حکایت مردی زن نما که در حمّام زنان دلاّکی می کرد . این حکایت در دفتر پنجم مثنوی از بیت 2228 آغاز می شود .

 

 

molana

مردی ظریف اندام با صدای زنانه به نام نَصوح در حمام زنان مشغول به کار شد. زنان و دختران شاه را دلاکی می کرد. از این شغل هم امرار معاش می کرد و هم ارضای شهوت نفسانی. زمان زیادی به این کار مشغول بود. چند بار وجدان او بیدار شد و توبه کرد ولی نفس امّاره امانش نداد و دوباره به کار خود ادامه داد.

روزی نصوح که باطناً از عمل خود شرمنده بود نزد عارفی ربانی و عالمی با عمل رفت و از او خواست برایش دعا کند تا از وسوسۀ شیطان نجات یابد. عارف، ضمیر او را خواند و به روی خود نیاورد. تبسّمی کرد و گفت: انشاالله توبۀ تو پذیرفته خواهد شد. سرانجام دعای عارف به اجابت رسید. روزی نصوح طبق روال همیشگی در حمام مشغول به کار بود که ناگهان سر و صدائی بلند تر از سر و صدای همیشگی حمام زنانه بلند شد و شنید که زنی بلند جار می زند که مروارید گوشواره دختر پادشاه گم شده است.

فوراً در حمام را ببندید تا کسی از حمام خارج نشود. ابتدا ندیمان به رختکن حمام حمله بردند و کلیّه لباسها را گشتند ولی چیزی بنام مروارید نیافتند. زنی دیگر با صدای بلند اعلام کرد که همه باید برهنه کامل شوند چه پیر باشند و چه جوان تا مورد بازدید قرار گیرند. نصوح به مجّرد شنیدن این حرف خود را باخت و بگوشه ای از حمام پناه برد و درحالیکه بدنش مثل بید می لرزید، دست خود را به آسمان بلند کرد و با تمام وجود خدا را صدا زد و گفت: خدایا بارها توبه کرده ام ولی توبه ام را شکسته ام . تو ستّاری کرده ای. این بار هم ستّاری کن. این فعل زشتم را بپوشان، زین پس گرد هیچ گناهی نخواهم گشت. در این اثنا نوبت به وارسی نصوح رسید، زنی نام اورا صدا زد. همینکه نام خود را شنید بیهوش شد و به زمین افتاد زیرا او مرگ با خفّت را در یک قدمی خود می دید. دعای عارف این جا کارساز شد . ناگهان بانگی بلند شد که مروارید پیدا شد . از غریو و دستک کردن زنان خوشحال، نصوح بهوش آمد و دریافت که خطر مرگ از بیخ گوشش رد شده است. زنانی که بدو بدگمان بودند نزدش آمدند و عذرها خواستند. نصوح پیش خود می گفت: این فضل خداوند بود که مرا نجات داد وگرنه از آنچه شما می پندارید من بدترم. در همین حال ندیمه ای آمد که دختر شاه تو را می خواند که دلاکی کنی. نصوح گفت: دنبال دلاک دیگر بروید که به خدا قسم دست من از کار افتاد و قادر به دلاکی نیستم. او توبه حقیقی کرد و خداوند هم توبه او را با کرمش قبول می کند.

بود مردی پیش ازین نامش نَصوح

بُد ز دلاکی زن او را فتوح

در زمان گذشته مردی به نام نصوح وجود داشت که از طریق دلاکی کردن زنان امور خود را می گذرانید.

بود روی او چو رخسار زنان

مردی خود را همی‌کرد او نهان

او به حمام زنان دلاک بود

در دغا و حیله بس چالاک بود

او در حمام زنان دلاکی می کرد و در حیله گری و تزویر بسیار زرنگ و ماهر بود .

سالها می‌کرد دلاکی و کس

بو نبرد از حال و سرّ آن هوس

سالها در حمام زنانه دلاکی می کرد و هیچ کس از راز آن هوسباز آگاهی نداشت .

زانک آواز و رخش زن‌وار بود

لیک شهوت کامل و بیدار بود

چادر و سربند پوشیده و نقاب

مرد شهوانی و در غرّۀ شباب

نصوح چادر بر سر می کرد و مقنعه می گذاشت . درحالی که او مردی بود حشری آن هم در عنفوان جوانی .

دختران خسروان را زین طریق

خوش همی‌مالید و می‌شست آن عشیق

آن عاشق پیشه ، دختران سلاطین را اینگونه می شست و مالش میداد .

توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید

نفس کافر توبه‌ هاش را می‌درید

او بارها از این کار توبه کرد ولی نفس ستیزه گر توبه اش را می شکست.

رفت پیش عارفی آن زشت‌کار

گفت ما را در دعایی یاد دار

سر او دانست آن آزادمرد

لیک چون حلم خدا پیدا نکرد

آن عارف جوانمرد، سرّ او را دانست ولی چون از صفت الهی برخوردار بود، سر او را فاش نکرد.

بر لبش قفل است و در دل رازها

لب خموش و، دل پر از آوازها

عارف حقیقی بر لبش قفل سکوت زده شده در حالی که اسرار بسیاری از امور را دردل دارد

عارفان که جام حق نوشیده‌اند

رازها دانسته و پوشیده‌اند

سُست خندید و بگفت: ای بدنهاد

ز آنکه دانی ایزدت توبه دهاد

آن عارف وارسته تبسّمی کرد و بطریق دعا به نصوح گفت: ای بد طینت، خداوند از فعل بدت توبه دهد.

هر که را اسرار کار آموختند

مُهر کردند و دهانش دوختند

آن دعا از هفت گردون در گذشت

کار آن مسکین به آخر خوب گشت

دعای آن عارف از هفت آسمان گذشت و سرانجام کار آن درمانده گناه کار سامان یافت.

آن دعای شیخ نه چون هر دعاست

فانی است و گفت او گفتِ خداست

دعای یک انسان کامل همانند دعای دیگران نیست. زیرا او از خود پرستی دور است و گفتار او گفتار حق است.

چون خدا از خود سؤال و کَد کند

پس دعای خویش را چون رد کند؟

اگر خدا چیزی را از خود طلب کند، چگونه ممکن است دعای خود را رد کند؟

یک سبب انگیخت صُنع ذوالجلال

که رهانیدش ز نفرین و وبال

خلاصه با خلاقیت خداوند صاحب جلال، سببی ساخت تا نصوح را از لعن و گناه برهاند.

اندر آن حمام پر می‌کرد طشت

گوهری از دختر شه یاوه گشت

نصوح در آن حمام برای ریختن آب روی سر زنان طشت آب را پر می کرد که شنید جواهر دختر پادشاه گم شده است .

گوهری از حلقه‌های گوش او

یاوه گشت و، هر زنی در جستجو

پس در حمام را بستند سخت

تا بجویند اولش در پیچ رخت

در ابتدا در حمام را بستند تا در وهله اول جواهر گم شده را از لابلای لباس زنان حاضر در حمام بجویند .

رختها جستند و آن پیدا نشد

دزد گوهر نیز هم رسوا نشد

پس به جد جستن گرفتند از گزاف

در دهان و گوش و اندر هر شکاف

پس با جدَیت تمام دهان و گوش و هر شکافی را بطور کامل گشتند.

در شکاف تحت و فوق و هر طرف

جستجو کردند دُرّ خوش صدف

شکافهای بالا و پایین را همه جانبه گشتند ولی باز مروارید قیمتی پیدا نشد ((تدبیر دیگری اندیشیدند)).

بانگ آمد که همه عریان شوید

هر که هستید ار عجوز و گر نوید

یکی از زنان بانگ زد که ای زنان حاضر در حمام، باید همگی عریان شوید. خواه پیر باشید و خواه جوان باشید.

یک به یک را حاجبه جُستن گرفت

تا پدید آید گُهردانۀ شگفت

ندیمۀ شاهزاده یکی یکی زنان را وارسی کرد تا آن جواهر قیمتی جالب را پیدا کند.

آن نصوح از ترس شد در خلوتی

روی زرد و لب کبود از خشیتی

نصوح از شدت ترس به گوشه ای خلوت رفت . در حالی که از ترس رنگ چهره اش زرد و لبش کبود شده بود .

پیش چشم خویش او می‌دید مرگ

رفت و می‌لرزید او مانند برگ

گفت یارب بارها برگشته‌ام

توبه‌ها و عهدها بشکسته‌ام

نصوح در آن خلوت رو به جانب خدا کرد و گفت : پروردگارا بارها توبه کرده ام . اما توبه و پیمان خود را شکسته ام .

کرده‌ام آنها که از من می‌سزید

تا چنین سیل سیاهی در رسید

پروردگارا کارهای بدی که شایسته من بود انجام داده ام. در نتیجه چنین سیل سیاهی و بدبختی به سراغم آمد .

نوبت جستن اگر در من رسد

وه که جان من چه سختی ها کشد

در جگر افتاده‌استم صد شرر

در مناجاتم ببین بوی جگر

صد شعله بر جگرم افتاده است. خداوندا بوی جگرم را از راز و نیازم ببین .

این چنین اندوه کافر را مباد

دامن رحمت گرفتم داد، داد

کاشکی مادر نزادی مر مرا

یا مرا شیری بخوردی در چرا

ای کاش از مادر متولد نشده بود و یا ای کاش در چراگاهی شیر درنده من را خورده بود .

ای خدا آن کن که از تو می‌سزد

که ز هر سوراخ مارم می‌گزد

جان سنگین دارم و دل آهنین

ورنه خون گشتی درین رنج و حنین

من سخت جان و دل آهنین دارم و الا دل و جانم از شدت این رنج باید خون شود .

وقت تنگ آمد مرا و، یک نفس

پادشاهی کن، مرا فریاد رس

خداوندا فرصت اندک است. فقط یک لحظه بر من پادشاهی کن و به فریادم رس .

گر مرا این بار ستّاری کنی

توبه کردم من ز هر ناکردنی

خداوند اگر این بار گناهم را بپوشانی، از این پس از هر کار ناشایست توبه می کنم .

توبه‌ام بپذیر این بار دگر

تا ببندم بهر توبه صد کمر

من اگر این بار تقصیری کنم

پس دگر مشنو دعا و گفتنم

این همه زارید و، چند صد قطره روان

که در افتادم به جلاد و عوان

نصوح پیوسته گریه می کرد و اشک فراوان می ریخت و پیش خود می گفت: اسیر جلادان و ماموران خشن حکومت شدم.

تا نمیرد هیچ اَفرنگی چنین

هیچ ملحد را مبادا این حنین

مبادا که هیچ فرنگی (نامسلمان) بدین صورت بمیرد. و مبادا که هیچ کافری دچار این ناله و فغان شود.

ناله ها می کرد او بر جان خویش

روی عزرائیل دیده پیش پیش

نصوح برجان خود نوحه می کرد، گوئی که عزرائیل را جلو خود دیده است .

ای خدا و ای خدا چندان بگفت

کان در و دیوار با او گشت جفت

در میان یارب و یارب بُد او

بانگ آمد از میان جست و جو

نصوح در حال خدا خدا گفتن بود که ناگهان صدایی بلند شد از میان جستجو گران .

جمله را جستیم پیش آی ای نصوح

گشت بی هوش آن زمان پرید روح

که گفت همه را گشتیم، اکنون نوبت توست ای نصوح پیش بیا، نصوح همان دم بی هوش شد.

هم‌چو دیوار شکسته در فتاد

هوش و عقلش رفت، شد او چون جماد

چونکه هوشش رفت از تن بی‌امان

سرّ حق او با حق بپیوست آن زمان

همینکه هوش از نصوح مفارقت کرد ، در همان لحظه روح او به حضرت حق پیوست.

بعد از آن خوفی هلاک جان بُده

مژده‌ها آمد که اینک گُم شده

پس در آن ترسی که مایه هلاک جان بود، مژده دادند که آن جواهر گم شده پیدا شد .

بانگ آمد ناگهان که رفت بیم

یافت شد گم گشته آن دُرّ یتیم

ناگهان فریاد زدند که بیم و ترس از میان رفت زیرا آن مروارید گرانبها پیدا شد.

یافت شد و اندرفرح دریافتیم

مژدگانی ده،که گوهر یافتیم

مژدگانی بده که جواهر گم شده را پیدا کردیم و ما شاد گشتیم.

از غریو و نعره و دستک زدن

پر شده حمام، قد زال الحزن

از بانگ و فریاد و کف زدن زنان که می گفتند: سبب اندوه بر طرف شد. فضای حمام پر شده بود.

آن نصوح رفته باز آمد به خویش

دید چشمش تابش صد روز بیش

آن نصوح که مدهوش و بی خویش شده بود، به خود آمد و چشمش نوری بیش از صد روز روشن شد.

می حلالی خواست از وی هر کسی

بوسه می‌دادند بر دستش بسی

همه زنان از نصوح حلالیت می طلبیدند و مدام دستش را می بوسیدند.

بد گمان بودیم و، کن ما را حلال

گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال

زنان مفتش به نصوح می گفتند: ما در حق تو سوء ظن داشتیم، پس ما را حلال کن. چرا که با قیل و قال خود غیبت تو را کردیم و گوشت تو را خوردیم.«اشاره است به آیه14 از سورۀ حجرات».

ز آنکه ظّن جمله، بر وی بیش بود

زانک در قربت ز جمله پیش بود

زیرا مفتشان بیش از هر کس دیگر به نصوح سوء ظن داشتند به دلیل آنکه وی بیش از سایرین به دختر شاه نزدیک بود.

خاص دلاکش بد و محرم نصوح

بلک هم‌چون دو تنی، یک گشته روح

او دلاک مخصوص شاهزاده و محرم رازش بود. بلکه بهتر است بگوئیم که آن دو مانند روحی در دو قالب بودند.

گوهر ار بُرده ست او پرده ست و بس

زو ملازم‌تر به خاتون نیست کس

اول او را خواست جستن در نبرد

بهر حرمت داشتش تاخیر کرد

هنگام تفتیش ابتدا می خواستند نصوح را وارسی کنند ولی بخاطر احترام بدو نوبت را عقب انداختند.

تا بود کان را بیندازد به جا

اندرین مهلت رهاند خویش را

نوبت را به تاخیر انداختند تا شاید از این فرصت استفاده کند و جواهر را در گوشه ای بیفکند و خود را نجات دهد.

این حلالی ها از او می‌خواستند

وز برای عذر برمی‌خاستند

گفت: بُد فضل خدای دادگر

ورنه زآنچم گفته شد، هستم بتر

نصوح به زنان حلالیت خواه گفت: این فضل خدای عادل بود که مرا نجات داد والا من از آنچه درباره ام گفته اید بدترم.

چه حلالی خواست می‌باید ز من؟

که منم مجرم‌تر اهل زمن

از آدم گناهکاری چون من چه حلالیتی می طلبید؟ زیرا من از همۀ مردم روزگار گناهکارترم.

آنچ گفتندم ز بد از صد یکی است

بر من این کشف است، ار کس را شکی است

آنچه در بدی من گفته اند یکی از صد است. اگر کسی درمورد گناهم شک دارد، برای من مکشوف و مسلم است آن گناه.

کس چه می‌داند ز من جز اندکی؟

از هزاران جرم و بد فعلم یکی

از هزاران جُرم و کار بدم دیگران فقط اندکی می دانند، یعنی خودم می دانم چه قدر گناه دارم.

من همی دانم و آن ستار من

جرمها و زشتی کردار من

اول ابلیسی مرا استاد بود

بعد از آن ابلیس پیشم باد بود

در ابتدای گناه، ابلیس معلم من بود. اما پس از مدتی گناه کردن شیطان پیش من هیچ بود. یعنی من خودم در گناه استاد شیطان شدم.

حق بدید آن جمله را، نادیده کرد

تا نگردم در فضیحت روی‌زرد

حق تعالی آن گناهانم را دید و چشم پوشی کرد تا بر اثر رسوائی شرمنده نشوم.

باز رحمت پوستین دوزیم کرد

توبه‌ی شیرین چو جان روزیم کرد

هر چه کردم، جمله نادیده گرفت

طاعت ناکرده آورده گرفت

باز رحمت خداوند لغزش مرا جبران کرد و توبه نصیب من فرمود که از جان شیرین تر بود. هرگناهی که کرد اغماض کرد و اطاعات نکرده انجام شده فرض کرد.

هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد

همچو بخت و دولتم دلشاد کرد

نام من در نامۀ پاکان نوشت

دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

آه کردم، چون رسن شد آه من

گشت آویزان رسن در چاه من

از زیادی گناه آه کشیدم و آن آه همانند ریسمانی شد که مرا از چاه غفلت بیرون آورد.

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم

شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی‌بودم زبون

در همه عالم نمی‌گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا

ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من یابد زبان

شکرهای تو نیاید در بیان

می‌زنم نعره درین روضه و عیون

خلق را یا لیت قومی یعلمون

من در میان بوستانها و چشمه ساران در خطاب به مردم فریاد میزنم که: ای کاش قوم بدانستند که من در چه حال خوش و خرم هستم.«مصراع دوم اشاره به آیه 25 سورۀ یس است»

بعد از آن آمد کسی کز مرحمت

دختر سلطان ما می‌خواندت

دختر شاهت همی‌خواند، بیا

تا سرش شوئی کنون، ای پارسا

جز تو دلاکی نمی‌خواهد دلش

که بمالد یا بشوید با گلش

گفت رو رو، دست من بیکار شد

وین نصوح تو کنون بیمار شد

رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت

که مرا والله دست از کار رفت

با دل خود گفت کز حد رفت جرم

از دل من کی رود آن ترس و گرم؟

من بمردم یک ره و، باز آمدم

من چشیدم تلخی مرگ و عدم

توبه می کردم حقیقت با خدا

نشکنم تا جان شدن از تن جدا

بعد از آن محنت که را بار دگر

پا رود سوی خطر؟ الا که خر

کلمۀ نصوح لغتی است عربی و بمعنی بسیار نصیحتگر. این کلمه در آیه 8 سورۀ تحریم آمده است. علماء تفسیر لغت نصوح را صفت توبه گرفته اند و چنین معنی کرده اند: ای کسانی که ایمان آورده اید به درگاه خداوند توبه کنید آنهم توبه خالصانه. ولی مولانا در این حکایت نصوح را اسم شخص گرفته و چنین معنی میشود: ای مؤمنان توبه کنید همانند توبۀ نصوح. این حکایت در منابع دیگر بصورتهای مختلف آمده است ولی انصافاً هیچ یک به لطافت و جذّابیت حکایت مثنوی نیست. این حکایت نتایجی را به ذهن ما می آورد:

1-به جز معصومان که گناه را می شناسند و گرد آن نمی گردند، بقیه انسان هااز حیله نفس اماره و شیطان درونی مصون و درامان نیستند.

2-گناه در ابتدا کوچک نشان داده میشود ولی وقتی تکرار شد و بزرگ میشود و جدا شدن از آن مشکل و گاهی غیرممکن میشود.

3-توبه که همان بازگشت به خدا و ترک گناه است به مکان خاص و زمان خاص و شکل و هیات خاص نیاز ندارد، بلکه در گوشۀ حمام هم همانند نصوح می توان توبه بی بازگشت کرد.

4-درخواست دعا از عارفان وارسته و عالمان با عمل بسیار سفارش شده است. زیارت اماکن مقدسه هم برای همین منظور مستحب شده است نه برای درخواست مال و منال و یا جاه و مقام.

5-سوء ظن داشتن و غیبت دیگران کردن از گناهان بزرگ است. حُرمت این دو صفت بد در آیۀ 12 سورۀ حجرات چنین آمده است: ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری گمان ها بپرهیزید، چرا که پاره ای از گمان ها گناه است«در کار دیگران تجس نکنید» و کسی از شما غیبت دیگری نکند. آیا کسی از شما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟ حتماً کراهت دارید. از خدا بترسید که خداوند توبه پذیر مهربان است.

6-ازتعریف و تمجید دیگران مغرور نشویم. زیرا هر کس خود را بیشتر از دیگران می شناسد.

7-اعتیاد به گناه و یا به هر چیز دیگری که عقل انسان و خرد جامعه آن را نمی پسندد. برای نجات از آن نیاز به همّت والا و توبۀ نصوحانه دارد. از خداوند کمک بخواهیم که او فریادرس درماندگان است.

8-چنانچه توفیق توبه دست دهد و ترک گناه برای همیشه حاصل شود، از این بابت خدا را با کمال خلوص شاکر باشیم که خودش فرمود: اگر شاکر باشید بر نعمتم افزون کنم.

امید است که ما خود مشمول شعر حافظ شیرازی نباشیم که فرمود:

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند.

دکتر حسینی