Poetry

شبیه چشمه ای کوچک، به دریای تو پیوستم
خودت بی شک نمیدانی، چه کاری داده ای دستم

و از احساس زیبایت به آدم ها چه باید گفت
که من حتی نمیدانم چه میزان عاشقت هستم

من از وقتی تو را دیدم، برایم، این معما شد
چرا قبلا به انسانهای عاشق پیشه دل بستم!

اگر از شوق امواجت به ساحل با خبر بودم!
میان موج چشمانت!در این دریا! نمی جستم!

به هرسازی که دنیا زد، بدون ترس رقصیدم
تو اما فکرمیکردی که من، دیوانه یا مستم!

تو بی شک در غزلهایم، پری قصه ها هستی
مرا هرگز نمی بینی، که من مردی تهیدستم

هنوز از عشق میترسم، ولیکن توبه ام مرگ است
تو از قلبم چه میدانی! سبویی را که نشکستم...

حسین بیدکی

دکتر حسینی

در شماره قبل یاداور شدیم که مولانا تعداد زیادی از حکایات و تمثیلات خود ساخته ویا از دیگربزرگان علم ومعرفت گرفته را در کتاب مثنوی خویش اورده است.

Rumi

اینک طبق وعده قبلی با در خواست توفیق الهی اولین حکایت از حکایات مثنوی را به نظرخوانندگان محترم می رسانیم:

«حکایت ان موذن زشت اواز که در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد»

این داستان در دفتر پنجم مثنوی از بیت3367 آغاز می شود. اینک خلاصه ای از شرح ابیات مثنوی در ابتدا آورده می شود:

شخصی بد آواز که شیفته صدای خود بود در محله کافرستان که تعداد کمی مسلمان در ان محله مقیم بود به گفتن اذان مشغول شد.

وقتی مومنان مخلص صدای کریه او را شنیدند نزد او آمدند و از او خواهش کردند که اذان نگوید وگفتند: بیم آن داریم که صدای ناهنجار تو کفار محله را برعلیه ما بشوراند. موذن گوش به سخنان مومنان نداد و همچنان اذان خود را ادامه داد.

مومنان مترصد اشوب و غوغای کافران بودند که دیدند کافری با چهره خندان با هدایای گرانبها سراغ مؤذن را می گیرد و می گوید مؤذن کجاست تا او را خدمت کنم!؟ گفتند تو را با آن مؤذن چه کار؟

گفت دختری دارم که مدتها است هوای مسلمانی در سرش افتاده بود.

من و دیگر بستگان با افکار او مخالف بودیم تا اینکه مؤذن شما اذان خود را سر داد.

وقتی دخترم صدای مؤذن را شنید وحشت زده پرسید: این چه صدایی است؟ دختر دیگرم گفت این بانگ اذان مسلمانان است. ابتدا دخترم باور نکرد. تا همه اقوام گفتند: آری این صدای مهیب بانگ اذان مسلمانان است.او رنگ پریده و افسرده از مسلمان شدن دل سرد شد. از آن زمان من آسوده خاطر شدم و از غم و اندوه رها گردیدم. اکنون آمده ام این هدیه ناقابل را به مؤذن شما تقدیم نمایم.

یک مؤذن داشت بس اواز بد

در میان کافرستان بانگ زد

چند گفتندش مگو بانگ نماز

که شود جنگ وعداوتها دراز

اوستیزه کردو پس بی احتراز

گفت در کافرستان بانگ نماز

«اما ان موذن لجاجت کرد و بی توجه به تذکرات مومنین در محله کفار اذان گفت»

خلق خایف شد زفتنه عامه ای

خود بیامد کافری با جامه ای

«مردم مسلمان از برپا شدن فتنه و اشوب عمومی ترسیدند.در این اثنا کافری با لباس فاخر در دست امد»

شمع و حلوا با چنان جامه لطیف

هدیه اورد وبیامد چون الیف

«او با قیافه ای دوستانه شمع وشیرینی همراه لباس فاخر برای موذن هدیه اورده بود .»

پرس پرسان کین موذن کو ؟کجاست ؟

که صلا وبانگ او را راحت فراست .

«ان کافر سراغ موذن را می گرفت و می گفت این موذن خوش اواز دلنشین کجاست ؟»

هین چه راحت بودزان اواز زشت ؟

گفت کاوازش فتاد اندر کنشت .

«مردم مسلمان بدو گفتند عجبا کجای ان صدای زشت دلنشین بود ؟کافر گفت :صدای اذان او به معبد ما رسید»

دختری دارم لطیف و بس سنی

ارزو بود او را مومنی

«من دختری زیبا وگرانقدر دارم که علاقه داشت که مسلمان شود»

هیچ این سودا نمی رفت از سرش

پندها می داد چندین کافرش

در دل او مهر ایمان رسته بود

همچو مجمر بود این غم من چو عود

«زیرا علاقه مسلمانی در دل او روییده شده بود. غم و غصه من مانند آتشدان بود و من همچون عود که در آتش میسوزد وجودم می سوخت»

در عذاب ودرد واشکنجه بدم

که بجیند سلسله او دم به دم

«من دایما در عذاب و شکنجه بودم . زیرا می دیدم که سلسله محبت او به ایمان لحظه به لحظه می جنبد»

هیچ چاره ندانستم در ان

تا فرو خواند این موذن ان اذان

گفت دختر چیست این مکروه بانگ

که بگوشم امد این دوچار دانگ ؟

«دخترم چون اذان را شنید گفت : این صدای زشتی که شنیدم چه بود ؟»

من همه عمراین چنین اواز زشت

هیچ نشنیدم در این دیر وکنشت

«من در طول زندگیم در این صومعه و معبد چنین صدای زشتی نشنیده بودم»

خواهرش گفتش که این بانگ اذان

هست اعلام وشعار مومنان

باورش نامد بپرسید از دگر

ان دگر هم گفت :اری ای پدر

«دخترم حرف خواهرش را باور نکرد از دیگران پرسید انان نیز گفتند :عزیزم همینطور است»

چون یقین گشتش رخ او زرد شد

ار مسلمانی دل او سرد شد

«وقتی دخترم یقین کرد که این صدای نا هنجار بانگ اذان مومنان بوده است شرمنده ونومید شد .»

باز رستم من زتشویش و عذاب

دوش خوش خفتم در ان بی خوف خواب

«کافر گفت بدین گونه من از دغدغه وعذاب نجات یافتم و دیشب خواب راحت رفتم .»

راحتم این بود از اواز او

هدیه اوردم به شکر ان مرد کو ؟

چون بدیدش گفت این هدیه پذیر

که مرا گشتی مجیر ودست گیر

«همین که کافر موذن را دید گفت :هدیه مرا قبول کن که تو پناه دهنده و دستگیرم بوده ای .»

انچه کردی با من از احسان و بر

بنده تو گشته ام من مستمر

گر به مال و ملک وثروت فردمی

من دهانت را پر از زر کردمی

«کافر گفت : اگر در مال وملک و ثروت نمونه بودم حتما ای موذن دهانت را پر از زر وسیم می کردم»

پیام مولانا به مسلمانان این است که :صدای کردار و رفتار شما در جهان همانند اذان موذن طنین انداز است .اسلام را انگونه که خدا و رسولش میخواهد معرفی کنید. نه ان طور که خودتان میخواهید .

از قران مغز را بردارید وخرافات را بدور اندازید .

چنانکه پیشوایان بزرگ گفته اند :

با اعمال خود زینت ما باشید نه موجب سرافکندگی و شرمساری ما

rahnema

بايد:

 

1) عشق بورزم، يعني به ديگران نيکي بي حساب و کتاب (هم به معناي بدون محاسبه گري و هم به معناي بي حد و حصر) بکنم تا شادي ژرف نصيب ام شود.

2) زندگي اين جايي و اکنوني داشته باشم تا هم از سلامت رواني بيشتر و هم از کمال اخلاقي بيشتر بهره مند شوم.

3) به ارزش داوري هاي ديگران به کلي بي اعتناء شوم تا به خود شکوفائي کامل دست يابم.

4) تا مي توانم به خود ام وفادار باشم، يعني به روياي شخصي خود ام پشت نکنم، هر چند اين پشت کردن مطلوب هاي اجتماعي برايم به ارمغان آورد.

5) هرگز به حل مساله ي نظري اي نپردازم که حل آن در عمل من هيچ تاثيري ندارد، يعني به من ربطي ندارد.(حکمت «به من چه؟»)

6) از زندگي اصيل، يعني خودجوشانه و خودانگيخته دست نکشم، يعني خودام باشم و ساده و طبيعي زندگي کنم.

7) بدانم که به عميق ترين معناي کلمه، تنهايم.

8) در غوغا و هياهوي زندگي فقط به نداي آرام و آهسته وجدان اخلاقي خود ام گوش دهم.

9) خودام را هر چه بيشتر بشناسم و بيش از احوال هر کس ديگر احوال خودام را بپرسم.

10) هدفم را فقط اصلاح خودم قرار دهم و بدانم که فقط در نتيجه ي اين کار ديگران را ، کمابيش، اصلاح مي کنم.

11) بدانم که فقط تغيير و اصلاح خود هم ممکن است و هم مطلوب.

12) خوبي زندگي را بر خوشي زندگي ترجيح دهم.

13) بزرگترين کاري را که مي توانم بر عهده گيرم، نه کاري بزرگتر از آن را، و نه کاري کوچکتر از آن را.

14) بدانم که همه چيز ناپايدار و گذرا است، چه خوشي ها و چه ناخوشي ها.

15) هرگز از صداقت (= مطابقت پنج ساحت باورها، احساسات، عواطف و هيجانات، خواسته ها، گفته ها و کرده ها با يکديگر)، تواضع (= در خوشي ها خود را ديگري انگاشتن)، و احسان( = در ناخوشي ها ديگري را خود انگاشتن) دست نکشم.

16) چنان زندگي کنم که گويي در يک قدمي مرگ ام، يعني در هر لحظه مشغول به کاري باشم که اگر در همان لحظه مرگ درسد نه احساس پشيماني کنم، نه احساس اندوه و نه احساس حسرت.

17) فقط به وقت ضرورت و به قدر ضرورت سخن بگويم.

18) اهل آرامش به هر قيمتي نباشم.

مصطفي ملكيان

حسيني

مولانا جلال الدين محمد بلخي معروف به ملّاي روم در سال 604 هجري قمري در بلخ که هم اکنون از شهرهاي افغانستان است پا به عرصه وجود گذاشت.

molana

پدرش بهاءالدين ولد ملقّب به سلطان العلماءاز بزرگان علم و عرفان آن ديار بود. گويند وي به عللي از پادشاه زمان خود سلطان محمد خوارزمشاه رنجيده خاطر شده بار سفر بست و راه بغداد پيش گرفت. تاريخ کوچ آن عارف بزرگ دقيقاً معلوم نيست ولي معروف است اندکي پيش از حملة مغول به ايران بوده است.

سلطان العلماء در بين راه زماني کوتاه در نيشابور توقف کرد و در شادياخ با عارف بزرگ فريدالدين عطار ملاقات نمود. هنگامي که عطار مولانا را که کودکي خردسال بود در کنار پدر خود سلطان العلماء ديد نظر عميق بر او افکند و گفت: زود باشد که اين پسر آتش در دل سوختگان عالم زند. ديديم که چنين شد. سلطان العلماء به بغداد رسيد. مدتي در بغداد ماند سپس راهي مکه شد. پس از زيارت بيت الله از راه سوريه به ترکيه رفت. زمستان آن سال را در شهر ارزنجان سپري کرد.

علاءالدين کيقباد پادشاه سلجوقي از حضور سلطان العلماء در ارزنجان با خبر شد.

جمعي از خاصّان را فرستاد و او را به قونيّه دعوت کرد. سلطان العلماء دعوت کيقباد را پذيرفت و و بدان شهر وارد شد.

مردم قونيه از خاص و عام مقدم او را گرامي داشتند و از او خواستند به بلخ بر نگردد و در آن شهر اقامت گزيند. سلطان در قونيه ماند و ساليان متمادي مردم آن ديار از معارف آن عالم بزرگ بهره مند شدند.

سرانجام، چنانکه رسم جهان فاني است سلطان العلماء در سال 628 هجري قمري در سن 85 سالگي در قونيه وفات کرد و در خانقاهش با عزت هر چه بيشتر بخاک سپرده شد.

مولانا در زمان فوت پدر در آستانة25سالگي بود. هنوز به مدارج علمي و عرفاني بالايي نرسيده بود که بتواند مردم شهر را ارشاد کند.

ناگهان سيد برهان الدين محقق ترمذي که از شاگردان و مريدان سلطان العلماء بود براي ديدن استاد خود از بلخ به قونيه آمد ولي با جاي خالي استاد روبرو شد. برهان الدين حق استاد را خوب بجا آورد. مدّت 9 سال در قونيه ماند و فرزند استاد خود را به مدارج عالي علم و عرفان رسانيد. پس از فوت برهان الدين مولانا که اکنون مردي به تمام معني عارف و دانشمندي جامع شده بود مورد توجه مريدان پدرش قرار گرفت. جملگي چون پروانه گرد شمع وجودش حلقه زدند و از سخنان حکمت بار او بهره مند شدند.

در سال 642 هجري ق که مولانا در آستانه چهل سالگي بود با قلندري گم نام و ژنده پوشي بي نشان بنام شمس الدين تبريزي که به قونيه آمده بود آشنا شد.

پس از چند جلسه نشست و برخاست با مولانا چنان شيفته شمس شد که درس و بحث را يک سو نهاد و به شعر و سماع پرداخت. کسي نمي داند که در آن ملاقات اوليه شمس تبريزي 60 ساله به مولانا چه گفت و به او چه آموخت که او را تا به اين حد شوريده کرد و تابدانجا رسيد که خود را چنين توصيف کرد.

زاهد بودم ترانه گوشم کردي+سرحلقة بزم و باده جويم کردي

سجاده نشين با وقاري بودم + بازيچةکودکان کويم کردي

چند سالي مولانا و شمس در قونيه حالي خوش داشتند. از آنجا که مريدان مولانا ديدند تمام توجه مولانا به شمس معطوف شده آتش حسد در جانشان افتاد و بناي ناسازگاري با شمس را گذاشتند.

شمس قونيه را ترک کرد و به دمشق رفت. مولانا از بازگشت شمس مايوس شد فرزند خود بهاء ولد را به دمش فرستاد. وي پريشان خاطري پدرش را از فراق او خبر داد. شمس به قونيه بازگشت ولي دگرباره آتش حسادت مريدان گُل کرد و به آزارش پرداختند. شمس ماندن خود را در قونيه صلاح ندانست. اين بار بدون خبر از قونيه خارج شد. ديگر کس ندانست به کجا رفت، چگونه زيست، و در کجا از دنيا رفت.

پس از چندي مولانا با شيخ صلاح الدين زرکوب که مردي عامي ولي عارف بود اشنا شد. صلاح الدين مدت 7 سال سر در قدم مولانا نهاد و در خلوت و جلوت مصاحب او بود. مولانا او را خليفه خود کرد و گفت هرکس راه حق مي خواهد برود دست به دست صلاح الدين دهد.باز همين مريدان مولانا بودند که نسبت به صلاح الدين حسادت ورزيدند.

حتي کمر به قتل او بستند. خبر به گوش صلاح الدين رسيد، هيچ واهمه نکرد و با آرامش خاطر گفت: مگر اين کوردلان نمي دانند که در اين جهان هيچ برگي بدون ارادة الهي از درخت ساقط نمي شود؟ آنان بدون خواست خداوند نمي توانند به من آسيب برسانند. سرانجام صلاح الدين بيمار شد و چون به مرگ نزديک شد وصيت کرد که برايم عزا نگرند و مرا با کف و دف بخاک بسپارند.

او را مطابق با وصيتش در کنار قبر سلطان العلماء بخاک سپردند.

پس از فوت زرکوب مولانا به حسام الدين چلبي که مردي عارف و از شاگردان مخلص او بود دل بست.

غالب اوقات خود را با او ميگذارنيد. همين حسام الدين است که مولانا را به سرودن اشعار مثنوي ترغيب کرد. در ابتداي دفتر پنجم مولانا مي سرايد:

شَه حسام الدين که نور انجم است + طالب آغاز سفر پنجم است

اي ضياء الحق، حسام الدّين راد + اوستادان صفا را اوستاد

گر نبودي خلق محبوب و کثيف + ور نبودي حلق ها تنگ وضعيف

در مَديحت داد معني دادمي + غير اين منطق لبي بگشادمي

گاه از سرشب تا صبح مولانا اشعار مثنوي را مي سرود و حسام الدين مي نوشت.

آورده اند که از مولانا پرسيدند که از اين سه يار و همدمي که داشتي کدامين اختيار است؟

مولانا پاسخ داد: شمس الدين به مثابت آفتاب است و شيخ صلاح الدين در مرتبةماه است و حسام الدين در ميانشان ستاره اي است درخشان. بيشتر بريان و بحريان راه را با ستاره مي يابند.

وفات مولانا

وفات مولانا در روز يکشنبه پنجم ماه جمادي الاخر در سال 672 ه ق در سن 68 سالگي اتفاق افتاد.

او مشتاقانه در انتظار وصال به محبوب حقيقي بود و هر آن در پي نهادن کالبد جسماني و پرگشودن به عالم روحاني. در روز وفات آن عارف بزرگ سرما و يخبندان در قونيه بيداد مي کرد.

با اين حال سيل پرخروش مردم، از پير و جوان، زن و مرد، مسلمان و گبر، مسيحي و يهودي در اين عزاي عظيم شرکت داشتند.

مردم شهر از صغير و کبير + همه اندر فغان و آه و نفير.

کليساها و کنيسه ها و معابد به عزا نشستند. مسلمانان و مسيحيان و يهوديان و گبريان همه بر يک سو و به يک مقصود در حرکت بودند. همه حال و مقال يگانه داشتند که «همدلي از هم زباني خوشتر است».

بي رنگي بر رنگ ها غالب شده بود که «هست بي رنگي اصول رنگ ها» در اين گير و دار يکي از خام طبحان کج مدار و خشک سران ناسازگار که به مرض تفرقه و تعصب دچار بود. خواست که غير مسلمان را از شرکت در عزاوماتم باز دارد که بر او بانگ زدند.: مولانا مسيح ما بود. ما راز موسي و عيسي را در او يافته ايم:

اهل هر مذهبي بر او صادق + قوم و هر ملتي بر او عاشق

کرده او را مسيحيان محمود + ديده او را جهود خوب چوهود

عيسوي گفته اوست عيسي ما + موسوي گفته اوست موسي ما

چهل روز اين عزا ادامه داشت:

بعد از چهل روز سوي خانه شدند + همه مشغول اين فسانه شدند

روز و شب بود گفتشضان همه اين + که شد آن گنج زير خاک دفين

آثار مولانا

بعضي دانشمندان بر اين عقيده اند که اقوال و آثار مولانا بيش از آن است که هم اکنون بطور مکتوب در دسترس است. ولي آنچه موجود است مي توان آنها را به دو بخش نظم و نثر تقسيم کرد.

مجموع آنها عبارت است از:

1-غزليات: اين بخشاز آثار مولانا به کليات يا ديوان شمس معروف است. زيرا مولانا در پايان و مقطع بيشتر اشعار خود به جاي نام يا تخلّص خود بر خلاف معمول شعرا به نام شمس تبريزي تخلص کرده است. ديوان شمس، ديوان شعر نيست، غوغاي يک درياي متلاطم طوفاني است.

بي گمان در ادب فارسي و فرهنگ اسلامي حتي در فرهنگ بشري در هيچ مجموعه شعري به اندازه ديوان حرکت و حيات و عشق نمي جوشد. مجموعة غزليات صوفيانه مولانا حدود 2500 غزل است.

2-رباعيات: داراي معاني و مضامين عرفاني و معنوي است حدود 1600 رباعي است.

3-فيه ما فيه مجموعة تقريرات مولانا است که در مجالس خود بيان کرده است و پسر او بهاءالدين ولد با يکي از مريدان ديگر يادداشت کرده اند.

4-مکاتيب: اين کتاب که به نثر نوشته شده مشتمل بر نامه ها و مکتوبات مولانا به معاصرين خود است.

5-مثنوي: مثنوي در اصطلاح ادبي به اشعاري گفته مي شود که در يک وزن سروده شده و هر دو مصراع يک بيت به يک قافيه باشد.

مثنوي از ابتکارات ادبي فارسي زبانان است. شاعران بزرگي قبل از مولانا و بعد از او اشعار خود را بصورت مثنوي سروده اند ولي هر جا نام مثنوي برده شود کتاب مثنوي مولانا به نظر مي آيد.

مثنوي مولانا يکي از مهمترين اثر فرهنگي فارسي زبانان است که به يادگار مانده است.

اين کتاب در 6 دفتر(مجلد) شامل 25632 بيت جمع آوري شده است. از کنارةدرياي روم تا دورترين مناطق شرق آسيا بر همة انديشه ها حکمراني مي کند. نسخه ها از آن برداشته اند تا شرحها بر آن نوشته اند، بزبانهاي گوناگون ترجمه کرده اند و در جاهاي مختلف آن را چاپ نموده اند.

يکي ميخواند و گريه مي کند، ديگري سرمست مي شود و پايکوبي مي کند. يکي از آن حکمت مي آموزد و ديگري قرآن و عرفان ميآموزد. مثنوي مولانا همانند ديگر کتابها، تابع فصل بنديهاي قالبي مرسوم نيست. بلکه بيشتر تابع تابع اسلوب قرآن است. مطالب تکراري زياد دارد ولي اين تکرار ملال آور و خسته کننده نيست.

در مثنوي از آيات قرآني و روايات اسلامي زياد آمده است.

داستانها و تمثيلات و حکايات زيادي از گذشتگان استفاده شده و بسياري از آنها را ذهن و قّاد آن عارف بزرگ ساخته و پرداخته است.

بر آنيم که اگر خداوند توفيق دهد ضمن نقل و تفسير اشعار حکيمانه مثنوي، قطراتي چند از درياي علم و ادب آن عالم و عارف بزرگ را به تشنگان علم و ادب برسانيم.

دکتر سیدمحمد بهشتی

 کتاب زیر دست و پای روزمرگی، نشر گمان

 


خانۀ پدری آن جایی است که در آن چشم به این جهان می گشاییم و به تدریج خودمان و اطرافمان را می شناسیم.
از همان ابتدا پدرمان می شود تلقی دائمی ما از همۀ تکیه گاه های امن عالم، مادرمان می شود تلقی بنیادین ما از محبت بی ریا و بی دریغ در طول زندگانی و خانۀ ما می شود استعارۀ ما از همۀ محیط های «امنی» که می توانیم به آن احساس تعلق خاطر کنیم.
در واقع همۀ آن سنجه هایی که با آنها کیفیات را در طول زندگی وزن می کنیم از خانۀ پدری به یادگار می گیریم و طبیعی است که محرومیت از چنین سنجه هایی به این معناست که ما در طول عمر معیاری برای «سکنی گزیدن» نخواهیم داشت.
در خانۀ پدری با همۀ آن واقعیاتی که در طول عمر در قالب الفاظ و واژگان و کلمات درک می کنیم مستقیم و بی واسطه ارتباط برقرار می کنیم؛ واقعیت هایی چون خانه، پدر، مادر، خواهر یا برادر، سفره و حتی عطر غذا.
همۀ این ها را وقتی هنوز کودکیم می چشیم و می بوییم و حس می کنیم و می فهمیم؛ همان وقتی که حواس ما قوی تر است، شامۀ ما بوها را بهتر می بوید، قوۀ چشایی ما مزه ها را بهتر درک می کند، دستان ما برای لمس همه چیز آماده تر است، دیدگانمان رنگ ها را می بلعد و گوش هایمان ظریف ترین صداها را بهتر می شنود. همان وقتی که هنوز از همه چیز عمیقاً پرسش داریم و ازمواجهه با ساده ترین موضوعات حیرت می کنیم. به این اعتبار، خانۀ پدری می شود محمل همۀ کنجکاوی های ما. در خانۀ پدری است که اول هر چیزی را میچشیم و می بوییم و می شنویم و بعد نامش را می پرسیم و این شاعرانه ترین راه مواجهه با جهان است، چراکه شاعری ارتباط بی واسطه با «خودِچیزها و معانی است» و بعد، آوردن شان به قالب کلمات. در این معنی، خانۀ پدری عرصۀ برخورد شاعرانۀ ما با جهان و همۀ متعلقاتش است.
در خانۀ پدری است که ما ورای کمیات با کیفیات آشنا می شویم، با رنگ ها، عطرها و طعم های خوش، چراکه در خانۀ پدری همه چیز بهانه ای است برای زندگی کردن در وسیعترین معنایش. انفرادی ترین امور در خانۀ پدری می تواند بهانه ای شود برای جمع شدن دور هم؛ چای نوشیدن، غذاخوردن، حتی تماشاکردن تلویزیون و همه و همه، فارغ از شان عملکردی، در خانه پدری حامل کیفیت است. خانۀ پدری است که پنجره اش صرفاً بازشو نیست، فرشش صرفاً کفپوش نیست و دیوارهایش صرفاً جداکننده نیست. خانۀ پدری آن جایی است که پنجره اش نخستین خیرگیِ ما به طلوع خورشید را شاهد بوده، فرشش نخستین گام های کودکانۀ ما را بدرقه کرده است، درهایش رعناتر شدن قامت ما را اندازه گرفته و سفره اش روز به روز شاهد بزرگ شدن و بالیدن ما بوده است. خانۀ پدری از این جهت برای ما، ورای یک «مکان»، یک «شخصیت» است و شاید بهتر باشد بگوییم «جایی» شده است و بیراه نیست اگر اذعان کنیم اصطلاح «هیچ جا خانۀ آدم نمی شود» دربارۀ خانۀپدری است که مصداق پیدا می کند؛ یعنی همۀ جاهای دیگر در قیاس با خانۀ پدری «هیچ جا» یا ناکجا»ست.
خانۀ پدری گاه خانۀ پدر ماست، گاه خانۀ پدربزرگ ما و گاهی هم خانه ای است که در خواب می بینیم. خواب های ما خبر از ناخودآگاه ترین ساخت وجود ما می دهد؛ جایی که بی رودربایستی و بی هیچ اراده ای عمیق ترین لایه های خویشتن ما به بیان می آید و از این رو در آن اشتباه و ملاحضات دیگر راه ندارد.آن جا که به خواب می بینیم، اگرچه وجود خارجی نداشته باشد، ماوای وجود ماست و از این جهت می تواند خانۀپدری ما هرچند در عالم ماده بارها عوض شود، در عالم معنا همواره یک جاست.
خانۀ پدری نقطه ای مشابه و هم وزنِ همۀنقاط دیگر بر روی نقشۀ شهر نیست. خانۀپدری ما جایی است که نقشۀشهر با وجود آن در ذهن ما معنی پیدا می کند و تفسیر می شود. خانۀ پدری حتی ورای ذهن، جایی در دل ماست. خانۀ پدری آن خانه ای است که شان مادی اش بسیار کم اهمیت تر از شان معنایی اش است؛ بزرگی اش به ابعاد و اندازه هایش نیست، روشنی اش به تعداد پنجره هایش نیست، حتی سر راست بودن مسیرش حقیقتاً به نشانی پستی اش مربوط نیست. خانه پدری جایی است که اندازۀ ماست؛ نه بزرگ است و نه کوچک، دلگشا و باصفاست و نشانی اش برای خودمان از سرراست ترین مکان های عالم هم سرراست تر است. خانۀپدری خودش نه دور است و نه نزدیک، ولی همان جایی است که ما نمی توانیم آن را در ترازوی معیارهای عرف مادی بگذاریم؛ جایی که وقتی معاملات املاک برایش قیمت می گذارد لاجرم جا می خوریم، چون از نظر خودمان خانۀپدری ما نه گران است، نه ارزان. در عین اینکه برای سنجیدن خودش سنجه ای مادی نداریم، در خانۀ پدری ترازویی در قلب ما قرار می گیرد که همۀ کیفیات را با آن اندازه می گیریم؛ یعنی عطر و طعم همۀ غذاهای عالم را با آن غذاها می سنجیم، همۀ محبت ها را با آن محبت ها می سنجیم، همۀزیبایی های عالم را با زیبایی های آن می سنجیم و همۀ امنیت ها را هم با آن اندازه می گیریم. آنان که از نعمت تجربۀ زندگی در خانۀ پدری محروم بوده اند همین معیارهای سنجش کیفیت را از دست می دهند؛ برای چنین کسانی زندگی مجموعه ای از کمیات است منهای عطر و طعم محبت آمیزش. مصداق حقیقی مصرع «در خانۀما رونق اگر نیست صفا هست» خانۀپدری است. همین صفای خانۀ پدری است که دل را گرفتار می کند. این خانه همۀ صفاتی را که با دل ساخته می شود برای ما معنی می کند؛ دلبازی، دلتنگی، دلگشایی، دلباختگی و... هرقدر از آن دور باشیم فراموشش نمی کنیم؛ به عکس دوری عطش ما برای درک آن را بیشتر می کند؛ جایی که مرغ دل ما برایش پر می کشد و فقط در آن قرار و آرام پیدا می کند.
خانۀپدری آن جایی است که وقتی واردش می شویم و در را پشت سر می بندیم نفسی به راحتی می کشیم.
گویی در این جاست که احساس می کنیم از سرگشتگی و اضطراب نجات پیدا کرده ایم. خانۀ پدری مرجع و پناهگاه است. از آن لحظه که پا از خانه بیرون می گذاریم، هرقدر نامطمئن از اینکه آن روز به کجا خواهیم رفت و دست روزگار چه برایمان تدبیر کرده است، امیدوار به بازگشت به این خانه ایم. در واقع، خانۀپدری رشتۀ نظام بخش وجود و زندگانی ما است؛ پای ثابتی است که اگر نباشد در این عالم احساس تعلیق و سرگشتگی می کنیم. به عبارت دیگر، برای هرکس خانۀپدری اش مرکز عالم است.
در خانۀپدری است که ما منحصر به فرد و زیباییم. به عبارت دیگر خانۀپدری آن جایی ست که ما «به جا آورده» می شویم، به اعتبار محاسن مان، نه کاستی ها و معایب مان. در خانۀ پدری ما را با همۀ کاستی هایمان دوست دارند و همین سبب می شود که آن جا ما را در همۀ اوقات تلخکامی و تنهایی به خود بخواند. در خانۀ پدری است که همیشه کسانی انتظار ما را می کشند و همیشه غذایی مطبوع هست که گرسنگی ما را رفع کند.
خانۀ پدری خشت و گل و سیمان نیست؛ دیواری است دورادور شعله ای از محبت. هرجا این شعله پرنور و گرمابخش باشد، آن جا خانۀ پدری است. شعله ای که از ما وجود پیدا می کند و خودمان را گرم می کند، لیکن بسیاری از عوامل مداخله گر ممکن است باعث شود ما درکی از خانۀ پدری نداشته باشیم، چرا که شعلۀخانۀپدری نیاز به مراقبت دارد و هرگونه بی توجهی ممکن است به کم نوری و خاموشی اش بیانجامد.
یکی از چیزهایی که این شعله را به خطر می اندازد «خانه به دوشی» است. خانه به دوشی به معنی تغییر خانه در ساحت مادی نیست؛ ممکن است بارها خانه امان را عوض کنیم و با انتقال این شعله خانۀپدری همچنان حفظ شود و ای بسا با وجود زندگی در خانه ای ثابت هیچگاه آن را خانۀپدری ندانیم.
 تداوم خانه به دوشی منتهی به بی خانمانی می شود. برای بی خانمان ها خانه مرجع نیست، خوابگاه است، برای کسانی که زندگیشان در بیرون از خانه سپری می شود و خانه برایشان ایستگاه رفع نیازهایشان است. این پدر و مادرند که بیشتر از هرکس این شعله را مراقبت می کنند و حفاظت از آن را به واسطۀ تربیت به فرزندان شان می آموزند و بی خانمانی زمانی است که پدر یا مادر درکی ازسکونت و ایجاد محیط امن ندارند، «دل» در گرو خانه شان ندارند و خود استنباط شان از معنای خانه فراتر از عملکردها نیست. خانۀپدری یافتنی نیست، بلکه برپا کردنی است؛ هرچند اگر خودمان تجربه اش نکرده باشیم، سخت است برای فرزندانمان پدیدش آوریم، ولیکن شدنی است.

 

mohebat


دل من یار میخواهد،دمی دلدار میخواهد
در این ویرانه ی هستی،یکی غمخوار میخواهد

 

تمام لحظه های من پر از تلخی و تنهایی
نباشی این دل زارم،همی آوار میخواهد

بگفتند در حذر باش از خماری،عاشقی,مستی
شکفتن در تب عشقت،دلی بیمار میخواهد

به گوشم بارها خواندی،سرود عشق و همدردی
دلم حالا در این خلوت،کمی تکرار میخواهد

شب است و زوزه ی یک غم،میان پیکر جانم
شبی تاریکو سرد اما،دلم دیدار میخواهد

همه عمرم به سر شد در،تمنای وصال تو
نشد تعبیر این رویا،ولی هر بار میخواهد
م. یزدانی