استاد حسین الهی قمشه ای

کتاب 365 روز در صحبت قرآن

آیۀ 44 سورۀ انعام

پس چون آنچه را به یادشان آوردیم به فراموشی سپردند، درهای هر نعمتی را به رویشان گشودیم تا بدانچه به ایشان عطا شده است شاد و مغرور و غافل گردیدند، پس به ناگاه ایشان را به کیفر کارهایشان گرفتارکردیم چنانکه به کلی خوار و نومید و سرافکنده شدند(44)

 

ghom

خداوند نخست در فطرت آدمیان آنچه باید به جای آورند و یا از آن پرهیز کنند با خطی روشن رقم زده است و آنگاه برای آنکه آدمیان صدای فطرت را بهتر بشنوند و از آن غفلت نکنند باز انبیا و اولیا را فرستاده است تا آنها نیز به زبان روشن همگان را از باید و نبایدها خبر کنند امّا وقتی از فطرت خود روی گردانیدند و آن ذکر و خبر انبیا را نیز به فراموشی سپردند خداوند در آغاز درهای اقبال و دولت دنیوی را از همه سو بر ایشان باز می کند و هنگامی که دل بدین نعمت ها سپردند و از این برخورداری شاد و سرمست و مغرور شدند ناگهان به واقعه ای ایشان را هشیار می کند چنانکه از همۀ آن لذت ها باز می مانند و جز نومیدی و سرافکندگی متاعی برایشان نمی ماند و این رفتار خداوندی در حقیقت باز تذکر سوم است به آدمیان که به هوش آیند و یاد خدا و راه خدا را در دل زنده کنند و امّا اگر تذکر سوم نیز سودمند نیفتد به خسران مبین و محرومیت در می افتند.

*این آیه هشداری است که آدمیان وقتی می بیننند دنیا از همه سو به ایشان اقبال کرده است نگران شوند که مبادا مورد آزمون و ابتلا قرار گرفته اند و پیش از آنکه به طور ناگهانی گرفتار آیند چاره ای بیندیشند.

عارفان این استقبال دنیوی را با الهام از کلمۀ سنستدرجُهُم(اعراف:182) به عذاب استدراج یاد کرده اند و گفته اند نشان این عذاب آن است که شخص در اقبال دنیوی به کلی از خدا غافل است و به هیچ روی کاری که نشان حضور معنویت و الهیّت در زندگانی اوست به جا نمی آورد پس اگر دنیا به کسی روی کند و او ذاکر باشد و آن نعمت ها را در راه عشق الهی صرف کند آن عذاب استدراج نباشد.

*حق تعالی فرعون را چهارصدسال عمر و ملک و پادشاهی و کامروایی داد، جمله حجاب بود که او را از حضرت حق دور می داشت. یک روزش بیمرادی و دردسر نداد تا مبادا که حق را یاد آرد. گفت«تو به مراد خود مشغول می باش و ما را یاد مکن. شبت خوش باد»!(قطعۀ 114، گزیدۀ فیه ما فیه).

نزد عارفان هیچ عذاب از آن سخت تر نیست که خداوند بنده ای را فراموش کند و او را به خود واگذارد و مهلت دهد و به او «شب خوش» گوید، چنانکه شیطان را از خود براند و تا قیامت مهلت بخشید. مولانا شیطان را ملامت می کند که: چون از درگاه دوست رانده شدی عمر دراز از بهر چه خواستی؟

زندگی بی دوست جان فرسودن است

مرگ حاضر، غایب از حق بودن است (مثنوی)

*در داستان های اسکندر آمده است که مردی را دید که می خواست سنگ بزرگی را تکان دهد و نمی توانست، پس سنگی بر سر آن سنگ نهاد و بازآزمود و کمی سبک تر شد و جنبشی کرد و بالاخره یک سنگ بزرگ دیگر بر سر آن دو سنگ نهاد و سنگ به راحتی به حرکت آمد. پرسید که سرّ این چیست؟ گفتند آن سنگ اول گناه اول است که بر آدمی به سبب آگاهی فطرت سخت گران می آید، اما وقتی گناه بر گناه افزود به تدریج گناه ها سبک می شود و او گناهان بزرگ را نیز می تواند به جای آورد؛ چنانکه گران ترین سنگدلیها را به جای می آورد و قهرمان بیرحمی و شقاوت می شود.

*وقتی روزگار به آدمی روی می آورد اغلب مغرور می شود و این اقبالها را حاصل هوش و پهلوانی خود می بیند و نمی بیند که چه بسیار هوشمندتر و پهلوان تر از او در پیچ و خم حوادث گردون زبون شده اند، پس حکایت او را مولانا چنین آورده:

موشکی در کف مهار اشتری

در ربود و شد روان او از مری

اشتر از چیستی که با او شد روان

موش غره شد که هستم پهلوان

بر شتر زد پرتو اندیشه اش

گفت بنمایم تو را، تو باش خوش

موش از پیش و اشتر از پس آمدند تا به رودخانه ای خروشان رسیدند. موش ترسان و حیران ایستاد و شترگفت پیش آهنگ من تویی، پیش رو تا بیایم. موش گفت آبش شگرف است. شتر پا در آب نهاد تا عمق اب را بسنجد پس:

گفت تا زانوست آب ای کورموش

از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش

گفت مور توست ما را اژدهاست

که ز زانو تا به زانو فرقهاست

گفت گستاخی مکن باردگر

تا نسوزد جسم و جانت زین شرر (مثنوی)

فراموش کنندگان عهد الهی نیز چون موش بعد از اقبال و اطاعت شتر به همین جوی می رسند(فاذا هم مبلسون).