

2-گناه در ابتدا کوچک نشان داده میشود ولی وقتی تکرار شد و بزرگ میشود و جدا شدن از آن مشکل و گاهی غیرممکن میشود.

3-توبه که همان بازگشت به خدا و ترک گناه است به مکان خاص و زمان خاص و شکل و هیات خاص نیاز ندارد، بلکه در گوشۀ حمام هم همانند نصوح می توان توبه بی بازگشت کرد.

4-درخواست دعا از عارفان وارسته و عالمان با عمل بسیار سفارش شده است. زیارت اماکن مقدسه هم برای همین منظور مستحب شده است نه برای درخواست مال و منال و یا جاه و مقام.

5-سوء ظن داشتن و غیبت دیگران کردن از گناهان بزرگ است. حُرمت این دو صفت بد در آیۀ 12 سورۀ حجرات چنین آمده است: ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری گمان ها بپرهیزید، چرا که پاره ای از گمان ها گناه است«در کار دیگران تجس نکنید» و کسی از شما غیبت دیگری نکند. آیا کسی از شما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟ حتماً کراهت دارید. از خدا بترسید که خداوند توبه پذیر مهربان است.

6-ازتعریف و تمجید دیگران مغرور نشویم. زیرا هر کس خود را بیشتر از دیگران می شناسد.

7-اعتیاد به گناه و یا به هر چیز دیگری که عقل انسان و خرد جامعه آن را نمی پسندد. برای نجات از آن نیاز به همّت والا و توبۀ نصوحانه دارد. از خداوند کمک بخواهیم که او فریادرس درماندگان است.

8-چنانچه توفیق توبه دست دهد و ترک گناه برای همیشه حاصل شود، از این بابت خدا را با کمال خلوص شاکر باشیم که خودش فرمود: اگر شاکر باشید بر نعمتم افزون کنم.

امید است که ما خود مشمول شعر حافظ شیرازی نباشیم که فرمود:

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند.

دکتر حسینی

سـوميـن حـکايـت از مثنـوي معنـوي

«حکايت سلطان محمود غزنوي و غلام او اياز که در دفتر پنجم از بيت 1857 آغاز ميشود»

 

molanaaa

اياز پسر ايماق ، غلامي ترک و از امراي محبوب سلطان محمود غزنوي بود . او در فراست و هوش و زيبايي و جنگاوري سرآمد دوران خود بود. برخلاف نظر بعضي از کوردلان کج فهم، عشق محمود به اياز ، همانند عشق مولانا به شمس تبريزي عشقي معنوي و الهي بود.

بخاطر همين خصوصيات پسنديده او بود که سلطان محمود او را بالا کشيد و به منصب وزارت رسانيد. اياز گذشته خود را فراموش نکرد و به همين جهت چارُق و پوستين دوران شباني را نگه داشت و آن را به ديوار يکي از اتاقهاي کاخ آويزان کرد. هر روز پيش از رفتن به خدمت سلطان به اتاق مراجعه مي کرد و به لباس چوپاني خود نظر مي انداخت. براي آنکه کسي از راز او آگاه نشود قفل محکمي بر در آن اتاق زده بود. رقيبان حسود وقتي رفت و آمد اياز به اتاق را ديدند، به خيال آنکه او دفينه هاي زر و سيم در آنجا پنهان کرده نزد سلطان به سعايت برخاستند و در اين باب نمامي و سخن چيني را به حد کمال رساندند. سلطان محمود که به پاکي و وفاداري اياز ايمان داشت حرف آنها را شنيد و براي آنکه آنان را تنبيه و شرمنده کند گفت:

بي خبر از اياز به اتاقش رويد و هر چه از زر و سيم يافتيد برداريد و ميان خود قسمت کنيد و خبر آن را براي من بياوريد.

نيمه شبي (سي)30 تن از امراء مشعل به دست به طرف اتاق اياز راه افتادند و با حرص و ولع قفل را شکستند و به داخل اتاق هجوم آوردند . هرچه گشتند جز يک جفت چارق پاره و يک پوستين مندرس شباني چيز ديگري نيافتند. رخسارشان زرد شد و بدنهايشان به لرزه در آمد و با خود گفتند: جواب سلطان را چه گوئيم؟

سر انجام با حالي زار نزد سلطان آمدند. سلطان که حقيقت را از پيش مي دانست تجاهل کرد و گفت:

چرا دست خالي آمديد؟ نکند همه را در اتاق قسمت کرده ايد؟ سخن چينان عاجزانه به خاک افتادند و پوزش طلبيدند.

سلطان محمود گفت: من نميتوانم در مورد شما تصميم بگيرم.زيرا من متهم نشده ام، بلکه اين اياز است که مورد اتهام قرار گرفته است. پس قضاوت با اوست ببخشد يا انتقام گيرد. سپس سلطان اياز را به حضور طلبيدوگفت:

تو در ميان مجرمان داوري کن، مي بخشي و يا انتقام مي گيري. اياز گفت: من هرچه دارم از توست، اي سلطان امر امرتوست و من تابع تو. «اين حکايت در اسرارالتوحيد و مصيبت نامه عطار نيشابوري نيز با اختلافي اندک آمده است.»

آن اياز از زيرکي انگيخته

پوستين و چارُقش آويخته

اياز به خاطر زيرکي و هوشياري که داشت پوستين و چارق خود را در اتاقي مخصوص آويزان کرده بود.

مي رود هرروز در حجره خلا

چارُقت اين است، منگر در عُلا

اياز هرروز به اتاق خلوت خود ميرود و به خود ميگويد : چارق و پوستين تو همين است پس خودبين و بلند پرواز مباش .

شاه را گفتند او را حجرهايست

اندر آنجا زّروسيم و خمرهايست

راه ميندهد کسي را اندر او

بسته ميدارد هميشه آن در او

شاه فرمود: اي عجب آن بنده را

چيست خود پنهان و پوشيده ز ما؟

پس اشارت کرد ميري را که رَو

نيمشب بگشاي و اندر حُجره شو

هر چه يابي، مر ترا يغماش کن

سِرّ او را به نديمان فاش کن

سلطان به امير گفت:

هرچه در آن اتاق يافتي همه را به نفع خودت تاراج کن و سپس راز او را به نديمانم آشکار کن.

با چنين اکرام و لطف بيعدد

از لئيمي سيم و زر پنهان کند؟

آيا اياز با اين همه لطف و احساني که در حق او کردهايم باز از روي پستي و فرومايگي طلا و نقره اندوخته ميکند؟

مينمايد او وفا و عشق و جوش

و آنگه او گندمنماي جوفروش؟

او ظاهراً نسبت به من عشق و وفاداري نشان ميدهد و در نهان حيله بکار ميبرد؟

هر که اندر عشق يابد زندگي

کفر باشد پيش او جز بندگي

هرکسي در عشق به حيات حقيقي رسد، در نظر او هرکاري جز بندگي کفر و ناسپاسي است.

نيمشب آن مير با سي معتمد

در گشاد حجرة او راي زد

آن اميري که سلطان اجازةگشودن در اتاق اياز را به او داده بود ، با سي تن از افراد مورد اعتماد مشورت کرد.

مشعله بر کرده چندين پهلوان

جانب حجره روانه، شادمان

که امر سلطاناست، بر حجره زنيم

هر يکي هميان زر در کش زنيم

آنان با يکديگر ميگفتند: امر، امر سلطان است. به اتاق اياز حمله ميکنيم و هر يک کيسهاي از طلا زير بغل ميزنيم و بيرون ميآئيم .

آن يکي ميگفت هي چه جاي زر؟

از عقيق و لعل گوي و از گُهر

يکي از ميان سي تن گفت: آهاي طلا چه ارزشي دارد؟ از عقيق و جواهرات و لعل حرف بزن.

چه محّل دارد به پيش اين عشيق

لعل و ياقوت و زمرد يا عقيق؟

لعل و زمّرد و عقيق در برابر معشوق سلطان چه ارزشي دارد؟ يعني ارزشي ندارد.

شاه را بروي نبودي بد گُمان

تسخري ميکرد بهر امتحان

البتّه سلطان محمود نسبت به اياز سوء ظّن نداشت. ليکن با اين امتحان ميخواست سخن چينان را مسخره و رسوا کند.

پاک ميدانستش از هر غِشّ و غِلّ

باز از وهمش هميلرزيد دل

سلطان محمود نسبت به اياز چنين مي انديشيد که او از هر نوع حيله و نيرنگي پاک است. اما از طرفي خيالش ناراحت بود.

که مبادا کين بود، خسته شود

من نخواهم که برو خجلت رود

سلطان مضطرب بود که مبادا حرف سخن چينان راست باشد و اياز از اين واقعه آسيب ببيند و شرمسار گردد.

اين نکردهست او و، گر کرد او، رواست

هر چه خواهد، گو: بکن محبوب ماست

او چنين کاري را نکرده است، و اگر هم فرضاً چنين عملي انجام داده باشد بر او جايز است. هرچه دلش ميخواهد بگو بکن، زيرا او محبوب واقعي ماست.

هر چه محبوبم کند، من کردهام

او منم، من او، چه گر در پردهام

هرکاري که معشوقم انجام دهد در واقع من کرده ام. او منم و من او، اگرچه من در پشت حجاب پنهان شدهام.

«مولانا در اين بيت گريزي به يکي از مسائل بنيادين فرمان و تصرف زده است.» سپس ادامه ميدهد:

باز گفتي دور از آن خو و خصال

اين چنين تخليط ژاژاست و خيال

سلطان محمود باز پيش خود ميگفت: اين عمل از خلق و خوي اياز بعيد است. و اين گونه هذيان گوئي درباره او، بيهوده و خيال بافي است.

از اياز اين خود محال است و بعيد

کو يکي درياست، قعرش ناپديد

اين عمل نادرست از اياز بعيد و محال است. زيرا او همانند دريائي است که انتهاي آن ناپيدا است.

چشمهاي نيک هم بروي بد است

از ره غيرت که حُسنش بيحد است

حتي ديدههاي انسانهاي خوشبين هم نسبت به او رشک آميز است. زيرا حُسن و کمال او بي حدّوحصر است.

يک دهان خواهم به پهناي فَلَک

تا بگويم وصف آن رشک مَلَک

من دهاني ميخواهم به پهناي آسمان تا اوصاف بندهاي که حتي مورد رشک فرشتگان است بيان کنم .

قصة محمود و اوصاف اياز

چون شدم ديوانه رفت اکنون ز ساز

مولانا وقتي به اينجاي داستان ميرسد فيلش ياد هندوستان ميافتد و در بحر عرفان فرو ميرود و اشعاري چند عرفاني ميسرايد، سپس به دنبالة حکايت برميگردد و ميفرمايد:

بازگردان قصة عشق اياز

کان يکي گنجيست مالامال راز

به خود ميگويد: مجّدداً حکايت عشق اياز را نقل کن که آن حکايت گنجينهايست آکنده از اسرار غيب.

ميرود هر روز در حجرة برين

تا ببيند چارقي با پوستين

اياز هر روز به اتاق فوقاني ميرفت تا چارق و پوستين خود را تماشا کند. «چارق نوعي کفش چرمي که بندهاي آن به ساق پا ميپيچد. اين اسم ترکي است.»

زانکه هستي سخت مستي آورد

عقل از سر، شرم از دل ميبرد

اياز اين کار را بدانجهت ميکرد که معتقد بود، هستيهاي مجازي و بي دوام دنيوي موجب سرمستي آدم ميشود، عقل را زائل ميکند و حيا را از دل بيرون ميبرد، و سرانجام کار انسان به شقاوت و تيرهروزي ميکشد.

شد عزرائيلي ازين مستي بليس

که چرا آدم شود بر من رئيس

عزرائيل که همان شيطان است به سبب مغرور شدن به هستي مجازي خود به ابليس مبدل شد و گفت: چرا آدم بايد از من برتر و بالاتر باشد.

وآن اميران خسيس قلب ساز

اين گمان بردند بر حجرة اياز

و آن اميران فرو مايه و متقلب، اياز را به انباشتن زر و سيم متهم کرده بودند و دربارة اتاق او کژ ميانديشيدند.

کو دفينه دارد و گنج اندر آن

ز آينة خود منگر اندر ديگران

به شاه ميگفتند که اياز گنجينهاي پوشيده در آن اتاق دارد، تو بايد ديگران را از آينة خود نگاه نکني.

شاه ميدانست خود پاکي او

بهر ايشان کرد او آن جست و جو

کاي امير آن حجره را بگشاي در

نيم شب که باشد او ز آن بي خبر

تا پديد آيد سگالشهاي او

بعد از آن بر ماست مالشهاي او

شاه پاکي اياز را ميدانست ولي براي ادب کردن آنان اجازه جستجو از اتاق اياز را داد و به اميران گفت: نيمه شب که اياز بيخبر است برويد و در اتاق را باز کنيد تا نيّات و انديشههاي او آشکار شود. آنگاه گوشمالي دادن او بر عهدة ماست.

مر شما را دادم آن زرّوگُهر

من از آن زرها نخواهم جز خبر

اين همي گفت و دل او مي طپيد

از براي آن اياز بي نديد

سلطان محمود اين سخنان را گفت ولي دلش براي آن اياز بي نظير و مانند در تب و تاب بود.

که منم کين بر زبانم ميرود

اين جفا، گر بشنود او چون شود؟

و پيش خود ميگفت اين من هستم که چنين حرفهائي دربارة اياز مي زنم؟ اگر او اين سخنان جفاکارانه را بشنود چه حالي پيدا ميکند؟

آن امينان بر در حجره شدند

طالب گنج و زر و خمره شدند(بُدند)

خلاصه آن اميران مورد اعتماد شاه بر در اتاق اياز رفتند و به جستجوي گنجينه و طلا و خمره پر از جواهر پرداختند .

قفل را برميگشادند از هوس

با دو صد فرهنگ و دانش چند کس

ز آنکه قفل صعب و پر پيچيده بود

از ميان قفلها بگزيده بود

زيرا اياز از ميان قفل ها قفلي محکم و پيچيده انتخاب کرده بود.

حجره را با حرص و صدگونه هوس

باز کردند آن زمان آن چند کس

اندر افتادند از در ز ازدحام

همچو اندر دوغ گنديده هوام

اميران حجره را با صدگونه هوي و هوس باز کردند و آنان از شدت حرص به درون اتاق افتادند. درست مانند حشراتي که درون دوغ کپک زده ميافتند.

بنگريدند از يسار و از يمين

چارقي بدريده بود و پوستين

اميران جستجوگر وقتي وارد اتاق شدند تا به چپ و راست نگاهي انداختند ولي آنجا جز يک جفت چارق پاره شده و يک پوستين کهنه چيز ديگري نيافتند.

باز گفتند: اين مکان بينوش نيست

چارق اينجا جز پي روپوش نيست

بازرسان به همديگرگفتند: اين مکان بدون زر و گوهر نيست و اين چارق براي رد گم کردن است.

هين بياور سيخهاي تيز را

امتحان کن حفره و کاريز را

اميري به ديگران گفت: بايد هرچه زودتر چند ميله تيز بياوريم و هر سوراخ و حفرهاي را امتحان کنيم.

هر طرف کندند و جستند آن فريق

حفرهها کردند و گوهاي عميق

آن گروه جستجو گر همه جاي آن اتاق را حفر کردند و کاويدند و گودالهاي عميق بوجود آوردند.

حفرههاشان بانگ ميداد آن زمان

کندههاي خاليايم اي گندگان

آن حفرهها به زبان حال بر آنان بانگ مي زدند که اي آدم هاي گنديده، ما حفره هاي تهي هستيم .

باز ميگشتند سوي شهريار

پر ز گرد و روي زرد و شرمسار

خلاصه مفتشان با سر روي خاک آلود و چهره زرد و خجالت زده پيش شهريار آمدند .

شاه قاصد گفت: هين احوال چيست؟

که بغلتان از زر و هميان تهيست؟

شاه خود را به تجاهل زد و با تعجب گفت: هان! چرا دست خالي آمديد و بغلهايتان از زر و سيم تهيست؟

آن امينان جمله در عذر آمدند

همچو سايه پيش مه ساجد شدند

همه آن اميران مورد اعتماد سلطان معذرت خواستند و مانند سايه در مقابل ماه به سجده در آمدند .

از خجالت جمله انگشتان گزان

هر يکي ميگفت: کاي شاه جهان

گر بريزي خون حلالستت حلال

ور ببخشي، هست انعام و نوال

از شدت خجالت انگشت ندامت به دهان گرفته و گفتند: اي پادشاه، اگر خون مارا بريزي برتو حلال است و اگر ما را ببخشي، اين بخشش ناشي از احسان عطاي توست.

گفت شه: نه، اين نواز و اين گُداز

من نخواهم کرد، هست آن اياز

سلطان محمود گفت: من حق ندارم که شما را مورد لطف و نوازش و يا قهر و مجازت قرار دهم. بلکه اين کار حق اياز است.

اين جنايت بر تن و عرض وياست

زخم بر رگهاي آن نيکوپياست

سلطان محمود به آنان گفت: اين اتهامي که شما بر اياز وارد کرديد، زخم آن متوجه شخصيت و آبروي او شده است.

کن ميان مجرمان حکم اي اياز

اي اياز پاک با صد احتراز

سلطان محمود رو به جانب اياز کرد و گفت: اي ايازي که از جرائم پاک و منزهي و از زشتي ها سخت مي پرهيزي اينک ميان مجرمان قضاوت کن.

گر دو صد بارت بجوشم در عمل

در کف جوشت نيابم يک دغل

اي اياز اگر من تو را دويست بار در بوته آزمايش هاي عملي بجوشانم، در کف حاصل آن هيچ نيرنگي پيدا نميکنم.

اي اياز اکنون بيا و داد ده

داد نادر در جهان بنياد نه

اي اياز اين کار را زو تر گذار

وانکه نوعي انتقام است انتظار

سلطان محمود تاکيد ميکند : که اي اياز هرچه زودتر اين داوري را انجام بده. زيرا يک نوع انتقام است.

گفت اي شه جملگي فرمان توراست

با وجود آفتاب اختر فناست

اياز به پادشاه گفت: شاها فرمان فرمان توست، در جايي که خورشيد باشد، ستاره محو و ناپيدا است.

گفت مي دانم عطاي تست اين

ورنه من آن چارقم و آن پوستين

بار ديگر اياز در برابر انتقام خواستن سلطان از او ميگويد: من مي دانم همه کمالات من از عطاياي توست و الا من لايق همان چارق و پوستينم.

مولانا در بيت بعدي از حديث معروف : «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» استفاده مي کند و مي فرمايد:

بهر آن پيغمبر اين را شرح ساخت

هر که خود بشناخت يزدان را شناخت

براي همين است که پيامبر (ص) اين مطلب را بيان فرموده که هرکس خود را شناخت، خدارا شناخته است.

نکاتيکه از اشعار مولانا دراين حکايت دريافت ميکنيم عبارتاند از:

1-اياز کنايه از يک انسان کامل است که حد و اندازه خود را ميشناسد و در برابر ولي نعمت خود سر تعظيم فرود ميآورد. پيوسته به پيشينه خود مينگرد و همانند نوکيسگان تازه به دوران رسيده گنده دماغ نمي شود و به زمين و زمان فخر نميفروشد. دم و دستگاه چند روزه دنيا اورا نميفريبد و دائماً به خود هشدار ميدهد که ببين در اصل چه بودهاي(نطفه) و در پايان چه خواهي بود (جيفه). کبر از سر به در کن و به روز واپسين انديشه کن. در برابر ظلمي که احيانا بر او ميرود، با داشتن قدرت درصدد انتقام بر نميآيد و از لذت عفو خود را محروم نميکند.

2-سلطان محمود، نموداري از حق تعالي است که به بنده خود عشق مي ورزد . پيوسته اورا مي آزمايد و چون از عهده ي امتحان بر آيد به مقام او ميافزايد. با داشتن حق انتقام، خود اقدام نميکند و به شخص ستم ديده واگذار ميکند.

3-حسادت از خصائص شيطان است که متاسفانه در بعضي انسانها بروز ميکند بخصوص در آن جايي که مال و منالي باشد و يا پست و مقامي بيشتر خود را نشان ميدهد. عاقبت حسادت، رسوايي در برابر سلطان واقعي است .

4-نمامي و سخن چيني تحت هر عنواني که باشد مذموم و ناپسند است. در قاموس مسلماني چنين اشخاصي به هيزم کش جهنم تشبيه شدهاند. سرنوشت اينگونه افراد، همان شرمندگي در برابر پروردگار است.

دکتر حسيني

رئیس انجمن ادبی کتابخانه وزیری یزد

malekzade

پیشینه فرهنگی یزد در زمینه شعر، بسیار غنی بوده است و بزرگان بی شماری از این سرزمین، با زبان شعر و مفاهیم ادبی، با مردمان جامعه سخن گفته اند و نام نیک آنها، هواره بر پیشانی تاریخ و فرهنگ این استان می درخشد.

فعالیّت انجمن های متعدد و متنوع ادبی، در جغرافیای فرهنگی امروز یزد نیز، ناشی از همان پیشینه افتخار آفرین در حوزه فرهنگی و ادبی است. یکی از مهم ترین این انجمن ها، که بیش از نیم قرن قدمت و سابقه دارد: «انجمن ادبی کتابخانه وزیری یزد» است که به همّت والای روحانی والامقام و واعظ شهیر و ادیب خردمند، مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حاج سیّدعلی محمدّ وزیری-مؤسس کتابخانه بزرگ و ارزشمند وزیری یزد - تاسیس شده است و به واسطه نیّت خیر و اخلاص و صفای باطنی این مرد بزرگ، انجمن ادبی این کتابخانه، هر روز فعّال تر از گذشته به کار خود ادامه می دهد و به کانون هم اندیشی و محفل ادبی جمعی از فرهیختگان و اهل دل و ادب بدل شده است.

یکی از شعرای بنام و بی ادعا، که عمری را در مسیر فرهنگ و آموزش و شعر و ادبیات گذراند، شاعر ارجمند مرحوم «حاج حسین ملک زاده» - رئیس انجمن ادبی کتابخانه وزیری یزد - بود که مورد وثوق و علاقه قاطبه شعرا و ادبا و اهالی فرهنگ و هنر و ادب یزد بود.

اوایل سال 94 ایشان با بزرگواری ای که داشتند، به اداره کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد آمدند و پس از سال ها تلاش و کوشش در عرصه ادبیات و شعر یزد، قصد داشتند تا مجموعه اشعارشان، به همّت و حمایت این اداره کل، به زیور طبع اراسته و منتشر شود و این تصمیم، گویا اصرار و توصیه برخی از دوستان شاعرشان بوده است که استاد را به این تصمیم رهنمون ساخته بود و علاقمند بودیم تا این اثر در زمان حیاتشان، منتشر شود، اما تقدیر الهی بر این بود که کل کتاب با نظر خودشان و با همراهی و همدلی شاعر کوشا: جناب اقای محمّدحسین خدایی تدوین و تنظیم شود؛ اما در زمان حیاتشان به چاپ نرسید، تا اینکه در مورخ 15/12/1394 با خبر شدیم، استاد به سوی معبود خویش پرواز کرده است و افسوس که این کتاب در زمان حیات ایشان به چاپ نرسید. امّا تصمیم گرفتیم در اولین فرصت تا ایام چهلم ایشان منتشر شود.

غیاثی ندوشن

ساقیا در گردش آور بادۀ گلرنگ را

تا که از خاطر زُدایم نقش نام و ننگ را

ساقیا در ده مرا جام از شراب وصل خویش

تا که بنشانی، ز دیده آب آتش رنگ را

ساقیا ماه صیام آمد بنه روی لبم

از کرامت بهر افطار آن لب گلرنگ را

ساقیا فصل بهار است و گلستان دلرباست

دلربایی نیست دیگر صفحۀ ارژنگ را

ساقیا جامی کرامت کن به یاد جام جم

تا که در خاطر بیاری شوکت هوشنگ را

ساقیا جنگ و ستیزه مایه ویرانگری است

محو کن از صفحۀ فرهنگ انسان جنگ را

ساقیا فرهنگ ایران گرچه بس افسرده است

زنده باید کرد این فخرآفرین فرهنگ را

ساقیا ما لنگ از سنگ خُرافاتیم و باز

هر دم اید سنگ افزون این دو پای لنگ را

ساقیا بار دگر شوری «ملک» را در سر است

ساز کن بار دگر شورافرین اهنگ را

در شماره پیش حکایت مؤذّن زشت آوازی که در کافرستان اذان میگفت را از دفتر پنجم مثنوی به نظر خوانندگان محترم رساندیم. اینک جا دارد که پیش از نگارش دومین حکایت از مثنوی معنوی، دو حکایت به شماره های 13 و 14 از باب چهارم گلستان سعدی که با اذان مؤذّن زشت آواز که از لحاظ مضمون شباهت دارد را یاد آور شویم.

molanaaa

حکایت13-باب چهارم گلستان

یکی در مسجد سنجار، بتطّوع، بانگ نماز گفتی، به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل و نیک سیرت، نمیخواستش که دل آزرده گردد.

گفت: ای جوانمرد، مر این مسجد را مؤذنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مُرتب داشته ام، تُرا ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی. بر این قول اتفاق کردند و برفت و بعد از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینارم از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته ام، بیست دینار همی دهند تا بجایی دیگر روم و قبول نمی کنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند.

ز تیشه کس نخراشد ز روى خارا گل

چنانکه بانگ درشت تو مى خراشد دل

سنجار: ناحیه ای است از نواحی موصل عراق

تطّوع: با میل و رغبت کاری بی مزد انجام دادن

اداء: در اینجا بمعنی طرز و روش

حیف کردی: ستم کردی

خارا:سنگ سخت

حکایت 14-باب چهارم گلستان

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت و گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس زحمت خود چندین چرا همی دهی؟

گفت: از بهر خدا می خوانم؟

گفت: از بهر خدا مخوان.

گر تو قرآن بر این نمط خوانی

ببری رونق مسلمانی

1-صاحب دل: انسان عاقل و هوشیار 2-مشاهره: مزد ماهیانه 3-نَمَط=راه و روش

امّا دومین حکایت از مثنوی معنوی و آن «حکایت کافری است که گفتندش در عهد ابایزید که بیا مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را»

این حکایت از ابیات 3356 دفتر پنجم مثنوی شروع می شود. خلاصه داستان چنین است:

در زمان بایزید بسطامی که از عُرفا و زّهاد جهان اسلام است، فردی مسلمان به یکی از گبریان گفت: بیا مسلمان شو تا رستگار شوی. کافر گفت: اگر دین و ایمان آن است که بایزید دارد، من تاب و توان آن ندارم و اگر دین و ایمان همین است که شما دارید، من بدین آئین هیچ رغبتی ندارم. مرحوم استاد فروزانفر ، این حکایت را از تذکره الاولیاء عطار میداند.

بود گبری در زمان بایزید

گفت او را یک مسلمان سعید

که چه باشد گر تو اسلام آوری؟

تا بیابی صد نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مُرید

آنک دارد شیخ عالم بایزید

من ندارم طاقت آن تاب آن

که آن فزون آمد ز کوشش های جان

مرد گبری گفت: ای مرید اگر ایمان این است که شیخ جهان یعنی بایزید دارد من تحمل چنین ایمانی را ندارم زیرا آن ایمان از اندازۀ تلاش و کوشش من خارج است.

گرچه در ایمان و دین ناموقنم

لیک در ایمان او بس مؤمنم

اگرچه من به دین و ایمان اعتقادی ندارم ولی به ایمان بایزید ایمان دارم. آن مرد کافر ایمان بایزید را ریاکارانه نمی‌بیند، بلکه هرچه از او مشاهده می‌کند صادقانه است.

دارم ایمان کآن ز جمله برتر است

بس لطیف و با فروغ و بافرست

این را می دانم که ایمان او بالاتر از ایمان همه است. او عارفی نرم خو و نورانی و باشکوه است.

مؤمن ایمان اویم در نهان

گرچه مهرم هست محکم بر دهان

من در باطن به بایزید ایمان دارم هرچند بر دهانم مُهری زده شده و آن را به زبان نمی آورم،

باز ایمان خود گر ایمان شماست

نه بدان میلستم و نه مشتهاست

اما اگر ایمان، همین ایمان شما است من هیچ میل و اشتهائی به این ایمان ندارم.

آنکه صد میلش سوی ایمان بود

چون شما را دید آن فاتر شود

بازگبر می گفت: اگر کسی تمایل زیادی به ایمان داشته باشد، همینکه کار و کردار شما را ببیند که با اعتقاد شما برابری ندارد نسبت به دین و ایمان سست و بی پروا می شود.

زآنکه نامی بیند و معنیش نی

چون بیابان را مفازه گفتنی

زیرا ایمان شما را بی اصل و ریشه می بیند. همانطور که عرب بیابان را خطرناک را مَفازه بعمنی محل «نجات» نام نهاده شما مدعیان نیز از دین و ایمان نامی بیش یدک نمی کشید.

عشق او ز آورد ایمان بفسرد

چون به ایمان شما او بنگرد

کسی که به دینداری شما نگاه کند عشق و علاقه اش نسبت به ایمان سردوافسرده می شود.

هست ایمان شما زرق و مجاز

راهزن همچون که آن بانگ نماز

در این جا مولانا باز به حکایت پیشین (موذن زشت آواز) اشاره می کند و به زبان کافر می گوید: ایمان شما ایمانی مزورانه و ساختگی همانند اذان آن مؤذن است که راهزن دین و ایمان است.

لیک، از ایمان و صدق بایزید

چند حسرت در دل و جانم رسید

ولی ایمان راستین بایزید چنان در من اثر گذاشته که چندین حسرت در وجودم پدیدار شده است.

داد جمله داد ایمان بایزید

آفرین ها بر چنین شیرفرید

بایزید حق ایمان را بطور کامل ادا کرد. آفرین های بسیار بر این شیر یگانه باد.

قطره ای ز ایمانش در بحر ار رود

بحر اندر قطره اش غرقه شود

اگر قطره ای از ایمان بایزید به دریا چکد، دریا با تمام عظمتش در آن قطره غرق می شود.

مولانا در این حکایت، از عارفی سخن می گوید(بایزید بسطامی) که در زهد و تقوی سرآمد روزگار خود بود. حق الناس را در حّد وسواس رعایت می کرد. گویند که او در یک روز بارانی از کوچه ای گل آلود عبور می کرد. ناگهان پایش لغزید. برای آنکه زمین نخورد، با دستش دیواری را که از باران خیس شده بود گرفت. اندکی گل از دیوار کنده شد. بایزید فوراً نزد صاحبخانه رفت و از او حلالیت طلب کرد. باز مولانا در این حکایت نقدی دارد بر مدعیان دروغین دینداری.

آنان که از دین نامش را بخود چسبانده و از عمل به آن بی خیالند. قولشان با فعلشان ناهماهنگ است.

همین امر، موجب فسردگی و دل زدگی علاقمندان به دین و ایمان می شود. اینان کسانی هستند که خداوند تعالی در کتاب شریف خود، چنین معرفیشان می کند: «بازبانشان سخنانی میگویند که قلبشان آن را باورندارد». چنین ظاهر دینداری درگذشته بوده و در حال نیز هست و در آینده هم خواهد بود.

چنانکه خواجه شیراز در دوران پُرحوادث خود برای معرفی آنان از خود مایه گذاشته و از قول مردی ترسا چنین میفرماید:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردائی.

دکتر حسینی

چهارشنبه۱۹ دی ماه97- ساعت۱۸- سالن هلال احمر یزد

nama