مهندس زارعزاده

tavalod

روز مادر است و من که مدتهاست هر چیزی را در قاب سینما می بینم و ذهنم انگار پرده نقره ای باشد ، می روم به دنیای تخیلات تلخ و شیرینی که در گذر زمان همه شیرین شده است. سینما سوژه های زیادی را قاپیده و پرورش داده است. مادر یکی از آن هزاران است ، اما مادر که سوژه نیست مادر جان است ، مادرجانان است.

چشم میبندم ، غرق رویا ، مرحوم علی حاتمی دست خیالم را میگیرد و میبرد . اکبر عبدی ( در نقش غلامرضا ) را میبینم با آن کت و شلوار آجری رنگش و مرحوم رقیه چهره آزاد ( در نقش مادر ) که کلون بر در میکوبد. غلامرضا در باز میکند و پشت در می ماند . مادر سلانه و با رخوت پا در خانه می نهد . مادر میرود و چادر در دست غلامرضا میماند . غلامرضا چادر را می بوید و نم اشکی . سکانسی رشک بر انگیز و بیتا و تکان دهنده که از درخشان ترین سکانسهای تاریخ سینما ایران و جهان است . میگویند مادر علی حاتمی سوبژکتیو است ، من می گویم همه مادر ها سوبژکتیوند . مادر ها فقط به دنیا می آیند. هیچوقت نمیمیرند. مادر ها فقط به دنیا می آیند و زندگی میکنند . همیشه وهمیشه. مادر ابدیست . مادر ها می ماندند . مادر مرگ ندارد. حتی اگر علی حاتمی از زبان غلامرضا با بازی اکبر عبدی با آن میمیک محشر و بیان شور انگیز بگوید: « مادر مرد از بس که جان ندارد»

سخت است از مادر دهه شصتی علی حاتمی دل کندن و رفتن به دهه هشتاد و همسفر خدا بیامرز رسول ملاقلی پور شدن با «م مثل مادر» با بازی فوق العاده گلشیفته فراهانی در نقش سپیده ، سپیده ای که حاضر میشود طلاقش بدهند ، اما فرزندش را سقط نکند. مادر است دیگر ، مادر . . یا با فاطمه معتمد آریا ، سیمین بانوی سینمای ایران همراه شوی و بروی به « گیلانه» ی رخشان بنی اعتماد ، گیلانه ای که نماد و سمبل صبر است و پایداری، صبری آمیخته با عشق و مهربانی.

فیلم ها با سوژه مادر در سینمای ایران زیاد است « مادرم گیسو « به کار گردانی سیامک شایقی ، مادر فتخعلی اویسی ، مهر مادری کمال تبریزی ، مهمان مادر داریوش مهرجویی و...... . اما مادر که سوژه نیست . مادر جان است. مادر عشق است. این مادر است که به بهشت افتخار میدهد تا زیر پایش باشد. من هنوز در پرده نقره ای ایم، سرگرم عشق ورزی با مادر، مادرم. مادر ها بلند باشند یا کوتاه ، چاق و خپل باشد یا لاغر و دراز ، زیبا باشند یا زشت( چه احمقانه ، مگر مادر زشت هم میشود ) روی پرده نقره ای ذهن من باشند یا بر پرده طلایی زندگی. سور رئال باشند یا رئال ، دوست داشتنی ترین دوست داشتنی فیزیکی و متا فیزیکی خلقتند. میگویند خدا با خلقت آدم فریاد: پس پاک و منزه است خدایی که...... سر داد . میمانم وقتی مادر را آفرید چه گفت ، شاید هیچ نگفت و نا خود آگاه عاشقش شد و همین شد که بهشت را زیر پایش خلق کرد .

در بحبوحه همه مشکات اقتصادی و فرهنگی ، که چون خوره بر جسم و جان میزند ، هیچ چیز زیباتر از پناه بردن به دامن پرده نقره ای سینما نیست و چه سوژه ای ، ببخشید چه عشقی بالاتر از مادر بر این پرده نقره فام.

ایرج کریمی در باغ های کندلوسش که یک عاشقانه زیبا و شاعرانه است دیالوگی دارد : « مادر ها هر وقت بمیرن زوده « هر چند گفته و میگویم که مادر ها هر گز نمی میرند. اما دعا میکنم همه مادر ها و مادر زیبای خودم همیشه سایه بالای سرم و سرتان باشند .

حشمت فردوس ( با بازی داریوش ارجمند ) در سریال ستایش ( کار سعید سلطانی ) دیالوگی دارد شنیدنی : پیش خدا هم که باشی ، وقتی مادرت زنگ می زنه باید جواب بدی.

مادر ها پر از فصه هایی هستند که میتواند شورانگیزترین سکانس ها را د ر قاب سینما بگنجانند. همه مادر ها پر از قصه های بسیارند. نیوشیدن قصه های مادرانمان را در یابیم. ارابه زمان تند و بی رحم می گذرد.

پوزش

عکس زندگی متعلق به سرکار خانم زبیده کمالی می‌باشد که به اشتباه در شماره قبل به نام خانم توکلی ثبت شده بود.

دکتر مهناز مرتضوی
دکترای مشاوره

روانشناسی رانندگی موضوعیست که به دلیل عواقب رفتارهای پرخطر و عواقب ناگوار آن مورد توجه مسئولین ترافیک قرار گرفته ، در واقع روان شناسی رانندگی یا روان شناسی ترافیک آمیزه‌ای است از یافته‌های دیگر حوزه‌های مرتبط روان‌شناسی همچون روان‌شناسی اجتماعی، روان‌شناسی شخصیت، روان شناسی رشد.

Egocentrism1.Musfica

علاوه بر این شیوه رانندگی مردم در هر شهر و منطقه نمایده‌ای از فرهنگ آنهاست؛ قوانین مربوط به رانندگی موضوعی مشترک در شهرها و کشورهاست اما شیوه اجرایی کردن آن، فرهنگ ویژه آن منطقه را به نمایش می‌گذارد، چیزی که ممکن است در مناطق مختلف یک شهر نیز متفاوت باشد. این موضوع می‌تواند جنبه فردی نیز داشته باشد، ویژگی‌های شخصیتی، خلق و خو، استرس‌، عصبانیت و مصرف موادی همچون روانگردان یا الکل می‌تواند شیوه رانندگی فرد را تحت تاثیر قرار دهد.

در کل رفتار رانندگی افراد ترکیبی از عوامل فردی و اجتماعیست، اما این رفتار نیز مانند سایر رفتارهای انسانی از فشارهای محیطی تاثیر می‌گیرد و نماینده‌ای از خلق و خوی کلی یک ملت است.

از سویی اگوسنتریسم در روانشناسی مفهومی رشدیست، به این معنا که بر اساس تحقیقات ژان پیاژه حالت روانی بهنجاری است که در آن نبود تمایز میان واقعیت شخصی (واقعیت از دیدگاه و در ذهن شخص) و واقعیت عینی قابل مشاهده می‌باشد، به زبانی ساده تر اگوسنتریسم یا خودمحوری به این معناست که فرد خود و نیازهای خود را مرکز جهان می‌پندارد و برای دیگران ارزشی قائل نیست. بر اساس تحقیقات علمی این ویژگی که تا ۲ سالگی در اوج خود می‌باشد در شرایط طبیعی و بهنجار در حدود ۱۱ سالگی به پایین‌ترین سطح می‌رسد.

تجربه شخصی خود را در رانندگی مرور کنید، ممکن است شما نیز بارها مشاهده کرده باشید که در یک خیابان پرتردد دو سر‌نشین ماشین یا موتور در لاین وسط، سرعت خود را پایین آورده و در حال خوش و بش و احوال پرسی هستند، یا راننده ای وسیله خود را میان یک خیابان شلوغ رها کرده تا از پیتزا فروشی معروف شهر خرید کند، و هزاران تجربه سبقت از راست، یا تخلف‌های ریز و درشت دیگر، انگار فردی که در حال رانندگیست، خود را تنها فردی می‌داند که لازم است به مقصد برسد و خواست او مرکز جهان است، این در حالیست که قانون به افراد زیر 11 سال مجوز رانندگی نمی‌دهد!

کسی چه می‌داند شاید اگرکودکانمان اجازه رانندگی داشتند، احترام بیشتری به قانون گذاشته می‌شد.

سالها پیش در کلاس رانندگی، استاد محترم تعریف کرد که در یکی از همایش‌های مربوط به ترافیک، فردی خارجی را ملاقات کرده و در مورد رانندگی ایرانی‌ها باهم صحبت کرده‌ بودند؛ او نقل قول می‌کرد که به نظر این آقا ما مردمانی عجیب و متناقض هستیم، هنگام ورود به خانه یا خارج شدن از جایی خصوصی مدتها با هم تعارف می‌کنیم، اما هنگام رانندگی انگار همه در حال مسابقه دادن هستند و اگر پایشان را از روی گاز بردارند و قانون را رعایت کنند می‌بازند.

در واقع بیرون آمدن از حالت خود‌محوری و توجه به خواست جمع و دیگران، نه تنها در رانندگی بلکه در هر رفتار دیگری از ازدواج و کار و روابط با دیگران گرفته تا سیاست‌های کلانی که بر زندگی تک تک انسانها تاثیر گذار است، ضروریست.

رانندگی فقط بخشی از این حالت ناخوشایند است که برای کشورمان سالانه 28 هزار کشته باقی می‌گذارد.

شاید بهتر است همگی پا را فراتر از این خصوصیت یازده ساله ها بگذاریم و برای تغیر تلاش کنیم.

دکتر یوکا: یزد به عنوان یک نمونه بسیار بسیار شاخص در این لیست ثبت شده امّا نیاز به وجود برنامه برای مدیریّت آثار ثبت شده در لیست جهانی احساس می شود و اهمّیت مشارکت دولتمردان همزمان با شهروندان برای شناخت نیازهائی که بوجود می‌آید و یافتن راه حل برای مشکلاتی که بوجود می آید موضوع دیگر بحث احیا بافت تاریخی است.

1

توجه داشته باشیم برنامه ریزی باید لزوماً براساس دانش کامل باشد از شناخت شرایط موجود تا احصاء نیازها، محدودیت‌ها، چالش‌ها و برطرف کردن نیازهائی که برای ادامه حیات شهروندان در بافت تاریخی وجود دارد. این دانش باید در طرح جامع احیاء و به صورت مرتب بازبینی و بروز شود و راه حل‌های جدید اندیشیده شود.

در جواب این سؤال که منفعت این ثبت برای مردم چیست باید اشاره کرد که منفعت عمومی آن این است که لزوم ثبت یک اثر جهانی به عنوان حفظ آن اثر یا شهر می‌باشد و سپس می‌تواند از لحاظ اقتصادی مؤثر باشد.

یزد به عنوان یک شهر زنده ثبت شده و صرفاً نگهداری یزد بر اساس کالبد آن معنی ندارد. ما در میراث فرهنگی 2 بخش داریم میراث ملموس و غیر ملموس، که میراث ملموس همان کالبد است و غیر ملموس هم رفتارها و فرهنگ است. سندی که در 2008 بنام روح مکان در دنیا تصویب شده که می‌گوید برای اینکه یک مجموعه تاریخی را حفظ کنید اول باید روح آن را حفظ کنید بعد کالبد آن .

ثبت شهر یزد در فهرست میراث جهانی

دکتر وطن دوست: موضوع ثبت جهانی از دهه پنجاه شروع می شود که بر اساس پیمان نامه ای کشورها می توانند آثاری برای ثبت جهانی نامزد کنند که البته باید در مرکز میراث جهانی ثابت کنند که این اثر دارای ارزش میراث جهانی است و بعد در فرایندی نسبتاً طولانی نقاط ضعف و قوت پرونده بررسی می شود و به جلسه نمایندگان کشورها فرستاده شده و آنجا رای گیری می شود.

در سال 1979 سه اثر از ایران ثبت شد(تخت جمشید، چغازنبیل میدان امام) شهر یزد در چندسال اخیر پیشنهاد شد و پس از مدت ها در 2017 در شهر کراکوف لهستان ثبت شد.

دکتر یوکایوکیلهتو: خوشحالم که در یزد هستم و قبلاً هم در دهه90مهمان یزد بوده ام. در موضوع مهم این جلسه یعنی ثبت شهر جهانی یزد ناچارم چند کلمه درباره این فرایند صحبت کنم. قرن بیستم با شاخصه های خاصی همچون توسعه مدرن صنعتی، جهانی شدن، تغییر سبک زندگی، اولویتهائی در ساخت و سازها و فضاهای شهری، نوع زندگی و تاثیر بر سنتها همراه است. به طور خاص در 100 سال گذشته اجماع جهانی برای پرداختن گسترده تر و نگران بودن برای آنچه میراث جهانی به وجود آمده. پیدایش یونسکو در سال 1945 بعد از جنگ جهانی دوم است و وظیفه آن مراقبت از فرهنگ و تمدن بشری در قالب آموزش و علم و فرهنگ می باشد.

ابتدا باید بگویم کنوانسیون های حقوقی زمانی قابلیت اجرا دارند که مورد تائید پارلمان آن کشور قرار گیرد و سپس مفاد آن کنوانسیون تبدیل به قانون در کشور پذیرنده قرار می گیرد. یکی از این کنوانسیون ها، کنوانسیون 1972 تحت عنوان کنوانسیون میراث جهانی است که 194 کشور در حال حاضر عضو این کنواسیون هستند و بیش از 1000 اثر در این لیست محصول این کنواسیون ثبت شده اند. تلاش شده آثار هم فرهنگی و هم طبیعی در این لیست جا بگیرند.

هر سایتی که معرفی می شود باید دارای شرایط و ضوابطی باشد که مرتبط با کنواسیون باشد که مورد بررسی قرار گیرند. این اثرها می توانند یک اثر مستقل یا یک مجموعه که در سایت باستان شناسی کشف شده و یا فراتر به یک شهر محدود شوند. اولین هایی که در لیست آثار جهانی ثبت شده اند بناهایی تکی بودند و جدا از مجموعه ها ولی رفته رفته فضاها و سایت های بزرگتری را شامل شدند مثل بناهائی در اصفهان و یزد که به عنوان یک شهر در لیست جهانی ثبت شد.

یزد به عنوان یک نمونه بسیار بسیار شاخص در این لیست ثبت شده امّا نیاز به وجود برنامه برای مدیریّت آثار ثبت شده در لیست جهانی احساس می شود و اهمّیت مشارکت دولتمردان همزمان با شهروندان برای شناخت نیازهائی که بوجود می آید و یافتن راه حل برای مشکلاتی که بوجود می اید موضوع دیگر بحث احیا بافت تاریخی است.

توجه داشته باشیم برنامه ریزی باید لزوماً براساس دانش کامل باشد از شناخت شرایط موجود تا احصاء نیازها، محدودیت ها، چالش ها و برطرف کردن نیازهائی که برای ادامه حیات شهروندان در بافت تاریخی وجود دارد. این دانش باید در طرح جامع احیاء و به صورت مرتب بازبینی و بروز شود و راه حل های جدید اندیشیده شود.

در جواب این سؤال که منفعت این ثبت برای مردم چیست باید اشاره کرد که منفعت عمومی آن این است که لزوم ثبت یک اثر جهانی به عنوان حفظ آن اثر یا شهر می باشد و سپس می تواند از لحاظ اقتصادی مؤثر باشد.

دکتر وطن دوست: آقای دکتر اشاره به اقتصاد چرخه ای دارند که این ثبت اگر به درستی استفاده شود خود اقتصاد تولید می کند و موجب توسعه می شود و اگر درست استفاده نکنیم از این ثبت، این چرخه لنگ می زند پس باید این اقتصاد چرخه ای مدیریت شود.

دکتر یوکایوکیلهتو: من در یزد شاهد هستم که هم دست اندرکاران دولتی و هم مردم از فضای برنامه ریزی شده در همین مسیر حرکت می کنند و شاهد فعالیت های بازرگانی متعددی هستم.

یکی از مشکلات، بحث ترافیک سنگین است در بافت تاریخی و اینکه چه نوع فعالیت های بازرگانی در بافت تاریخی باید باشد و کدام اصلاً نباید باشدکه باورم هست که استراتژی یکپارچه باید همین موضوعات را در بر بگیرد.

من خود یک معمار مدرن هستم که در فنلاند هم موضوع ایجاد فضاهای شهری با همین ابزار کار می کنیم منتها در فضای مدرن ما یک اثر را که می خواهیم می توانیم خلق کنیم ولی در فضای تاریخی باید با توجه به شرایط موجود و فضا برنامه ریزی کنیم.

دکتر وطن دوست: ما در کشوری زندگی می کنیم که اگر جهان روزی دقت می کرد باید کل ایران را به عنوان اثری جهانی ثبت کند چون ایران ذخیره تاریخی زیادی دارد. در سرزمین ما منابع مختلفی وجود دارد که مهمترین آن نفت است اما بالاخره بعد از مدتی تمام می شود و همینطور ذخایر معدنی دیگر امّا میراث فرهنگی ما ذخایری است که تمام شدنی نیست بلکه هرچه بگذرد ارزش افزوده پیدا می کند ولی متاسفانه به این سرمایه توجه نداشته ایم.

من یادم می اید که در سال های حدود 48 تا 50 در اصفهان بودم که وزیر فرهنگ فرانسه گفته بود اگر من بخواهم سه شهر را در دنیا مثال بزنم به عنوان شهرهای عمده دنیا اول اصفهان است و بعد ونیز و بعد فورانس-یعنی اصفهان سال 48 تا 50 که ما در این مدت رفتار خوبی با بعضی قسمت های آن نداشته ایم بقیه شهرها هم به همین ترتیب. همان طور که گفتیم منابع ما تمام شدنی است یا مثلاً در صنعت هم اگر بخواهیم پیشرفت کنیم رقبای سرسختی در دنیا داریم اما در یک چیز هیچ رقیبی در جهان نداریم و آن میراث فرهنگی است.

هیچ کشوری در جهان میراث فرهنگی ایران را ندارد. پس میراث فرهنگی در حقیقت یک منبع یا یک سرمایه است که می تواند در توسعه کشور نقش داشته باشد. ساده‌ترین چیز آن است.

وقتی یک اثر در میراث دنیا ثبت شود وارد نقشه میراث دنیا می شود و تبدیل به یک مقصد گردشگری در دنیا - همین الان در میراث فرهنگی آماری که گرفته شده یزد اول شده و بعد اصفهان سپس شیراز اما فقط این نیست.

ما اگر بتوانیم یک برنامه ریزی فرهنگی اقتصادی برای بهره برداری انجام دهیم روز به روز ارزش بیشتری پیدا می کند و می توانیم به نقطه ای برسیم که بگوئیم یزد بیشترین تعدادگردشگر را در جهان دارد و این دور نیست. مثال شهر پاریس در فرانسه 80 میلیون توریست در سال دارد و موزه لوور بیشترین سرمایه از بودجه کلی فرانسه را می تواند تامین کند. اما این یکباره اتفاق نیافتاده و کم کم با برنامه ریزی به این نقطه رسیده اند یا مثلاً در ترکیه سال های که من دانشجو بودم امنیت کامل در راه نداشت اما ترک ها کم کم با کار روی میراث فرهنگی، آموزش و برنامه های دیگر رسیدند به جایی که الان اینقدر گردشگر دارند که خودشان تعجب می کنند پس ما باید برنامه ریزی کنیم که نسل بعدی و فرزندان ما بتوانند برداشت کنند.

دکتر یوکایوکیلهتو: پذیرفته شدن یزد در میراث جهانی یک نقطه شروع تاریخی برای شهر یزد است و این صحبت های من فقط در مورد بافت تاریخی نیست. همه شهر را در بر می گیرد و یا حتا شهرهای اطراف یزد و همه می توانند از ثبت یزد رد میراث جهانی نفع ببرند.

دکتر وطن دوست: باید اضافه کنم ثبت یک شروع یا یک قدم است برای راهی طولانی. نکته دیگر این که ثبت یزد به موقع بود و شاید کمی هم دیر بود من خودم سابقه 40 ساله در این دستگاه دارم و تصور من این است که اگر در کل کشور زودتر عمل می کردیم الان در موقعیت بهتری بودیم.

من فکر میکنم یزد یک جواهری است که ما باید آن را حفظ و نگهداری کنیم. یکی از کارشناسان خارجی که معمار هم هست و در یزد در کارگاه ما شرکت کرده می گفت که من 250 کشور را در دنیا دیده و گشته ام ولی یزد مهمترین شهر دنیا از جهت معماری است. به نظر من حتی بالاتر یزد سرآمد شهرهای دنیا از نظر معماری خشتی است و هیچ شهری در دنیا مثل یزد نیست. من یادم می آید در دهه 50 محله جلفای اصفهان احساس می کردم از ونیز بهتر است ولی الان آن محله خیلی تغییر کرده اگر ما از همان موقع به دنبال ابزارهای حفاظتی و غیره می رفتیم شاید ما اصفهان بهتری داشتیم. یزد هم همینطور است.

پس باید یک برنامه ریزی دراز مدت راهبردی برای یزد تنظیم شود. شنیده ام وزارت مسکن دنبال این کار است. پس یزد باید دارای یک برنامه ریزی مدوّن 50 ساله یا 100 ساله باشد و نکته دیگر اینکه بزرگترین موضوع یا کلید اصلی معرفی است. ما باید درمورد معرفی یزد و ارزشهای یزد در سطح ملّی ، قاره ای و جهان خیلی بیشتر کار کنیم.

مجری: سوال من این است که می دانیم در یزد بناها و معماری منحصر به فردی وجود دارد که باید در حفظ و مرمت آن ها کوشید امّا فرهنگ و و آداب و رسوم مردم یزد را چگونه باید حفظ کنیم که آسیب نبینند؟

دکتر یوکایوکیلهتو: شخصیت بشر استوار بر تنوع است و هر جامعه شاخص های خود را دارد. مرتبط با جایی که زندگی می کند و نباید به دنبال یک توصیه نهاد خارجی یا بین المللی باشیم.

برای اینکه چگونه کیفیت زندگی روزمره در یزد را حفظ کنیم از پخت و پر و زندگی مرسوم تا انجام فرایض دینی همه لازم است حفظ شوند. و راه حل باید از درون جامعه پیدا شود مثلاً برگزاری همین نشست ها و غیره بنابراین واجب است که اطلاعات و دانش ما افزایش پیدا کند اما یک نکته این است که از هر نوع توسعه که ممکن است به این ساختار آسیب بزند بپرهیزید.

نکته اصلی که باید مورد توجه قرار گیرد یافتن چهارچوب های شخصیت واقعی جمعیت ساکن در یزد است که چه معیارها و چه خطوط و مختصاتی دارد که می تواند در مناظره و بحث بین گروه های مختلف کشف شود.

دکتر وطن دوست: یزد به عنوان یک شهر زنده ثبت شده و صرفاً نگهداری یزد بر اساس کالبد آن معنی ندارد. ما در میراث فرهنگی 2 بخش داریم میراث ملموس و غیر ملموس، که میراث ملموس همان کالبد است و غیر ملموس هم رفتارها و فرهنگ است. سندی که در 2008 بنام روح مکان در دنیا تصویب شده که می گوید برای اینکه یک مجموعه تاریخی را حفظ کنید اول باید روح آن را حفظ کنید بعد کالبد آن

تنظیم از سید ناصر میرنژاد

مالمیر محله ای قدیمی از محلات خارج حصار دارالعبادۀ یزد است.

pak

این محل از آغاز تا به امروز، مهد و موطن مردانه مردانی بوده که هر یک به گونه‌ای شاخص و شهره بوده‌اند و در عهد و زمان خود، نمونه و نخبه که اگر قرار بر آوردن نام و نشان و صدق و صفایشان باشد، سخن به درازا می‌کشد، اولاً و حق مطلب ادا نمی شود، ثانیاً، زیرا ایما و اشاره به انبوه صفات نیک بعض از آن بزرگان در حدّ و حریم این مقام و مقال نیست، چه اینکه در بین مالمیریان ممتاز از مرحوم شیخ حسن کرباسی -علیه الرّحمه- گفتن و نوشتن هم قلبی می‌خواهد پهن و پهناور و موّاج و مملوّ از صفا و صداقت و قلمی قویّ و قابل تا بتواند گوشه‌ای از سجایای اخلاقی و اخلاص و احسان او را باز گوید یا به رشتۀ تحریر درآورد و این همه در توان و طاقت من نیست و در خود آن قدرت و قابلیّت را سراغ ندارم که پیرامون آن اسوه و الگوی تقدّس و تقیّد، به بیان گوشه‌ای از مکارم اخلاقی وی بپردازم. پس آنچه در ذیل می‌آید، برگ سبزی از بوستان بزرگ ملکات فاضلۀ آن تندیس تدیّن است.

باری، جناب شیخ را ابتدا از زبان پدر و مادرم شناختم. آن هم زمانی که ساکن مالمیر بودیم و پدر به جز اینکه به او ارادتی خالصانه داشت. وی در مسند و مسجد جدّم حجّت الاسلام آقاسیّدحسن موسوی مالمیری اقامۀ جماعت می‌کرد و جناب والد از مامومین و مریدانش.

اما به راستی چه عالمی دارد کسی را که انسان در دورۀ کودکی به تعریف و توصیف شناخته، در آغاز نوجوانی به تلاقی و تعامل درک و دیدار کند.

آنچه به خاطر می آورم اولّین دیدارهای من در آن شور و حال عهد شباب با آن بندۀ مخلص حضرت حق چنانم به وجد می آورد که نشئه و نشاطش هرگز از مذاق جانم نمی‌رود، امّا بعدها که این دیدارهای گاه به گاه به ملاقات های مکرّر و مرتّب انجامید و در کنارش در آن منزل محّقر با آن مؤنۀ مختصر چنان مجذوب و مسحور اخلاق و احسان او می‌شدم که در بین نوجوانان محلّه به خود می‌بالیدم که هر وقت دلم برای دیدارش تنگ می‌شود، بر آستان آن خانۀ امید حاضر می‌شوم و چون آن در چوبی کوبه نداشت، به نوعی او را صدا می‌زدم و بعد که صدای یا الله را از درون خانه می‌شنیدم، سراپا امید و انتظار می‌شدم تا هر چه زودتر در را به رویم بگشاید و چشمانم به نور معنا و معرفت او روشن شود.

اوج سرخوشی و شادابی من زمانی بود که با مهربانی و با آغوش باز مرا می پذیرفت و با هم در آن اتاق بزرگ کاهگلی نیمه مفروش روبه رویش می‌نشستیم و از محضرش درس زندگی و زندگانی می‌آموختیم و چه بسیار نکته و نمونه که از آن روزهای خوش در خاطرم مانده که پس از گذشت 60 سال، همچنان حلاوتش را در کام جانم احساس می کنم.

از برکات وجودی او اینکه خیرخواه همه بود و آفتاب محبّت و مهربانیش بر همه جا می‌تابید. زیرا صاحب قلبی پاک و خالی از ریب و ریا و عجب و عداوت بود.

در بین اقشار مختلف جامعه که با او به نوعی سروکار داشتند، به سلسلۀ سادات به چشمی دیگر نگاه می‌کرد و برای صغیر و کبیر فرزندان پیامبر احترامی ویژه قائل می‌شد. کما اینکه به برادرم شهید دکتر سیدرضا و من توّجهی خاصّ داشت و به ما به نگاه پدر فرزندی می‌نگریست. ما نیز سعی داشتیم هرچه بیشتر از خرمن تقوا و تجربۀاو بهره برداری کنیم.

دیدارها و اخلاق نرم و نیک او کار را به جایی رساند که گاهی از بعضی رخدادهای خانوادگی و اجتماعی بسیار ساده و بی پرده حرف می زدم و زمانی به گزارش و گلایه می‌پرداختم و چون خود را محقّ و مظلوم می‌دانستم، بعضی را محکوم و مقهور می‌پنداشتم، لیکن او در اوج وقار و وداد می فرمود: عبّاس آقا! صبر داشته باش بعدها که تجربه‌ات بیشتر می‌شود، می‌فهمی حق با کیست! آن‌کس که تو می‌گویی بیشتر از خودت خیرخواه تو است، به علاوه سردوگرم روزگار را بیشتر از تو چشیده و با کوله باری از توشه وتجربه، درگیر زندگی در دنیاست.

در چنین حالی من که به پشتوانۀ نیروی جوانی هنگام ورود به محضرش، خود را حق به جانب می‌دانستم، به این چند کلمۀ کم و کوتاه، آرام و قرار می‌گرفتم و در خود وزن و وقاری دیگر احساس می‌کردم.

هنوز هم نمی‌دانم چه رمز و رازی در آن گفتار مشفقانه بود که اینگونه مؤثّر و مفید می‌افتاد؟ آنچه بعدها دستگیرم شد، اینکه او-علیه الرّحمه- یک عالم عامل بود و یک واعظ متّعظ. آنچه می‌گفت، برای رضای خدا می‌گفت و به جز این هیچ چیز مدّنظرش نبود.

دریغ و افسوس که دیدارهای آن دوران دولت مستعجل بود و من پس از قبولی در رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران، مجبور به مهاجرتی شدم که تا امروز ادامه دارد و اگرچه در تمام دورۀ زندگی‌ام هرگز از اندرزهای ارزشمند او غافل نبوده‌ام، امّا فیض حضورش سعادتی بود که سلب شد و تنها مکاتبه‌ای و یا در فرصتی مغتنم، سفری به دیار دوست داشتنی یزد و دیگر هیچ.

امّا ضایعۀ 26 فروردین سال 1345 بر یزدی‌ها عموماً و برای من و برادرم خصوصاً واقعه‌ای دردناک بود و چه خوش گفت آن شاعر همشهری:

گُل ما رفت به گِل موسم فروردین ماه

بعد از این گل دل ما سیر ز سیر چمن است

آری، در سفرهای بعدی، بعد از آن سال غم انگیز، هرگز حضور در بقعۀ سیّد فتح الدّین رضا و عرض ادب و احترام بر سر تربت پاک شیخ کرباسی را فراموش نمی‌کنم.

خلاصۀ آنچه که از او در حفظ و حافظه‌ام مانده، اینکه جناب شیخ بسیار بی‌تکلّف بود و متین و مؤقّر. بهره و مؤنه‌اش از دنیا، کم و اندک و نفع و نیکی‌اش به همنوعان-خواه مسلمان یا غیر مسلمان- بی حدّ و بسیار. در کوچه و بازار به آرامی و با وقار رفت و آمد می‌کرد و با اینکه عموماً مردم سعی می‌کردند برای عرض ادب به او سلام کنند، او به خُرد و کلان سلام می‌کرد و چنان از این جهت مهر و محبّتش به دل‌ها نشسته بود که فیض دیدنش در هرجا و مکان آرزوی همه بود.

در گفتارش چنان مواظب و مراقب بود که تا جوانب حرفی را نمی‌سنجید، آن را بر زبان جاری نمی‌کرد. با گذشت بود، امّا دربارۀ حقّ خودش، لیکن وقتی صحبت می‌کرد از حق الله و حقّ النّاس بود، بر خودش هم سخت می‌گرفت تا به دیگران چه رسد؟!

او تاجر بازار بود، امّا چه تاجری که یک روز برای آبادی دنیایش نه به بازار رفت و نه دربند کسب و سود و سودا بود تا بیشتر و بهتر از حطام دنیا بخورد و یا خِشتی روی خِشت نهد که آسوده تر بیاساید.

یتیم نواز بود به گونه‌ای که وقتی خبر مرگ پدری از محلّات دور و نزدیک به او می‌رسید، آرام و قرار از خانۀ محقّر او هم می‌رفت و از آن پس سر تکلیف پیوسته به سرکشی آن خانه، متعهّد و مقیّد بود.

در مجموع، در بند تکلیف شرعی بود نه محصور در حصار تکلّف. آنجا که احساس قال داشت، بی پرده و از سرِ حق گویی و حق جویی لب به سخن می‌گشود و به اندازه و در حدّ وظیفه گفتنی‌ها را بی محابا می‌گفت و آنجا که وظیفه‌اش سکوت بود، با تسلّط بر هوای نفس، دم فرو می‌بست و به آرمی می‌گذشت.

نمازش، اقامۀ نماز بود. با همۀ شرایط و لوازمش به این نشان که اقتدای دو رکعت نماز در جماعت چنان به انسان بال و پر می‌داد که به وصف نمی‌آید. معمولاً در اوایل شب، استراحتی مختصر داشت، امّا بعد از نیمه شب بقیّه را با تضرّع و تهجّد مشغول بود و ابتهال و التماس کار هر شبش تا سپیده دم.

خلاصه اینکه، پس از گذشت نزدیک به نیم قرن از ارتحال ابدیش، نه مالمیر چون او دیده و نه دارالعبادۀ یزد؛ بل بسیاری از بلاد چنین اسوه و الگویی در خود پرورش نداده و نخواهند داد! مگر پس از ظهور مبارک صاحب ملک این امر محقّق شود!

خدایش قرین رحمت بی کران خود سازد که عبدصالح خدا بود و مرید مخلص ائمۀ اطهار و غلام و غلام زادۀ عزادار حضرت سیّدالشهداء(ع) خصوصاً.

رحمت الله علیه و علی والدیه

دکتر سید عباس پاک نژاد

روحانی بازاری؟

هدف او از حضور در بازار نیز معاملۀ بیشتر و داد و ستد فراوان نبود تا به نام و نشانی در بین اهل بازار برسد و بتواند در پرتو آن اشتهار، سری در سرها داشته باشد و تاجری مشهور و کاسبی معروف قلمداد شود تا به اعتبار آن معین التّجّار شود یا وکیل التّجّار. او به بازار نیامده بود تا کارش را در دکّه ای خلوت و خالی در کنجی از کاروان سرایی شروع کند.

او کاسب مقّدس مآب و ساده لوحی نبود که در داد و ستد آلودۀ ظلم و ستم شود و سهم و سود خود را ملاک قراردهد و حقّ و حقوق دیگران را زیر پا بگذارد و پس از جمع اموالی مخلوط و مشکوک عازم زیارت قم و مشهد و کربلا و نجف شود و با دینارهایی که از ریب و ربا فراهم آورده، به اصطلاح به پای‌بوس این امام و آن امام رود. همان ائمّه‌ای که حقّ برادر و مؤمن را بر همۀ آنچه او فکر می‌کند، ترجیح می‌داده‌اند.

«شیخ حسن» از مادر که به دنیا آمد، حسن نامیده شد و حسن تربیت شد و حسن تحصیل کرد و حسن به بازار آمد و حسن کسب و کار کرد و در نهایت حسن زیست و حسن از دنیا رفت.

او از آن دسته اهل بازار نبود که در طول سال بی حساب و کتاب، مال و منال جمع نماید و به حقّ و ناحق منافع کسب کند و اموال مردم را به ثمن بخس به چنگ آورد و به بالاترین قیمت بفروشد و در پرداخت دینِ خود تساهل و تکاسل پیشه کند و برای دریافت طلب خود به خشم و خروش متوسّل شود و وقتی کیسۀ ظلمش انباشته شد و هر روز تازیانۀ وجدانش را بر پشت خود حس کرد، خیمه و خرگاهی برپا کند و مجلس و محفلی بزرگ تدارک بیند و یکپارچه عزادار امامی شود که برای حقّ و حقیقت و اعتلای عدل و امانت به شهادت رسیده است!

 

حسن حسن

کتاب حُسنِ حَسن

علی اکبر شیر سلیمیان

«کرباسی»ها طایفه‌ای کاسب و تاجر‌پیشه‌اند با پیشینه‌ای دور و دراز، ساکن محلّۀ «مالمیر» از محلّات قدیمی در خارج حصار دارالعبادۀ یزد.

اعضای این شجرۀ پر شاخ و برگ در طول زندگی، نه کاسب صِرف بوده‌اند که روز و شب خود را صَرف درآمد کنند و نه تاجر فعّالی که تنها به فکر داد و ستد باشند و دیگر هیچ، بلکه در عرصۀ زندگی عموماً در تامین معاش حلال، همان همّت را داشته‌اند که در دانش اندوزی و کسب معارف دینی به تلاش و کوشش مشغول بوده‌اند. مردان این خاندان قبل از هر چیز و در آغاز کودکی و نوجوانی اهل یادگیری قرآن و معارف اوّلیّۀ دینی بوده‌اند. سپس بر حسب نیاز زمان، مقدّمات حوزوی و بعضاً مراتب بعدی علوم دینی را کسب می‌کردند و در مرحلۀ بعد اگر فرصتی ولو اندک دست می‌داد، ادامۀ تحصیل می‌دادند. در غیر این صورت، باید به کسب و کاری مشغول شوند تا از مسیر و ممرّ آن، نانی به کف آرند و با آن شرافتمندانه زندگی کنند.

شیخ حسن کرباسی

شیخ حسن کرباسی یزدی فرزند شیخ غلامحسین و بی‌بی زهراء در خانواده‌ای پرجمعیت، 4 پسر و 3 دختر، به دنیا آمد. حسن فرزند ارشد این خانواده بود. فرزندان شیخ غلامحسین عموماً علاقه‌مند به آموزش قرآن و اصول اولیۀمعارف دینی بودند به همین جهت پسران ابتدا در مکتب و سپس بعضی مقدمات را آموختند. در آن زمان رسم نبود که دخترها با سواد باشند امّا در خانۀ شیخ غلامحسین این مشکل حل شده بود و پسرها برای با سواد شدن خواهرها همّت داشتند.

او هنوز کودک بود که در بین کرباسی ها شهره و شاخص بود و نمونه و نخبه. این نور چشم پدر و مادر، ابتدا طبق رسم زمان، قرائت قرآن را آموخت. سپس نزد پدرش، مقدّماتی از خواندن و نوشتن را تمرین کرد. آنگاه به شوق تحصیل به مدرسۀ علوم دینی وارد شد.

درس و کار

او غیر از درس و تحصیل، حتّی در آن سنین جوانی این دغدغه را داشت تا همان‌گونه که از سفرۀ نه چندان پربار پدر بهره می برد، به همان اندازه مددرسان او در کسب و کار باشد و در هر فرصتی پدر را دریابد، مبادا برای امرار معاش خانواده به سختی بیفتد. بنابراین، باید وقتش را طوری تنظیم کند که هم سروقت در مدرسه باشد و درس‌ها را دریابد و هم کاری انجام دهد که برای پدرش مؤثر باشد و بیشتر آنکه به قول خودش :«چون از گندم دنیا می خورد برای دنیا زحمت بکشد».

طلّاب علوم دینی در آن زمان، شهریّه‌ای نداشتند و عموماً باید برای لقمه نانی کاری انجام دهند تا از قِبَل آن بتوانند درس بخوانند و چه بسا که در آن زمان‌های سخت، بسیاری تن به کارهایی طاقت فرسا می‌دادند تا بتوانند هم خود از آن ارتزاق کنند و هم گاه مددکار پدرومادر یا عائلۀ خود در شهر یا روستا باشند، امّا «حسن» این موهبت را داشت که درکنار پدر و در نهایت آبرومندی کاری مناسب انجام دهد.

درموارد بسیاری دیده می شود طلّاب یا بعضی دانش آموزان و دانشجویان درس را آنچنان که باید جدّی نمی‌گیرند و همین که در جلسه‌ای حاضر شوند و بحث و مذاکره‌ای ظاهری برگزار شود، به آن قانع هستند.

او در همۀ عمر از صرف وجوهات در زندگی شخصی پرهیز داشت و گاهی که متوّجه می‌شد کسانی در این مورد انضباط لازم را ندارند متاًثّر می‌شد و به هر طریق که برایش ممکن بود، موضع‌گیری می‌کرد و به آنها هشدار می‌داد.

بازار محمدعلی خان

شیخ به ضرورت و برای کسب روزی حلال به بازار رفته بود. زیرا در خانوادۀ کرباسی‌ها که سابقه‌ای طولانی در بازار داشتند، رسم این بود که پسر خانواده، ابتدا راه و رسم تجارت صحیح را یاد بگیرد. سپس وارد بازار کار شود تا معامله‌ای بدون توجّه به قواعد و مقرّرات شرعی صورت نگیرد.

جناب شیخ کرباسی نیز از این قاعدۀ خانوادگی مستثنا نبود و پس از اینکه چندسالی به تحصیل علوم دینی در حوزه علمیّۀ یزد پرداخت، برای امرار معاش وارد بازار شد. گفته شده است علّت اینکه این خانواده به «کرباسی» مشهور شده‌اند، این بود که عمدۀ درآمدشان از تجارت کرباس، یک نوع پارچۀ پنبه‌ای تامین می‌شده اگرچه کارشان منحصر به این رشتۀ خاص نبوده است.

آغاز کار شیخ در بازار، دکانی کوچک در بازار محمّدعلی خان، از بازارهای قدیمی یزد بود با چند قلم کالا که درآمد اندکی داشت و وی با تنها پسرش که هنوز نوجوانی بیش نبود در آنجا مشغول بود. ضمن اینکه در کاروان‌سرای خان هم رفت و آمدی بر حسب سوابق خانوادگی داشت و معاملاتی انجام می‌داد. کاروان‌سرای خان، واقع در بازار‌زرگری یزد، به خان کهنه مشهور بود.

حجرۀ ساده

آنهایی که حجرۀ بازرگانی جناب شیخ را به یاد دارند، می‌گویند، اتاق محلّ کار او، حجره‌ای کاهگلی بود که پلاسی مندرس در آن گسترده شده و یک کرسی فرسوده و یک جعبه مقابل آن. و هیچ اثری از تجمّل و تشریفات در آن مشاهده نمی‌شد.

در این حجرۀ ساده، از منشی و مباشر و شاگرد خبری نبود و همۀ امور را خود وی انجام می داد و اگر هم‌گاهی دستیار و کمکی داشت، بعضی برادرها بودند که بنا به عللی از جمله کسادی بازار برای دریافت مزدی اندک در کنارش بودند.

حتّی بعدها که کار شیخ توسعه‌ای یافت و تجّار شهرستان‌ها به او اعتماد و ارتباط داشتند نیز، سادگی از آن حجره نرفت و خدم و حشم نداشت. تنها محلّ کسب و کار او همان حجرۀ محقّر کاروان سرای خان کهنه بود و شیوۀ کارش هم «حق العمل کاری».

حق‌العمل‌کاری

این نوع معامله که هنوز هم کم و بیش بین بازاری‌های یزد مرسوم است، به این صورت بود که تاجری جنسی را از یک شهری به شهر دیگر می‌فرستاد تا طرف معامله آن را به فروش برساند و بر حسب توافق و برابر عرف بازار مبلغی به عنوان حقّ‌العمل دریافت دارد. معمول این بود که حقّ‌العمل‌کاران با همۀ اعتمادی که بین طرفین وجود داشت، گزارش گونه‌ای از سیر معامله و عدد و رقم فروش و حقّ‌العمل خود را در پایان کار برای طرف مکتوب و ارسال می‌کردند. اصل و اساس در حقّ‌العمل‌کاری که تقریباً در حال منسوخ شدن است و کمتر کسی حاضر به تن دادن به این نوع معاملۀ کم حاصل است، اعتماد و اطمینان به یکدیگر بود. به این ترتیب، کسی که می‌خواست کالایی را برای فروش به شهری بفرستد، ابتدا تحقیق می‌کرد چه کسانی سابقۀ تجارت در آن کالا را دارند و کدام یک از آنها از حیث امانتداری معتبر هستند. وقتی از راه تحقیق اطمینان به وثوق تاجری حاصل می‌گشت، جنس مورد نظر با وسایل آن روز و روزگار فرستاده می‌شد و حق‌العمل‌کار ضمن رعایت حقّ و حقوق کسی که به او اعتماد کرده بود، جنس ارسالی را به فروش می‌رساند و پس از کسر مبالغ حقّ‌العمل خود، بقّیه را برای طرف معامله برات می‌کرد. گاه اتّفاق می‌افتاد که دو تاجر در دو شهر مختلف، ده‌ها سال با هم معامله و داد و ستد داشتند، امّا هرگز هم را نمی‌دیدند تا هر دو از دنیا می‌رفتند و چه بسا بعد از فوتِ طرفین، فرزندانشان بر حسب اعتبار و اطمینانی که پدرانشان به هم داشتند، کار داد و ستد را ادامه می‌دادند.

استمهال فراموش شدۀ بازار؟

یکی از کسبۀ امروز بازار یزد می‌گوید: در زمان حیات شیخ، من منشی تجارتخانۀ یکی از تجّار یزدی بودم که در کار برنج و حبوبات و چندقلم جنس دیگر فعّالیت داشت. باری، ایشان به حجرۀ ما آمد و گفت: شنیده‌ام شما با فلان کاسب ابرقویی طرف معامله هستید. من برای او جنسی فروخته‌ام، خریدار این جنس را غیرنقدی خریده، امّا اخیراً اطّلاع داده نمی‌تواند بدهی‌اش را سر موعد پرداخت کند. تقاضای من این است ضمن مکاتبه‌ای که با او دارید، سؤال کنید: ایا راضی به استمهال هست یا خیر؟ اگر به طرف مهلت می‌دهد، من به او اطلاع دهم. در غیر این صورت، چون من متعهّد به پرداخت بدهی او هستم، در تدارک تادیۀ آن باشم!

خُوم

یکی از اقلامی که آقای کرباسی با آن در ارتباط بود، پوستی بود که در اصطلاح محلّی یزد به آن «خُوم» می گفتند. این نوع پوست در ترمیم و تعمیر گیوه‌های قدیمی کاربرد داشت و کسی که دست‌اندرکار این حرفه بود، «کمرگیر» نامیده می‌شد.

یکی از صاحبان این حرفه که در بازار جعفرخان مغازه داشت، می‌گوید: باری، جناب شیخ از کنار مغازۀ من می‌گذشت. من که سابقۀ معاملۀ با وی داشتم، از مظنّۀ «خوم» پرسیدم. ایشان گفت: قیمت هر قطعه‌9‌ریال! من گفتم: اگر موجود است یک عدل برایم کنار بگذارید، امّا روز بعد قیمت این پوست بالا رفت و من دنبال آن نرفتم تا اینکه چندماه از این جریان گذشت و قیمت «خوم» به هر قطعه‌18‌ریال رسید. من به گمان اینکه این معامله به فراموشی سپرده شده، موضوع را تعقیب نکردم، امّا روزی جناب شیخ به مغازۀ من آمد و فرمود: عدل جنس شما پیش من امانت است، چرا نیامدید؟! من عرض کردم: قیمت چند است؟ ایشان گفت: عدلی که شما خریداری کرده اید همان 9 ریال است که بین من و شما گذشت. شما هر وقت وجه مورد نظر را آوردید، مالتان در انبار من موجود است و به شما تحویل می‌دهم!

مظنّه قند

امّا شیخ -علیه الرّحمه-‌که پایی در محراب و پایی دیگر در حجره داشت، در حجره همان بود که در محراب بود. او در محراب خود را در حضور خدا می‌دید و در حجره نیز همچنان که در محراب، نظیر آنچه گذشت. یکی از کسبۀ بازار یزد می‌گوید: روزی جناب شیخ را در بازار دیدم و مظنّۀ قند را پرسیدم. ایشان هم نرخ آن را فرمودند. من گفتم: دو لنگه از این قند برایم کنار بگذارید. فردای آن روز، نرخ قند ترقّی کرد و من هم به سراغ ایشان نرفتم تا این نرخ به چندبرابر رسید. روزی با جناب شیخ به هم رسیدیم، پس فرمودند: شما امانتی پیش من دارید و من هم طلبی از شما دارم! من روز بعد وجهی به همراه برداشتم تا اگر ایشان دو لنگه قند را به نرخ روز محاسبه می‌کنند، من پول با خود داشته باشم، امّا وقتی صحبت از نرخ شد، ایشان فرمودند: قند خریداری شده متعلّق به شما بوده و طلب من همان است که آن روز گفتم، نه بیشتر!

نانوایی

-پسر یکی از نانواهای محلّۀ قلعه‌کهنه در یزد می‌گوید: من با اینکه هنوز سنّ و سال چندانی نداشتم، امّا بنا به توصیۀ پدرم که مجبور بود خودش نان بپزد، در کنار ترازو بودم و چون در آن زمان نان را به وزن می فروختند، من در توزین و فروش به پدر کمک می‌کردم.

معمول این بود که اگر تعداد نان یک وزن کم می‌آمد، نان را به چند تکّه تقسیم می‌کردند تا وزن درست باشد، به همین جهت همیشه کنار ترازوی ما چندین تکه نان موجود بود و مشتری‌ها هم چندان رغبتی به قبول آن نداشتند. در میان همۀ مردم، من پیرمردی را می‌دیدم که وقتی برای خرید نان به مغازۀ ما می‌آمد، چند قرص نان را روی ترازو می‌گذاشت و چند تکّه از نان‌های کنار ترازو را هم خودش روی آنها می‌گذاشت تا من آن را وزن کنم. من درعالم نوجوانی پیش خود می‌گفتم: این آقا چقدر ساده لوح است که نان هایی را که مردم رغبتی به خرید آن ندارند، خودش بر می‌دارد و در ترازو می‌گذارد و چون این برای من موجب رضایت بود که او این تکّه‌ها را می‌برد، خوشحال بودم. بعدها وقتی بزرگتر شدم و شناختی نسبت به جناب شیخ‌کرباسی پیدا کردم، متوجّه شدم ایشان مرد خداست. او قدر نعمت خدا را می‌داند، نه اینکه از روی بی‌اطّلاعی این کار را می‌کند، بلکه با توّجه و وقوف کامل به این وسیله شکر نعمت خدا را به جا می‌آورد.

دستگیری از سادات

مغازه داری که محلّ کارش در مسیر آقای کرباسی از بازار تا خانه بود، نقل کرده: به من اطّلاع دادند که سیدی اخیراً در محلّۀ آبشور ساکن شده که علاوه بر عدم توانایی مالی، بیمار هم هست و کسی هم از اهالی محل او را نمی‌شناسد تا به او کمکی بکند. من این موضوع را در نظر داشتم، امّا خیلی توجّه نکردم تا اینکه روزی آقای کرباسی را دیدم که کمی به اذان ظهر مانده به منزل می‌رفتند.

من جریان را برایشان شرح دادم، ایشان فرمودند: چرا زودتر نگفتی؟! منظورشان این بود که شایسته است مواردی نظیر این موضوع به فوریّت مورد توّجه قرار گیرد. سپس به خانه رفتند و چند دقیقه‌ای نگذشت که با آن جسم خسته و ناتوان برگشتند و از من خواستند به همراه ایشان درِ خانۀ سیّد برویم. در بین راه، ضمن صحبت معلوم شد وقتی به خانه رسیدند، متوجّه شدند وجهی جهت کمک به سیّد ندارند و چون خیلی ناراحت و پریشان شده بودند، همسرشان علّّت ناراحتی و نگرانی ایشان را جویا شده، ایشان جریان را تعریف کردند.

همسرشان گفته بودند: من مبلغ 15 تومان دستمزدی که از بابت کار روزانه (تهیۀ ماسوره) ذخیره کرده‌ام، موجود دارم. اگر این مبلغ کفاف کار او می‌کند، آن را به شما قرض می‌دهم. آقای کرباسی همان مبلغ را برداشته و با عجله به مغازۀ من آمدند تا به همراه من آن وجه را ولو اندک به وی برسانند. به علاوه، ایشان محّل سکونت او را یاد بگیرند تا برای دفعات بعد خودشان به تنهایی به سراغ او بروند و خبر از حال و روززش داشته باشند.

خدمت به مادر

در زمانی که می‌رفت وی یک طلبۀ شاخص و کار آمد به حساب آید، زنبیل رخت و لباس را بر می‌داشت و به همراه مادر به جوی آب محلّه می‌رفت و از اوّل تا آخر کار به او کمک می‌کرد. سپس آن ظرف بزرگ سنگین را متخرانه به دوش می‌کشید و به خانه می‌آورد. آن‌هم نه از روی اجبار و اکراه، بلکه با طوع و رغبت، و خوشحال و خندان از اینکه باری را از دوش مادر برداشته.

خدمت به همسر

یکی از اهالی محلۀ آبشور که به کار نسّاجی مشغول بوده، می‌گوید: بعضی کارهای جنبی نسّاجی را زن‌ها در خانه‌های خوشان انجام می‌دادند و مزد اندکی می‌گرفتند. من هم چون کارم زیاد بود، تهیّه ماسورۀ تار و پود کارم را به همسر آقای کرباسی می‌دادم و به همین جهت مجبور بودم در هفته، بارها به منزل ایشان مراجعه کنم، از جمله روزی به در خانۀ ایشان رفتم، امّا کسی در خانه نبود. همسر برادر آقای کرباسی به من گفت: همسر آشیخ برای شست و شوی لباس به جوی آب محل رفته و ایشان هم برای کمک به وی در آنجا هستند. من تعجّب کردم. ایشان چگونه با آن شهرت اجتماعی و مراتب تقوا و تعبّد ممکن است تن به چنین اموری بدهند؟! به همین جهت به آن محلّ رفتم و دیدم ایشان در وسط راه پلّه در جایی نشسته‌اند، برای اینکه اگر مردی نامحرم می‌خواهد وارد شود، همسرشان را مطّلع سازند. من سلام کردم و خواستم ظرف پر از لباس‌های شسته را که همسرشان آماده کرده بود، به خانه‌اشان ببرم و کمکی کرده باشم، امّا با همۀ اصرار، ایشان نپذیرفتند و گفتند: این وظیفۀ من است! شما اگر دربارۀ کارتان آمده‌اید، یک ساعت دیگر بیایید که او به منزل برگشته باشد!

عدم تشرف به حج، مستطیع کیست؟

تنها دختر آقای کرباسی نقل کرده است: «روزی در خانه صحبت از تشرّف به حج تمتُع بود و اینکه چگونه و چه موقع انسان استطاعت پیدا می‌کند. پدر که تا آخر عمر هم به حج مشرّف نشدند، در آن روز فرمودند:

«من چندبار نزدیک بود به استطاعت برسم، امّا وقتی به اطراف خود توّجه کردم، دیدم مستطیع نیستم، انسان تا چهار طرف خود را نپاید، نباید به حج برود.»

آنچه مسلّم است و ما از آن اطّلاع داریم، اینکه ایشان در زمان حیات خود، هفت خانه خریدند و به هفت خانواده اعم از فامیل و غیره اهداء کردند. خیرات و مبّرات دیگر هم جای خود را داشت.

منظور نظر جناب ایشان این بود تا رضایت حضرت حق را جلب کنند نه اینکه خدای نکرده به هوی و هوس عملی انجام دهند که معلوم نبود مقبول باشد یا نباشد!

پذیرایی ساده

وسیلۀ پذیرایی مرحوم آقای کرباسی در منزل تنها یک چای بود و گاهی بنا به فصل، مختصری از توت خشک و نخود برشته. یکی از اهالی محلۀ مالمیر نقل کرده: روزی به دیدن آقای کرباسی رفتم، دیدم لولۀ قوری ایشان شکسته و قسمت جدا شده زیر منقل افتاده و ایشان از همان قوری شکسته استفاده می‌کنند. بعد خودشان فرمودند: چندروزی پیش یکی از اهالی محل اینجا بود. وقتی قوری را به این حالت دید، گفت: اجازه بدهید من یک قوری نو برایتان بخرم. من گفتم: نه لازم نیست. گفت: پس اجازه بدهید همین قوری را بند بزنم و قسمت جدا شده را به قوری متّصل کنم، گفتم: نه بعد با همان قوری برای من چای ریختند و فرمودند:

«وقتی با قوری‌ای که لوله‌اش شکسته، می‌شود چای ریخت، چرا آن را بند بزنم؟!»

شوخی با منبری معروف، حاجی انصاری

نقل شده است: زمانی حاج انصاری از منبری‌های معروف کشور و مقیم شهر مقّدس قم، برای چند روزی به یزد آمده بود. او به جز شرکت در مجالس، به تماشای دیدنی‌های یزد نیز علاقه داشت.

روزی در بازار به اتّفاق راهنمای خود در حرکت بود که او به حاج انصاری گفت: آقایی که به طرف ما می‌آیند، آشیخ حسن کرباسی هستند. وی که اوصاف ایشان را بارها شنیده بود، خوشحال شد و پس از سلام و احوال پرسی، خواست با این پارسای زمان مطایبه ای کرده باشد. پس گفت: شما با این شهرت و شخصیّت چرا عمامه‌اتان این‌قدر کوچک است؟ آقای کرباسی که عادتش متانت و وقار بود، فرمود:

   «چون لایی ندارد.»

توضیح اینکه در زمان قدیم، عمامه‌ها دارای رویه‌ای مرغوب و لطیف و یک لایی بعضاً نامرغوب بود. این رسم در حال حاضر منسوخ شده و عمامه‌ها عموماً یک دست است. حقیقت آن که مرحوم کرباسی نه عمامۀ کوچکش لایی داشت و نه کار و کردارش دوگانه، بلکه هرچه بود برای خدا بود و رضای او.

مستحبات اسلام

یکی از معاریف یزد که با مرحوم آقای کرباسی حشر و نشری داشته، تعریف کرد: شیخ کرباسی - علیه الرّحمه- خیلی کم به سفر می‌رفتند و تنها سفر ایشان در زمان حیات، مسافرت به عراق است که در بخش حکایات حسن با عنوان «تشرّف» ذکر شد.

این موضوع برای من که می‌دانستم بر حسب ظاهر وضع مالی ایشان در حدّی است که می‌توانند برای حجّ تمتّع به مکّه بروند، مسئله‌ای شده بود. پس روزی بدون مقدّمه عرض کردم: چرا با اینکه استطاعت مالی دارید به مکّه مشرّف نمی‌شوید؟! ایشان با آن صراحت و صداقتی که داشتند، فرمودند:

«سیّداحمد! اگر کسی مستحبّات اسلام را رعایت کند، هرگز مستطیع نمی شود.»

توضیح اینکه تا واپسین روزهای‌زندگی، بیرون رفتن این مرد‌خدا همان سفر زیارتی به عتبات عراق بود و دیگر هیچ.

کسادی بازار و کمک به کارگران

یکی از کسانی که در یزد به شغل نساجی مشغول بوده می‌گوید: این حرفه ضمن اینکه شغل کم بهره و پردردسری بود، رونق و رواجش هم دست دیگران بود و ما نقشی در آن نداشتیم. گاهی بر اثر سفارش تجّار، چند صباحی گردش کار و خرید و فروش رواجی داشت، گاهی هم بازار به کسادی خسته کننده دچار می‌شد، اما تجّار و واسطه‌ها از این کسادی خیلی خسارت نمی‌دیدند، بلکه تنها بافنده بود که حاصل کارش روی دستش می‌ماند و چون دستمایه‌ای نداشت، در اوّلین روزهایی که کسادی رخ می‌نمود و تا اواخر کار به پریشانی و فقر مبتلا می‌شد و چاره‌ای هم جز بافتن و ساختن و سوختن نداشت. راوی می‌گوید: زمانی رسید که کسادی و عدم خرید بافته‌های نسّاجان در یزد وضع را عوض کرده بود و کسی احوال منسوجات یزدی نمی‌پرسید. عصر هر روز مردان این رشته، بافته‌های خود را به تجّار مختلف عرضه می‌کردند، امّا در پایان، دست خالی و با نگرانی و ناراحتی نسبت به فردا و فرداها به خانه بر می‌گشتند. من باری به مغازۀ آقای سیّدمحمّد دستمالچی که با هم اهل یک محل بودیم، مراجعه کردم. ایشان گفتند: بروید در بازار بگردید اگر در نهایت کسی مشتری نشد، به من مراجعه کنید. من پس از دوندگی زیاد، به مغازۀ ایشان برگشتم و گفتم: کسی مشتری بافتۀ من نشد. ایشان هم پارچه‌ام را به قیمت مناسب خرید و وجهش را پرداخت.

تا زمانی که رونق و رواج به بازار برگشت، من چند مرتبه به ایشان مراجعه کردم و اظهار داشتم: مثل دفعات قبل بی‌مشتری ماندم و ایشان هم کارم را کفایت کرد و من از این سیّدکاسب بازار بسیار ممنون بودم و آن خاطره‌ها را فراموش نمی‌کردم.

باری، به علّت کسادی‌های ممتد من دست از این کسب و کار برداشتم و برای امرار معاش راهی کویت شدم و چندین سال هم در آنجا بودم و در آمد و دستمزد خوبی هم داشتم تا اینکه وقتی به نان و نوایی رسیدم، به یزد برگشتم و برای همیشه مقیم وطن شدم.

روزی در صف جماعت مسجد قدمگاه مالمیر، در کنار آقای سیّدمحمّد دستمالچی نشسته بودم و ضمن صحبت، یادی از خوبی‌های ایشان کردم و گفتم: من هرگز آن محبّت‌ها را فراموش نمی‌کنم، امّا ایشان به جای اینکه خوشحال شود، به گریه افتاد و گفت: باعث و بانی آن محبّت‌ها، «آشیخ حسن کرباسی» بود نه من!

حل و فصل مسائل اجتماعی

به جز مردم کوچه و بازار، مردم مالمیر و محلّات اطراف برای هر موضوعی درِ خانۀ ایشان می‌آمدند و خواستار حلّ و فصل مسائل شرعی و اجتماعی بودند. شیخ که اصلاً اهل تعارف و مجامله نبود، ضمن عذرخواهی از اینکه آمادگی پذیرایی ندارد سعی می‌کرد کارها ایستاده یا نشسته در راهرو خانه سر و سامان یابد. زیرا نه وقت نشستن و از هر دری سخن گفتن را داشت و نه امکاناتی که پذیرای مراجعه کنندگان باشد و بالاتر اینکه نمی‌خواست مردم صحن و سرای کهنه و خاکی‌اش را ببینند. او می‌خواست هرچه هست همان باشد که بود. او نه دنیاداری بود که هستی‌اش را به مردم نشان دهد و نه زهدفروشی که قناعتش را به آنها بنماید، امّا اینگونه هم نبود که کسی هرگز به این سرای ساده راه نداشته باشد، بلکه در موارد بسیاری افرادی را که با او رفت و آمدی داشتند، می‌پذیرفت و به صحبت و گفتگو می‌نشست، امّا کوتاه آن هم در جهت خیر و صلاح و در فضایی آکنده از معرفت و معنویّت.

پذیرایی با چای و خرما

به جز این، هر کس به خانۀ شیخ راه می‌یافت، تنها با یک استکان چای و چند دانۀ خرما پذیرایی می‌شد و دیگر هیچ! امّا در اعیاد و مناسبت‌ها، نخود و کشمش هم به آن اضافه می‌شد و کسانی از فامیل که به دیدار بزرگ خانواده می‌آمدند، از آن استفاده می‌کردند، این پذیرایی ساده، به قدری شیرین و خاطره انگیز بود که بعضی از آنها پس از گذشت سال‌ها، هنوز طعم شیرین آن را در مذاق جان خود دارند.

هدیۀ ازدواج، قرآن و حافظ

گاهی در خانوادۀ کرباسی پیوند ازدواج برقرار می‌شد و عروس و داماد تازه برحسب رسم خانوادگی برای عرض ادب و احترام و اینکه برای زندگی آینده‌اشان طلب دعا کنند، به خانۀ جناب شیخ می‌آمدند. در چنین دیدارهایی معمولاً پذیرایی مختصری بود و پند و اندرزی برای زندگی آینده، امّا در پایان یک جلدکلام الله مجید و یک جلد دیوان اشعار حافظ هم هدیۀ این زندگی نوین بود. هدیه‌ای گران‌قدر که شاید بسیاری از آن زوج‌ها هنوز آن را به یادگار دارند.

دوستدار حیوانات

از خصایص پسندیدۀ شیخ این بود که هرگز به حیوانات و حشرات آزار نمی‌رساند و به اهل خانه و دیگران هم توصیه می‌کرد به آنها صدمه نزنند، به آن سبب که آنها در هر حال مشغول ذکر خدا هستند. در خانه به فرزندان خود و فرزندان فامیل می‌گفت: اگرگربه پرنده‌ای را گرفته، آن را از دهان او نگیرید، این صید اوست.

روضه خوانی

گاهی بعضی از بانیان مجالس از او دعوت می‌کردند و یا صاحبان عزاداری در خانه‌ها مصرّ بودند که در مجلسشان شرکت کند. شیخ با ورود به مجلس، عموماً در میان مردم می‌نشست و اصرار حاضرین برای اینکه در صدر مجلس جلوس کند، بی فایده بود. در تمام مدّتی هم که در روضه حاضر بود، به دقّت به سخنان گوینده گوش فرا می‌داد و در فقرات صحبت واعظ به تامّل و تعمّق می‌نگریست و با اطّلاعات خوب و موثّقی که داشت، دربارۀ گفتار صحیح و سقیم گوینده می‌اندیشید و اگر احساس تکلیف شرعی می‌کرد، خیلی مؤدّبانه و به دور از منظر مردم تذکّر می‌داد.

آشیخ غلامرضا

گفته شده است: حضرت حاج شیخ غلامرضا یزدی، که اسوه و استاد شیخ کرباسی بود و او را از دل و جان دوست می‌داشت، باری گفته بود: من چون در محلّات مختلف شهر منبر می‌روم و با مردم تماس دارم، معمولاً در این رفت و آمدها آن ها مسائلی را می‌پرسند و من جواب می‌دهم، امّا اهالی مالمیر کمتر از همه برای طرح مسائل شرعی مراجعه می‌کنند، آن هم به این جهت که آنها«شیخ حسن کرباسی» را دارند.

مجموع گفتارهای بین نماز باعث شده بود نمازگزاران که اندک سوادی داشتند، مسائل را بهتر یاد بگیرند و گاه برای فهم بیشتر به کتاب و رساله مراجعه کنند و چه بسیار که بر اثر کنجکاوی و به علّت تمکّن تهّیۀ کتاب، اقدام به خرید آنها می‌کردند و ظرف چند سال موّفق به یادگیری موارد بسیاری از معارف دینی می‌شدند.

هیچ هوس دیگر

فرزندش می‌گوید: باری به پدرم گفتم: «من هوس زیارت امام علی بن موسی الرضا(ع) دارم و خیلی مایلم این سفر در معّیت شما باشد، مخصوصاً که شما تا به حال به مشهد مشرّف نشده اید.»

{خاضعانه انتظار دارد کلمات پاسخ را به دقّت و با تامّل مرور کنید و دربارۀ آن به نیکی بیندیشید و از آن نتیجۀ لازم بگیرید. شیخ در جواب پسر فرمود: برعکس من نه این هوس را دارم نه هیچ هوس دیگری!}

اگر خوب دقّت کرده باشید می‌توان از این جملۀ کوتاه نتیجه گرفت که نفس هوس، پسندیده نیست خواه برای خوردن و آشامیدن و لذّات جسمی و روحی و یا حتّی هوس کربلا و مکّه و مشهد رفتن باشد! و راستی که زیارت خانۀ خدا و قبور ائمّۀ هدی علیهم السّلام باید با هدف باشد نه با هوس. زیرا با هدف رفتن، سالم و سازنده و مقبول و ماجور است و به فرض هوس، آلوده و آغشته به هوای نفس.

استفاده از وسایل دولتی

باری او نقل کرده است: گاهی که از بازار بر می‌گردم، بعضی مایحتاج خانه را تهّیه می‌کنم و چون سعی دارم آنچه خریده‌ام، از انظار پوشیده و پنهان باشد آن را در دستمالی می‌گذارم و با خود می‌آورم، زیرا مصرّ هستم بار زندگی‌ام را خودم به دوش بکشم و مزاحم دیگران نباشم، امّا در موارد بسیاری با اینکه از کنار پیاده رو عبور می‌کنم و یا در مواردی از کوچه‌های مجاور می‌گذرم، باز بعضی از افراد رده بالای شهر که صاحب مقام و منصب هستند از من تقاضا می‌کنند از ماشین دولتی و یا غیردولتی آنها استفاده کنم که این برای من بسیار سخت است. حتّی بارها من ضمن تشکّر و قدردانی از محّبت آنها خواهش کرده‌ام عذرم را بپذیرند، امّا این آقایان از سر محّبت و مودّتی که دارند، من را شرمنده می‌کنند. طُرفه اینکه بسیاری از این آقایان امتناع شیخ را تواضع تلقّی می‌کردند، امّا از این مقوله غافل بودند که او بیشتر از هر چیز به این مهم می‌اندیشد که این مرکب متعلّق به کیست؟ و مخارجش از کجا تهّیه می‌شود؟ و ایا این مقامات حق دارند خود از آن استفادۀ شخصی کنند تا چه رسد به دیگران؟!

مساجد مالمیر

جناب شیخ به نوبت در مساجد مختلف محلّۀ مالمیر نماز می‌خواند تا هیچ یک از آنها متروک نماند. ضمناً برای اینکه مردم نمازگزار سرگردان نشوند، روز قبل از آن به همه اعلام می نمود که فردا در کدام مسجد اقامۀ جماعت دارد.

با اینکه او هرگز کسی را امر و توصیه به شرکت در جماعت نمی‌کرد، گاهی جمعی از مامومین مشاهده می‌شدند که در سرمای سخت زمستان یا گرمای ظهر تابستان به مسجد مالمیر آمده بودند تا به فیض جماعت او برسند.

او آبرو و آبادی مسجد را پیوسته زیر نظر داشت، امّا نه در تزیین و تجمّل، بلکه همین اندازه که امکاناتی برای برگزاری نماز داشته باشد و بس، گاهی خودش هم برای تهیّه بعضی ملزومات کمک می‌کرد که هم اکنون چندزیلو در مساجد محلّۀ مالمیر از او به یادگار است.

اخذ وجوهات

جناب شیخ مجاز به اخذ وجوهات شرعی از مرجع تقلید زمان حضرت آیت الله العظمی آقا سیدحسین بروجردی -اعلی الله مقامه-بود و نیز اجازۀ تصّرف و صرف و خرج آنها را داشت، امّا در موارد بسیاری جهت احتیاط بعضی از مراجعین را به بعضی آقایان علما ارجاع می‌داد و از گرفتن هر وجهی از دست هر کسی پرهیز داشت. او چنان عمل کرده بود که دفتر مرحوم آقای بروجردی به معرّفی و توثیق شیخ حسن کرباسی از یزد ترتیب اثر می‌داد و چه بسا افرادی که به این وسیله به اخذ و صرف وجوهات شرعی اقدام می‌کردند.

ادارۀ امور خانواده، رسیدگی به پدر و مادر، توجّه به کسب و کار و امر ازدواج خواهران و برادران، امامت جماعت، رسیدگی به امور مستمندان محلّه و ... او را چنان مشغول کرده بود که فرصتی برای آسودن نداشت؛ گرچه وی اصلاً اهل آسودگی و فراغت هم نبود و گویا خدایش او را برای تلاش و تکاپو آفریده بود آن هم با پایی پیاده و جسمی که می‌رفت، بیش از پیش فرسوده شود.

و اینها همه تا شامگاه روز پنج شنبه 25 فروردین سال 1345 ش برابر با 22 ذیحجّۀ سال 1385 ق ادامه داشت و شیخ حسن کرباسی با عمری مجاهدت دار فانی را وداع نمود و در بقعۀ امامزاده سید فتح الدین رضا به خاک سپرده شد.

   فاطمه قانع

دانشجوي دکتراي ادبيات

photo

وقتي کاري را انجام ميدهيم که از نتايج آن چندان راضي نيستيم، گويي يک نفر درونمان نشسته و شروع مي کند به موعظه کردن.. شروع ميکند به شماتت کردن: چه قدر گفتم نکن اين کار را! چه قدر گفتم بيشتر فکر کن! گفتم ضررهاي احتمالي اش را در نظر بگير..

خلاصه چنان ميبافد و ميبافد که مغز آدم پرميشود از ندامت و پشيماني. وقتيکه حسابي حال آدم را گرفت،آنوقت خيالش راحت ميشود و آرام ميگيرد.

ما در چنين لحظاتي آن قدر نادم و پشيمانيم که يادمان مي رود پيش از اين چه قدر براي انجام آن کار ذوق و شوق داشته ايم.. يادمان مي رود که مگر زندگي چيزي جز تجربه گري است؟؟

نمي گويم که تجربه کنيد تا بالاخره با اندوخته تجربه هايتان به نتايج مطلوبي برسيد؛ بلکه خود تجربه، فارغ از هر نتيجه اي که داشته باشد، مطلوب است!

تجربه گري ذات زندگي است، چه قدر آدم بايد در خلوت خود بنشيند و براي هر مساله اي دودوتا چهارتا کند؟ گاهي هم بايد اين فکر ها را رها کرد، بايد رفت و تجربه کرد و در صورتيکه به نتيجه دلخواهمان نرسيديم، نبايد اجازه دهيم که آدمک محافظه کار درونمان آن قدر سرکوفتمان بزند که لذت همان شجاعتمان را هم از ما بگيرد!

چه اشکالي دارد اگر گاهي آينده نگري مفرط را کنار بگذاريم و تجربه گري کنيم و در عين حال خودمان را آماده کنيم که اگر به نتيجه دلخواهمان نرسيديم ضربه نخوريم، بلکه صبورانه حامي خودمان باشيم! براي خودمان کف بزنيم! خودمان را ارج بنهيم که جرئت قدم گذاشتن در راهي را داشته ايم که انتهايش را نمي دانسته ايم!

تمدن براي بشر يکجا نشين هديه هاي زيادي با خود داشت: امنيت، پيشرفت، رفاه و.. اما جرئت و جسارت کشف سرزمين هاي ناشناخته را از او گرفت، شهامت تجربه کردن را از او گرفت و ما انسانهاي متمدن امروزه ياد گرفته ايم که مدام به فکر آينده باشيم، بترسيم، خودمان را بيمه کنيم، در شرايط و وضعيت هايي که مطلوبمان نيست بمانيم و مدام دو دوتا چهارتا کنيم تا بهترين انتخاب ها را داشته باشيم و درواقع ملاک بهترين بودن هم، بدون ريسک بودن آن انتخاب است، بي خطر بودن و بي ضرر بودن آن است!

به راستي چه قدر به اين مساله فکر کرده ايم که روح تشنه مان را سيراب کنيم؟ که مسيرهايي را انتخاب کنيم که هيچکس انتخاب نميکند، صرفا چون دلمان خواسته است که آن مسير را برويم! نه اينکه الزاما بهترين مسير بوده باشد و يا بهترين نتيجه را برايمان به ارمغان بياورد.. نه! بلکه فقط براي اينکه به خواسته دلمان اهميت دهيم و براي خودمان چون والدي مهربان باشيم که کودکش را همراهي ميکند تا خودش زندگي را تجربه کند، کشف کند و زندگي کند! مارک تواين درست مي گويد:

«بيست سال بعد بابت کارهايي که نکرده اي بيشتر افسوس ميخوري تا بابت کارهايي که کردهاي. بنابراين روحيه تسليم پذيري را کنار بگذار، از حاشيه امن بيرون بيا، جستجو کن، بگرد، آرزو کن، کشف کن!»