دکتر الهی قمشه ای

همانا خداوند نمی بخشد آن کس را که به او شرک آورد و هر گناه دیگر غیر از این را برای هرکه بخواهد می بخشد. و آن کس که به خدا شرک آورد بسیار از درگاه رحمت الهی دور شده است. «نساء116«

نوشته شده توسط حکیم یزد 27 اسفند 1397

com.example.lham.nesa 512x512

این بشارت، مژدۀ بخشیدن همۀ گناهان است، بی شفاعت توبه، زیرا خداوند می فرماید که شرک را نمی بخشد و هرچه غیر از آن است می آمرزد و بدیهی است که اگر مقصود آمرزش با توبه باشد شرک را نیز شامل می‌شود. تنها نقطۀ نگرانی در آیه این است که فرموده است گناهان را برای هرکس که خدا بخواهد می‌بخشد و این نیز لطف الهی است تا هرکس بیاندیشد که ممکن است مشمول نظر الهی قرار نگیرد و گناهانش بخشوده نشود پس بهتر آن است که توبه کند و به درگاه خدا باز گردد. اما شرک نیز چنان گناهی است که در معنی وسیع همه گناهان را دربر می‌گیرد زیرا شریک قائل شدن برای حق میل کردن به ناحق است و آن سرچشمه همۀ ظلم‌ها و گناهان است زیرا آدمیان برای رسیدن به مقصودها به جای آنکه از حق و حقیقت مددجویند متوسل به دروغ و تجاوز و خدعه و نیرنگ می‌شوند و اینها همه شریک قائل شدن برای خدا است زیرا گمان دارد که دروغ نیز می‌تواند او را به شهرت برساند. در حالیکه حق و راستی است که او را در رسیدن به شهرت حقیقی مدد می‌کند و میبینیم که بخش اعظم ظلم‌ها از همین نوع شرک عملی است و هر فسادی در جهان است با کمک گرفتن از نیروهای شیطانی و اهریمنی است پس اگر کسی از شرک توبه کند به حقیقت از همۀ گناهان نیز توبه کرده است.

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

در ادب پارسی اصل شرک همان خودپرستی است.

روی از خدا به هرچه کنی شرک مطلق است

توحید محض کز همه رو به خدا کنیم

استاد حسین الهی قمشه ای

کتاب 365 روز در صحبت قرآن

آیۀ 44 سورۀ انعام

پس چون آنچه را به یادشان آوردیم به فراموشی سپردند، درهای هر نعمتی را به رویشان گشودیم تا بدانچه به ایشان عطا شده است شاد و مغرور و غافل گردیدند، پس به ناگاه ایشان را به کیفر کارهایشان گرفتارکردیم چنانکه به کلی خوار و نومید و سرافکنده شدند(44)

نوشته شده توسط حکیم یزد 12 اسفند 1397

 

ghom

خداوند نخست در فطرت آدمیان آنچه باید به جای آورند و یا از آن پرهیز کنند با خطی روشن رقم زده است و آنگاه برای آنکه آدمیان صدای فطرت را بهتر بشنوند و از آن غفلت نکنند باز انبیا و اولیا را فرستاده است تا آنها نیز به زبان روشن همگان را از باید و نبایدها خبر کنند امّا وقتی از فطرت خود روی گردانیدند و آن ذکر و خبر انبیا را نیز به فراموشی سپردند خداوند در آغاز درهای اقبال و دولت دنیوی را از همه سو بر ایشان باز می کند و هنگامی که دل بدین نعمت ها سپردند و از این برخورداری شاد و سرمست و مغرور شدند ناگهان به واقعه ای ایشان را هشیار می کند چنانکه از همۀ آن لذت ها باز می مانند و جز نومیدی و سرافکندگی متاعی برایشان نمی ماند و این رفتار خداوندی در حقیقت باز تذکر سوم است به آدمیان که به هوش آیند و یاد خدا و راه خدا را در دل زنده کنند و امّا اگر تذکر سوم نیز سودمند نیفتد به خسران مبین و محرومیت در می افتند.

*این آیه هشداری است که آدمیان وقتی می بیننند دنیا از همه سو به ایشان اقبال کرده است نگران شوند که مبادا مورد آزمون و ابتلا قرار گرفته اند و پیش از آنکه به طور ناگهانی گرفتار آیند چاره ای بیندیشند.

عارفان این استقبال دنیوی را با الهام از کلمۀ سنستدرجُهُم(اعراف:182) به عذاب استدراج یاد کرده اند و گفته اند نشان این عذاب آن است که شخص در اقبال دنیوی به کلی از خدا غافل است و به هیچ روی کاری که نشان حضور معنویت و الهیّت در زندگانی اوست به جا نمی آورد پس اگر دنیا به کسی روی کند و او ذاکر باشد و آن نعمت ها را در راه عشق الهی صرف کند آن عذاب استدراج نباشد.

*حق تعالی فرعون را چهارصدسال عمر و ملک و پادشاهی و کامروایی داد، جمله حجاب بود که او را از حضرت حق دور می داشت. یک روزش بیمرادی و دردسر نداد تا مبادا که حق را یاد آرد. گفت«تو به مراد خود مشغول می باش و ما را یاد مکن. شبت خوش باد»!(قطعۀ 114، گزیدۀ فیه ما فیه).

نزد عارفان هیچ عذاب از آن سخت تر نیست که خداوند بنده ای را فراموش کند و او را به خود واگذارد و مهلت دهد و به او «شب خوش» گوید، چنانکه شیطان را از خود براند و تا قیامت مهلت بخشید. مولانا شیطان را ملامت می کند که: چون از درگاه دوست رانده شدی عمر دراز از بهر چه خواستی؟

زندگی بی دوست جان فرسودن است

مرگ حاضر، غایب از حق بودن است (مثنوی)

*در داستان های اسکندر آمده است که مردی را دید که می خواست سنگ بزرگی را تکان دهد و نمی توانست، پس سنگی بر سر آن سنگ نهاد و بازآزمود و کمی سبک تر شد و جنبشی کرد و بالاخره یک سنگ بزرگ دیگر بر سر آن دو سنگ نهاد و سنگ به راحتی به حرکت آمد. پرسید که سرّ این چیست؟ گفتند آن سنگ اول گناه اول است که بر آدمی به سبب آگاهی فطرت سخت گران می آید، اما وقتی گناه بر گناه افزود به تدریج گناه ها سبک می شود و او گناهان بزرگ را نیز می تواند به جای آورد؛ چنانکه گران ترین سنگدلیها را به جای می آورد و قهرمان بیرحمی و شقاوت می شود.

*وقتی روزگار به آدمی روی می آورد اغلب مغرور می شود و این اقبالها را حاصل هوش و پهلوانی خود می بیند و نمی بیند که چه بسیار هوشمندتر و پهلوان تر از او در پیچ و خم حوادث گردون زبون شده اند، پس حکایت او را مولانا چنین آورده:

موشکی در کف مهار اشتری

در ربود و شد روان او از مری

اشتر از چیستی که با او شد روان

موش غره شد که هستم پهلوان

بر شتر زد پرتو اندیشه اش

گفت بنمایم تو را، تو باش خوش

موش از پیش و اشتر از پس آمدند تا به رودخانه ای خروشان رسیدند. موش ترسان و حیران ایستاد و شترگفت پیش آهنگ من تویی، پیش رو تا بیایم. موش گفت آبش شگرف است. شتر پا در آب نهاد تا عمق اب را بسنجد پس:

گفت تا زانوست آب ای کورموش

از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش

گفت مور توست ما را اژدهاست

که ز زانو تا به زانو فرقهاست

گفت گستاخی مکن باردگر

تا نسوزد جسم و جانت زین شرر (مثنوی)

فراموش کنندگان عهد الهی نیز چون موش بعد از اقبال و اطاعت شتر به همین جوی می رسند(فاذا هم مبلسون).

استاد حسين الهي قمشه اي

کتاب 365 روز در صحبت قرآن

نوشته شده توسط حکیم یزد 02 بهمن 1397

La Anunciación

ياد آر هنگامي را که فرشتگان گفتند اي مريم، همانا که خداوند تو را بشارت ميدهد به کلمهاي از کلمات خويش که نام آن کلمه مسيح است و او عيسي فرزند مريم است که در دنيا و آخرت وجاهت و آبرويي عظيم دارد و از مقرّبان درگاه است .(45،آل عمران)

در اين مقام فرشتگان الهي با مريم سخن ميگويند که اي مريم، خداوند تو را بشارت ميدهد به اينکه يکي از کلمات خود را که نام آن کلمه مسيح است و او را عيسيبنمريم خواهند خواند در دل تو ميافکنيم و او کلمهاي بديع و زيبا و عزيز و نازنين در دنيا و آخرت خواهد بود و از کلماتي است که در حريم قرب الهي جاي خاص دارد.

از اين آيه ميتوان دريافت که کلمات الهي بر خلاف کلمات آدميان، موجودات عيني و خارجي و تعيّنات گوناگون هستياند و آن کلمات خود عين معني ميباشند الّا آنکه براي هدايت مردمان بر آن کلمه اسمي ميگذارند تا مردمان آن را شناسايي و بدان اشارت کنند. براي مثال، درخت يکي از کلمات رحمت الهي است و حقيقت معني درخت همان موجود عيني خارجي است الّا آنکه هر قومي در زبان خود با اصواتي کلمهاي ساختهاند تا بدين موجود نازنين که درخت باشد اشاره کنند. يکي ميگويد شجر و آن ديگري ميگويد درخت. اينها جز نام نيست، کلمة درخت همان است که در صحرا مشاهده ميشود. بنابراين به قول مولانا:

اسم کم جو رو مسمّا را بجو

مه به بالا دان نه اندر آب جو(مثنوي)

محيي الدّين همه پيامبران را کلمات الهي دانسته و از هر کلمهاي حکمتي و معرفتي چون دُرّ و گوهر بر آورده و آن در و گوهر را در کتابي با عنوان «جواهرات حکمت» به اهل معرفت عرضه کرده است. اين کتاب مشتمل بر 27 فصل است که از آدم تا خاتم حکمت وجودي هر پيامبر الهي را که در قرآن نام برده شده با تفسيري بر آنچه در قرآن درباره آنها آمده بيان کرده است، از جمله عنوان فص مربوط به حضرت مسيح چنين است: «فص حکمه نبوته في کلمه عيسويه»

مسيح کلمة بشارت است يعني وجود او تمام خبر خوش و نشاط و شادماني است که جان نبوت است و اين خبر خوش است که ميتواند مردگان را زنده کند تا به شوق آن خبر سر ا زخاک برآورند:

شاخ گل از اضطراب بلبل

با آنهمه خار سر برآورد(سعدي)

مژده اي دل که مسيحا نَفَسي مي آيد

که ز انفاس خوشش بوي کسي مي آيد(حافظ)

البته هر پيامبري آورندة آن خبر خوش هست الّا آنکه مظهر تام اين بشارت و نبوّت را محييالدين در وجود مبارک حضرت عيسي نهاده است. و در مورد حضرت محمد آورده است«فص حکمه فرديه في کلمه محمديه» و در اين فص مقام محمد(ص) را فرديت و يگانگي خاص بخشيده است. اين کتاب يکي از پر سر و صداترين آثار فرهنگ عرفاني اسلامي است که شرح ها و تفصيلات بسيار بر آن آورندهاند و به سبب اشتمال بر بعضي غرايبِ عقيدة محييالدين عدة بسياري از علماي ظاهر او را تکفير کرده اند، اما اصحاب فکرت از سخنان محييالدين بسيار بهره گرفته اند و تعارضي در آن با جوهر دين و حکمت الهي نيافتهاند، بلکه او را دوست خدا و داعي راه خدا دانستهاند.

کلمه عيسي در لغت نيز به معني بشارت است، چنانکه کلمة انجيل نيز به همين معناست.

گزارش مولانا از ظهور روح الامين بر مريم از شکوهمندترين مناظر تجلّي فرشته بر انسان است، اين شعر گويي نقاشي anounciation (يعني ظهور جبرئيل بر مريم) اثر فرا آنژليکو (Fra Angelico) نقاش ايتاليايي قرن بيستم است که به سخن آمده است.

ديد مريم صورتي بس جانفزا

جانفزايي دلربايي در خلا

پيش او بررُست از روي زمين

چون مه و خورشيد آن روح الامين

از زمين بررُست خوبي بي نقاب

آنچنان کز شرق رويد آفتاب

لرزه بر اعضاي مريم اوفتاد

کو برهنه بود و ترسيد از فساد

صورتي که يوسف ار ديدي عيان

دست از حيرت بريدي چون زنان

همچو گل پيشش بروييد آن ز گِل

چون خيالي که بر آرد سر ز دل

گشت بيخود مريم و در بيخودي

گفت بجهم در پناه لطف هو

زانک عادت کرده بود آن پاکجيب

در هزيمت رخت بردن سوي غيب

چونکه مريم مضطرب شد يک زمان

همچنان که بر زمين بر ماهيان

بانگ بر وي زد نمودار کرم

که امين حضرتم از من مرَم

از سرافرازان عزت سرمکش

از چنين خوش محرمان خود درمکش

اين همي گفت و ذبالة نور پاک

از لبش ميشد پياپي بر سماک

از وجودم ميگريزي در عدم

در عدم من شاهم و صاحب علَم

خود بُنه و بنگاه من در نيستيست

يکسوارة نقش من پيش ستيست

مريما، بنگر که نقشي مشکلم

هم هلالم هم خيال اندر دلم

چون خيالي در دلت آمد نشست

هر کجا که ميگريزي با تو هست

مقصود مولانا اين است که روحالامين بر دل مريم ظاهر شد نه در مکاني پيش روي او، به همين جهت مريم به هر سو رو مي کرد او را مي ديد.

در معناي وسيعتر، همة انسانها چون مسيح روح خدا هستند که خداوند فرمود «نفختُ فيه من روحي» و روحالقدس و روح الامين نيز علي الدوام بر انسانهاي پاک و از خويش رسته ظاهر مي شود و در آنها ميدمد و هزاران مسيح عشق و هنر و زيبايي و الهامات معنوي و حکمت اشراقي به دنيا ميآيند .

هم از الله در پيش تو جانيست

که از قدوس اندر وي نشانيست

اگر يابي خلاص از نفسناسوت

درآيي در جناب قدس لاهوت

هر آنکس کو مجرد چون ملک شد

چو روح الله بر چارم فلک شد(گلشن راز)

گر رَوي پاک و مجرّد چو مسيحا به فلک

از فروغ تو به خورشيد رسد صد پر تو (حافظ)

اشارات ديگري به بشارت حضرت عيسي و معجزات و کرامات او و تعميم معني مسيح و روح القدس به همة زمانها و مکانها در ادب پارسي:

گر ز مسيح پر سدت مرده چگونه زنده کرد

بوسه بده به پيش او، بر لب ما که همچنين(ديوان شمس)

ياد باد آنکه چو چشمت به عتابم ميکُشت

معجزه عيسويت در لب شکرخا بود(حافظ)

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد

دگران هم بکنند آنچه مسيحا ميکرد(حافظ)

آن مسيح حُسن را دانم که ميداني کجاست

با کسي کز عشق او بسته است زنّاري بگو(ديوان شمس)

طبيت راه نشين درد عشق نشناسد

برو به دست کن، اي مرده دل، مسيح دمي(حافظ)

استاد حسين الهي قمشه اي

کتاب 365 روز در صحبت قرآن

آية 24 سورة يوسف

نوشته شده توسط حکیم یزد 15 دی 1397

yosuf

آنگاه زليخا بر کام گرفتن از يوسف همت گماشت و يوسف نيز بدو ميل کرده بود اگرنه آن بود که برهان پروردگارش را مشاهده کرد و بدين سان ما بدي و زشتي را از يوسف دور کرديم. همانا که او از بندگان خالص ما بود(24)

اينجا قصة عشق به نقطة جوش مي رسد؛ زليخا به هزار اشتياق و تمنّا دست در دامن يوسف مي زند و يوسف با مشاهدة برهان پروردگار از معرکة عشق مي گريزد.

در اين نکته مفسران بسيار بحث کرده اند که مقصود از برهان ربّ چيست و با تکيه بر بعضي اخبار و احاديث مطالبي آورده اند که نه تنها راه به حقيقتي نمي برد بلکه راه را بر فهم حقايقي مي بندد.

آنها که گفته اند جبرئيل بر يوسف ظاهر شد و او را از طرف خداوند عتابي کرد که اگر چنين کني از پيغمبري عزل خواهي شد،...

بدين سؤال پاسخ نمي دهند که اگر يوسف به سبب ظهور جبرئيل از اين معرکه به سلامت بيرون آمده است آنان که جبرئيلي و فرشته اي بر ايشان نازل نمي شود چه گناه خواهند داشت که يوسف نيز اگر اين ظهور جبرئيل نبود از وسوسة نفس نمي رست. کار قديسان بايد چنان باشد که بقية مردمان نيز بتوانند به دنبالشان بروند و اگر آن کار با معجزاتي صورت گيرد مردم از پيروي آنان نوميد مي شوند.

برهان رب بايد چيزي باشد که همة مردمان بتوانند در مواجهه با وساوس نفساني از آن بهره گيرند و آن برهان چيزي نيست جز فرشته اي که خداوند بر هر نفسي مراقب و محافظ کرده است: «انُّ کلُّ لَمّا عليها حافظ»(طارق:4).

آري فرشته اي است در درون ما که هرگاه نفس اماره ما را به ظلم و ستمي و تجاوز به حقي دعوت کند با صداي روشن و کلام قاطع ما را از آن نهي مي کند.

همة ما در درون خويش فرشته اي محافظ داريم امّا در هنگام انجام کارهاي زشت او را به نوعي از خود دور مي کنيم، فريب مي دهيم، توجبهات باطل مي آوريم تا وجدانمان بدان کار زشت رضايت دهد و هيچ کس نمي تواند در پيش خداوند چنين عذري بياورد که من از زشتي آن کار با خبر نبودم.

بنابراين، برهان روشن پروردگار همان نور الهي است که در درون همة ما تابيده و حق و باطل را از هم روشن کرده است مگر آنکه گرد و خاکي عظيم برانگيزيم و آب صاف فطرت را گل آلوده کنيم تا چشم آن فرشتة تيره و خيره شود و ما به کار خود پردازيم.

نبيني که جايي برخاست گَرد

نبيند نظر گرچه بيناست مرد(سعدي)

بر مشوران تا شود اين آب صاف

واندر او بين ماه و اختر در طواف (مثنوي)

در پايان آيه اشارتي هست به آيه ديگر(حجر:39،40) که آنجا شيطان گويد «من همة بندگان تو را گمراه خواهم کرد مگر مخلصين را» يعني آنها که خود را از هرآنچه غيرحق است پاک کردند و يوسف در شمار آنان بود.

يوسف پس از آن گريز حماسه آميز که با پيروي از «برهان رب» صورت مي گيرد باز در معرض خطر ديگري است که از خطر نخستين بسي زيانبارتر است و آن دچار شدن به عُجب و خودبيني است که در دل گويد عجبا از من که چنين ديو شهوت بيداري را که در منتهاي قدرت خود بود از پاي درآوردم.

و به راستي يوسف در سخت ترين شرايط اين مبارزه با نفس قرار داشت زيرا اولاً زني با چنان زيبايي خود را به وي عرضه کرده بود، در خلوت و امنيت خانه، درها همه کاملاً بسته و از همه مهم تر اينکه معشوقي که بايد او را به هزار نياز بجويند خود از مقام ناز که برازندة زن است فرود آمده و به صدهزار تمنّا دست در دامن يوسف زده است و اين احوال شرايط مقاومت نفس را کمتر مي کند با اين همه يوسف با هيچ اميد به باز شدن در، به جانب در مي گريزد.

اينجاست که شيطان مي تواند ضربة خود را فرود آورد و يوسف را به حماسة گريز خويش معجب و مغرور کند اما يوسف به صراحت مي گويد که من نفس خود را از بدي تبرئه نمي کنم که مي دانم نفس بسيار امرکنندة بديها است مگر آنکه رحمت پروردگار شامل حال آدمي شود.

حکيم ابوالقاسم فردوسي را مي بينيم که در نبرد رستم با ديو سپيد که آخرين حماسة هفت خوان اوست رستم ابتدا ديو را که خفته است بيدار مي کند زيرا مي داند که کشتن ديو خفته نشان رستگاري نخواهد بود زيرا ممکن است در جاي ديگر با ديوي بيدار روبرو شود و از او درماند پس:

بغريد غريدني چون پلنگ

چو بيدار شد اندر آمد به جنگ

و چون آن ديو غول پيکر را بر زمين زد براي نيايش پروردگار از غار بيرون آمد و:

ز بهر نيايش سر و تن بشست

يکي پاک جاي نيايش بجست

از آن پس نهاد از بر خاک سر

چنين گفت کاي داور دادگر

تويي بندگان را ز هر بد پناه

تو دادي مرا گردي و دستگاه

توانايي و مردي و فرّ و زور

همه کامم از گردش ماه و هور

تو دادي وگرنه ز خود خوارتر

نبينم به گيتي يکي زارتر

مي بينيم که حکيم طوس قهرمان خود را چگونه از سقوط در ورطة عجب و خودبيني حفظ کرده و شايستگي خود را به لقب حکيم تحکيم کرده است.

هرکجا پيروزي انسان بر شيطان حاصل مي شود، محصول مشاهدة همان برهان رب است و هر پيامبري و قديسي در لحظات حساس اين برهان رب را مشاهده کرده است: چنانکه حضرت امير در مبارزه با آن پهلوان که بر روي آن حضرت آب دهان انداخت و او در موضع خشم قرار گرفت به ناگاه چيزي ديد که شمشير را بينداخت و آن پهلوان مستعد و هوشمند در نگاه آن حضرت برق آن مشاهده را ديد و حيران شد و پرسيد که چه ديدي؟

بقيه داستان را از زبان مولانا بشنويم:

اي علي که جمله چشم و ديده اي

شمه اي برگو از آنچه ديده اي

بازگو اي باز عرش خوش شکار

تا چه ديدي آن زمان از کردگار

چشم تو ادراک غيب آموخته

چشمهاي حاضران بردوخته

از تو بر من تافت پنهان چون کني

بي زبان چون ماه پرتو مي زني

آن چه ديدي بهتر از پيکار من

تا شدي تو سست در آشکار من

آن چه ديدي که چنين خشمت نشست

تا چنان برقي نمود و بازجست

آن چه ديدي که مرا زان عکس ديد

در دل و جان شعله اي آمد پديد

آن چه ديدي برتر از کون و مکان

که به از جان بود و بخشيديم جان

و آن حضرت گفت:

من تيغ از پي حق ميزنم

بندة حقّم نه مامور تنم

شير حقّم نيستم شير هوا

فعل من بر دين من باشد گوا

معلوم است که حضرت چشمش به جمال صورت اخلاص که خلاصي از همة اطوار هواي نفس است افتاده و بدين مشاهده، دشمن را رها کرده است.

 

استاد حسین الهی قمشه ای

کتاب 365 روز در صحبت قرآن

ایۀ 12 سورۀ حُجُرات

نوشته شده توسط حکیم یزد 19 آذر 1397

 

q

ای اهل ایمان از بسیاری از گمانها و پندارها بپرهیزید همانا که بعضی گمانها گناه (و باطل و بی حقیقت) است و هرگز در احوال یکدیگر تجسس مکنید و جاسوس بر یکدیگر مگمارید و غیبت یکدیگر را روا مدارید. آیا هیچ یک از شما دوست دارید گوشت برادر مردۀ خود را تناول کنید؟ البته که از آن کراهت دارید و خدا ترس و پرهیزکار باشید. همانا که خداوند بسیار توبه پذیر و مهربان است(12)

اینک باز منهیّات دیگری که میان اکثر آدمیان رواج دارد طرح شده است. خطاب آیه به اهل ایمان است یعنی بخصوص آنان که به خدا و سرچشمۀ خیر و خوبی و زیبایی ایمان آورده اند باید از این گونه کارها پرهیز کنند.

فرمان الهی که در فطرت ما نیز املا شده این است که دائماً به یکدیگر گمان های بد نبرید که بعضی از این گمان ها خود عین گناه است زیرا با این گمان کسی را به کاری گناه آلود متهم می کنید بدان چشم در او می نگرید و ای بسا که در رفتاری که با او می کنید نیز اثر گذارد و شما هرگز خوش ندارید که دیگری دربارۀ شما گمان هایی برد و قضاوتهایی کند. از این رو شایسته است در هر واقعه ای که می نگرید...

نخست بهترین اندیشه ها را به خود راه دهید مگر آنکه به تدریج چیزی خلاف آن برای شما ثابت شود. حتی توصیه شده است که به خدا نیز گمان بد نبرید. گمان نیک ببرید تا همان گمان در حق شما جاری شود.

دستور مهم اخلاقی و اجتماعی دیگر این است که جاسوسی نکنید و پیگیری و تفحص در کشف آنچه که پنهان می کنند نداشته باشید حتی در سؤالها که ا ز دیگران می کنید اگر احساس می کنید که شخص از بیان چیزی خشنود نیست بر یافتن آن چیز اصرار مورزید. زیرا ممکن است پاسخ آن سؤال که می کنید شما را خوش نیاید. در قرآن (مائده: 101) آمده است که: «از چیزهایی مپرسید که اگر آشکار شود شما را مکروه آید» و به خصوص از شغل جاسوسی حذر کنید زیرا جاسوسی تجاوز به حقوق دیگران است و اعتماد عمومی و به دنبال آن دوستی و مودت را در جامعه از میان می برد و هر لحظه شخص را نگران می کند که در مقابلش چه کسی نشسته است؟ دیو است یا انسان؟ دجال است یا مسیح؟

دستور دیگر که آن نیز حایز کمال اهمیت است و به طور فراگیر بسیاری از افراد جامعه را شامل می شود این است که غیبت یکدیگر نکنید و غیبت آن است که یاد کنی دیگری را به اوصافی که او را خوش نیاید، حتی اگر آن شخص حضور داشته باشد نیز غیبت خواهد بود. این منع برای آن است که مردم اگر گناهی می کنند و پنهان می کنند همچنان پنهان بماند و کسی از آن باخبر نشود و اگر یکی را خبر شد به دیگری نگوید. زیرا اگر بگوید هم آبروی هم نوع خود را برده است و هم به اشاعۀ فساد و گناه کمک کرده است. حدیثی هست از پیامبر اکرم در نکوهش غیبت که فرمود:«الغَیبَۀ اشَدُه الزِّنا» یعنی «گناه غیبت نزد خداوند از زنا بیشتر است.»

این نشان آن است که خداوند به هیچ روی خوش ندارد که مردمان گناهان یکدیگر را فاش کنند و تمثیل بسیار زیبا و گویای قرآن در تجسم کار غیبت این است که آدمی گوشت برادر مردۀ خود را تناول کند که مسلماً او را سخت ناخوش خواهد آمد. در این تمثیل تناسب ها و هماهنگی های معنوی به نحو بدیعی رعایت شده است. اولاً غیبت از جنس خوردن است و مردم گاه تعبیر می کنند که غیبت را همچون نُقل و نبات می خوردند. ثانیاً به تعبیر قرآن این خوردن به حقیقت خوردن گوشت مرده است که هم سخت ناخوش می آید و هم مسموم و خطرناک است.مسموم بودن آن در این است که شخص غیبت کننده با آن غیبت بیمار می شود. زیرا تلاش او بر این بوده است که شاید بدی های خود را در بدی های دیگران غرق کند امّا بدی های خودش همچنان بر جای می ماند و بدی غیبت نیز بر آن افزوده می شود و موجب تشدید بیماری او می گردد. زیرا ابتلای به هر گناهی ابتلای به بیماری است.

تناسب دیگر این است که آن دیگری که غیبتش را می کنی در حکم برادر و قوم و خویش توست و خردمند آبروی برادر خود را نمی برد و باز تناسب دیگر این است که چون معمولاً عیب گوییها را در پشت سر مردمان می کنند و به همین جهت آن را «غیبت» نامیده اند، شخص غایب در حکم مرده است و بنابراین شخص گوشت برادر مردۀخود را میخورد.

این تمثیل از نظر ادبی و خطابی که هدفش اقناع از طریق نشان دادن تصویرها است در نقطۀ اوج قرار داردو تعبیری از این مؤثرتر و گویاتر و درست تر در ادبیات جهان نخوانده ایم.

آخرین دستور آیه این است که از خدا بترسید و کارهای زشت مکنید و اگر خدای ناخواسته کردید توبه کنید و بدانید که خداوند بسیار مهربان و توبه پذیر است.

دربارۀحدود و ثغور و غیبت سعدی سخنان ارزنده ای در بوستان و گلستان آورده است. گوید:

مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود

مر استاد را گفتم ای پرخرد

فلان یار بر من حسد می برد

چو من داد معنی دهم در حدیث

برآید بهم اندرون خبیث

شنید این سخن پیشوای ادب

به تندی برآشفت و گفت ای عجب

حسودی پسندت نیامد ز دوست

چه معلوم کردت که غیبت نکوست

گر او راه دوزخ گرفت از خسی

از این راه دیگر تو در وی رسی

در حکایت دیگری نیز سعدی از دوران کودکی به یاد می آورد که یکی از عابدان و پارسایان مدعی او را آیین وضو و شستشو می آموزد و در پایان می گوید:

کسی از من نداند از این شیوه به

نبینی که فرتوت شد پیر ده

شنید این سخن دهخدای قدیم

بشورید و گفت ای خبیث رجیم

نه مسواک در روزه گفتی خطاست؟

بنی آدم مرده خوردن رواست؟

ابیات زیر نیز از سعدی با پیام های قرآنی هماهنگ است:

کسی را که نام آمد اندر میان

به نیکوترین نام و نعتش بخوان

چو همواره گویی که مردم خرند

مبر ظن که نامت چو مردم برند

چنان گوی سیرت به کوی اندرم

که گفتن توانی به روی اندرم

وگر شرمت از دیدۀ ناظر است،

نه ای بی بصر غیب دان حاضر است؟

رفیقی که غایب شد ای نیک نام

دو چیز است از او بر رفیقان حرام

یکی انکه مالش به باطل خوردند

دوم آنکه نامش به زشتی برند

میان دو تن جنگ چون آتش است

سخن چین بدبخت هیزم کش است

و نیز بدگویی دیگران را نباید برای کسی به خصوص خود آن شخص که از او بدگویی شده است نقل کرد، زیرا معنی اش آن است که این تیر را رها کرده بودند که به شما بخورد امّا نخورد، من آن را در راه پیدا کردم آوردم که در سینۀشما فرو کنم!

بدی در قفا عیب من کرد و خفت

بتر زو قرینی که آورد و گفت

یکی تیر افکند و در ره فتاد

وجودم نیازرد و رنجم نداد

تو برداشتی آمدی سوی من

همی در سپوزی به پهلوی من

نظامی گوید هرگاه بدگویی کسی را پیش شما آغاز کردند بگویید من در ساعتهایی از روز ناشنوا می شوم و اکنون ساعت ناشنوایی من است، همچنین هر زمان که خواستی سخن زشتی بر زبان آوری با خود بگوی که اکنون نوبت خاموشی من است.

بر مشنو، وقت گران گوشی است

زشت مگو، وقت خاموشی است

چندنویسی، قلم آهسته دار

بر تو نویسند زبان بسته دار

آب صفت هرچه شنیدی بشوی

آینه سان هرچه ببینی مگوی

مخزن الاسرار

استاد حسين الهي قمشه اي

کتاب 365 روز در صحبت قرآن

آيه 18 سوره کهف

نوشته شده توسط حکیم یزد 13 آبان 1397

kahf 

و تو گمان کني که ايشان بيدارند در حالي که سخت در خوابند و ما ايشان را به چپ و راست حرکت مي دهيم و پهلو به پهلو مي گردانيم(تا ايشان را رنجي نرسد) و سگ ايشان دو دست بر در آن غار گسترده است و اگر تو بر حال ايشان اطلاع مي يافتي (و در ايشان نظر مي کردي) از آنها سخت مي گريختي و دلت از رعب و ترس آکنده مي شد(18)

سورة کهف ضمن بيان مطالب گوناگون داستان اصحاب کهف را به اختصار حکايت کرده است و آن داستان به زباني که از خود قرآن و روايات گرفته شده چنين است که در روزگار قديم پادشاهي بوده است ستمکار و کافر دل به نام دقيانوس که در روزگار او، مانند روزگار ضحاک ماردوش، خوبان چون پري پنهان بودند و ديوان و ددان و بدان آزاد و بر سر قدرت و در آن ولايت هفت تن بودند از مرداني با ايمان و نيکوکردار که به سبب فشارهاي اجتماعي تصميم گرفتند چندگاهي خارج از شهر در غاري پنهان شوند و آنجا اقامت کنند تا روزگار ظلم به سر آيد زيرا هيچ مبارزه اي نيز جز گريز از بدي نمي توانستند با آن جماعت داشته باشند. آنها در آن غار استراحت مي کنند...

و به خواب مي روند و خداوند خواب را چنان بر ايشان مسلط مي کند که حدود سيصد سال ايشان در خواب مي مانند امّا وقتي بيدار مي شوند احساس آن دارند که چندساعتي بيش نخفته اند. پس يکي از ايشان، با سکه هاي رايج زمان پيش از خواب، به شهر مي رود تا قوت و غذايي تهيه کند.

مردم او را به سخره مي گيرند که عجب غافلي است! سکه هاي عهد دقيانوس را براي خريد آورده است و آنها متوجه مي شوند که چند قرن در خواب بوده اند و حکومتها آمده اند و رفته اند و دقيانوس و سلسله اش به کلي منقرص شده اند.آنگاه ياران کهف همه به شهر مي روند و در محيط تازه اي که از عدالت و انصاف دور نيست به حيات خود ادامه مي دهند.

آية فوق گوشه اي از داستان را بيان مي کند که رمز و رازهاي زيادي در آن نهفته است. مي فرمايد اين اصحاب کهف چنان بوده اند که اگر کسي آنها را مي ديد گمان مي داشت که بيدارند زيرا چشمهايشان باز بود امّا ايشان در عالم خود خفته بودند و خداوند مي فرمايد که ما براي آسايش آنها ايشان را به چپ و راست حرکت مي داديم و آفتاب نيز چنان بود که هم در هنگام طلوع و هم در هنگام غروب آسيبي به ايشان نمي رسانيد و آن گروه سگي داشتند که بر درگاهِ در دو زانو نشسته بود و اگر کسي بر احوال ايشان مطلع مي شد از وحشت فرار مي کرد و از ترس و هراس آکنده مي شد.

بر حسب معمول، اصحاب ظاهر اين داستان را يک داستان تاريخي به حساب آورده اند و سؤالاتشان اين بوده است که اين واقعه در چه زماني از تاريخ رخ داده و اين معجزه چگونه ظهور يافته و جزءجزءِ داستان را يک ماجراي گسترده در زمان و مکان خاص به حساب مي آورند و بعضي به دنبال آن غار مي گردند و باکي نيست که گروهي بر همان ظاهر قناعت کنند و ظاهر را مايةعبرت خود گردانند و از آن پند گيرند.

امّا حکيمان و عارفان داستان را يک تمثيل و يک رمز و نماد از حقايقي ديگر دانسته اند و آن واقعه را چنان تفسير کرده اند که در همة زمانها و مکانها مي تواند مصداق حال کساني باشد.

از جمله گفته اند در دوران ظلم و ستم اگر هيچ راهي براي مبارزه عليه ستمکاران گشوده نيست، دستور اين است که آدميان در گروه هاي کوچک از ستمکاران پيوند ببرند و در غار خلوت خويش گرد آيند و منتظر تغيير اوضاع باشند، زيرا خردمند خود را بي جهت در دسترس ظلم ظالمان قرار نمي دهد بلکه جان را در جايي فدا مي کند که در رسيدن به مقصود مقدسي سودمند باشد.

مولانا فصل زمستان را عهد دقيانوس دانسته که در آن درختان شاخ و برگ خود را جمع مي کنند و به خواب مي روند تا زمستان بگذرد و بهار در رسد؛ و ايشان را در آن زمان نه برگي نه ميوه اي است زيرا نمي خواهند برکت وجود خود را به زمستان سرد و بي رحم بسپارند:

در خزان چون يافت او يار خلاف

درکشيد او رو و سر زير لحاف

گفت يار بد بلا آشفتن است

چونکه او آيد طريقم خفتن است

پس بخسبم باشم از اصحاب کهف

به ز دقيانوس باشد خواب کهف

در مورد تعداد اصحاب کهف بعضي گفته اند آنها سه نفر بودند و چهارمي آنها سگشان بود و بعضي گفته اند هفت تن بودند و آن سگ هم هشتم محسوب مي شد.

نظامي در بيت زير به هر دو روايت اشاره کرده است:

رابعه با رابع آن هفت مرد

گيسوي خود را بنگر تا چه کرد

در اينجا رابع به معني همان سگ است و اين سگ را چنان مقامي بوده است که او را يک نفر از گروه به حساب مي آورند و اين بدان خاطر است که يار خوبان شده بود و با نيکان پيوسته بود و به گفتةسعدي:

پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوّتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزي چند/پي نيکان گرفت و مردم شد

مولانا آن بخش از داستان را که در آية حاضر آمده و مي فرمايد آنها به نظر مي رسيد که بيدارند اما در حقيقت خواب بودند چنين تفسير کرده است که اين از احوال عارفان است که مردم تصور مي کنند ايشان بيدارند و با مردمان سخن مي گويند و داد و ستد مي کنند امّا در حقيقت در خواب متعالي خويش رؤياهاي ديگري مي بينند:

حال عارف اين بود بي خواب هم

گفت ايزد «هُم رقودُ» زين مرم

خفته از احوال دنيا روز و شب

چون قلم در پنجةتقليب رب

آنکه او پنجه نبيند در رقم

فعل پندارد به جنبش از قلم

مولانا در ديوان شمس نيز اين آيه را به شيوة خود تفسير کرده و تعميم داده است:

باقيش عشق گويد با تو نهان ز من

ز اصحاب کهف باش هم ايقاظ و هم رقود

مولانا چون مي دانسته است که روشنفکران زمان ممکن است از ظاهر داستان رميده شوند و خرافات پندارند مي گويد که اين حال بسيار رخ مي دهد که آدمي به نظر مي رسد بيدار است امّا به حقيقت در خواب است و نبايد به انکار پرداخت.

هرگز وجود حاضر و غايب شنيده اي

من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است

سعدي

از بايزيد نقل شده است که گفت «من سي سال است جز با خدا با هيچ کس سخن نگفته ام و معاملتي نکرده ام» الّا آنکه مردمان به خلاف اين مي بينند و او را چون خود هوشيار و بيدار دنيا مي پندارند و او در خواب است.

زندگي ما انسانها بر روي زمين نيز به همين خواب اصحاب کهف مانند است.

چنين به نظر مي رسد که همه بيداريم اما در حقيقت خفته اييم، که در حديث پيامبر آمده است: «الناس نيام اذا ماتو انتبهوا» يعني «مردمان (در اين زندگي دنيا) خفته اند و چون بميرند بيدار مي شوند»، چنانکه اصحاب کهف گمان داشتند که تنها يک روز يا بخشي از يک روز در غار خفته بودند(کهف:19). در قيامت وقتي از آدميان مي پرسند که چقدر در دنيا اقامت کرديد گويند روزي يا شبي بيش نبوده است.