روحانی بازاری؟

هدف او از حضور در بازار نیز معاملۀ بیشتر و داد و ستد فراوان نبود تا به نام و نشانی در بین اهل بازار برسد و بتواند در پرتو آن اشتهار، سری در سرها داشته باشد و تاجری مشهور و کاسبی معروف قلمداد شود تا به اعتبار آن معین التّجّار شود یا وکیل التّجّار. او به بازار نیامده بود تا کارش را در دکّه ای خلوت و خالی در کنجی از کاروان سرایی شروع کند.

او کاسب مقّدس مآب و ساده لوحی نبود که در داد و ستد آلودۀ ظلم و ستم شود و سهم و سود خود را ملاک قراردهد و حقّ و حقوق دیگران را زیر پا بگذارد و پس از جمع اموالی مخلوط و مشکوک عازم زیارت قم و مشهد و کربلا و نجف شود و با دینارهایی که از ریب و ربا فراهم آورده، به اصطلاح به پای‌بوس این امام و آن امام رود. همان ائمّه‌ای که حقّ برادر و مؤمن را بر همۀ آنچه او فکر می‌کند، ترجیح می‌داده‌اند.

«شیخ حسن» از مادر که به دنیا آمد، حسن نامیده شد و حسن تربیت شد و حسن تحصیل کرد و حسن به بازار آمد و حسن کسب و کار کرد و در نهایت حسن زیست و حسن از دنیا رفت.

او از آن دسته اهل بازار نبود که در طول سال بی حساب و کتاب، مال و منال جمع نماید و به حقّ و ناحق منافع کسب کند و اموال مردم را به ثمن بخس به چنگ آورد و به بالاترین قیمت بفروشد و در پرداخت دینِ خود تساهل و تکاسل پیشه کند و برای دریافت طلب خود به خشم و خروش متوسّل شود و وقتی کیسۀ ظلمش انباشته شد و هر روز تازیانۀ وجدانش را بر پشت خود حس کرد، خیمه و خرگاهی برپا کند و مجلس و محفلی بزرگ تدارک بیند و یکپارچه عزادار امامی شود که برای حقّ و حقیقت و اعتلای عدل و امانت به شهادت رسیده است!

 

حسن حسن

کتاب حُسنِ حَسن

علی اکبر شیر سلیمیان

«کرباسی»ها طایفه‌ای کاسب و تاجر‌پیشه‌اند با پیشینه‌ای دور و دراز، ساکن محلّۀ «مالمیر» از محلّات قدیمی در خارج حصار دارالعبادۀ یزد.

اعضای این شجرۀ پر شاخ و برگ در طول زندگی، نه کاسب صِرف بوده‌اند که روز و شب خود را صَرف درآمد کنند و نه تاجر فعّالی که تنها به فکر داد و ستد باشند و دیگر هیچ، بلکه در عرصۀ زندگی عموماً در تامین معاش حلال، همان همّت را داشته‌اند که در دانش اندوزی و کسب معارف دینی به تلاش و کوشش مشغول بوده‌اند. مردان این خاندان قبل از هر چیز و در آغاز کودکی و نوجوانی اهل یادگیری قرآن و معارف اوّلیّۀ دینی بوده‌اند. سپس بر حسب نیاز زمان، مقدّمات حوزوی و بعضاً مراتب بعدی علوم دینی را کسب می‌کردند و در مرحلۀ بعد اگر فرصتی ولو اندک دست می‌داد، ادامۀ تحصیل می‌دادند. در غیر این صورت، باید به کسب و کاری مشغول شوند تا از مسیر و ممرّ آن، نانی به کف آرند و با آن شرافتمندانه زندگی کنند.

شیخ حسن کرباسی

شیخ حسن کرباسی یزدی فرزند شیخ غلامحسین و بی‌بی زهراء در خانواده‌ای پرجمعیت، 4 پسر و 3 دختر، به دنیا آمد. حسن فرزند ارشد این خانواده بود. فرزندان شیخ غلامحسین عموماً علاقه‌مند به آموزش قرآن و اصول اولیۀمعارف دینی بودند به همین جهت پسران ابتدا در مکتب و سپس بعضی مقدمات را آموختند. در آن زمان رسم نبود که دخترها با سواد باشند امّا در خانۀ شیخ غلامحسین این مشکل حل شده بود و پسرها برای با سواد شدن خواهرها همّت داشتند.

او هنوز کودک بود که در بین کرباسی ها شهره و شاخص بود و نمونه و نخبه. این نور چشم پدر و مادر، ابتدا طبق رسم زمان، قرائت قرآن را آموخت. سپس نزد پدرش، مقدّماتی از خواندن و نوشتن را تمرین کرد. آنگاه به شوق تحصیل به مدرسۀ علوم دینی وارد شد.

درس و کار

او غیر از درس و تحصیل، حتّی در آن سنین جوانی این دغدغه را داشت تا همان‌گونه که از سفرۀ نه چندان پربار پدر بهره می برد، به همان اندازه مددرسان او در کسب و کار باشد و در هر فرصتی پدر را دریابد، مبادا برای امرار معاش خانواده به سختی بیفتد. بنابراین، باید وقتش را طوری تنظیم کند که هم سروقت در مدرسه باشد و درس‌ها را دریابد و هم کاری انجام دهد که برای پدرش مؤثر باشد و بیشتر آنکه به قول خودش :«چون از گندم دنیا می خورد برای دنیا زحمت بکشد».

طلّاب علوم دینی در آن زمان، شهریّه‌ای نداشتند و عموماً باید برای لقمه نانی کاری انجام دهند تا از قِبَل آن بتوانند درس بخوانند و چه بسا که در آن زمان‌های سخت، بسیاری تن به کارهایی طاقت فرسا می‌دادند تا بتوانند هم خود از آن ارتزاق کنند و هم گاه مددکار پدرومادر یا عائلۀ خود در شهر یا روستا باشند، امّا «حسن» این موهبت را داشت که درکنار پدر و در نهایت آبرومندی کاری مناسب انجام دهد.

درموارد بسیاری دیده می شود طلّاب یا بعضی دانش آموزان و دانشجویان درس را آنچنان که باید جدّی نمی‌گیرند و همین که در جلسه‌ای حاضر شوند و بحث و مذاکره‌ای ظاهری برگزار شود، به آن قانع هستند.

او در همۀ عمر از صرف وجوهات در زندگی شخصی پرهیز داشت و گاهی که متوّجه می‌شد کسانی در این مورد انضباط لازم را ندارند متاًثّر می‌شد و به هر طریق که برایش ممکن بود، موضع‌گیری می‌کرد و به آنها هشدار می‌داد.

بازار محمدعلی خان

شیخ به ضرورت و برای کسب روزی حلال به بازار رفته بود. زیرا در خانوادۀ کرباسی‌ها که سابقه‌ای طولانی در بازار داشتند، رسم این بود که پسر خانواده، ابتدا راه و رسم تجارت صحیح را یاد بگیرد. سپس وارد بازار کار شود تا معامله‌ای بدون توجّه به قواعد و مقرّرات شرعی صورت نگیرد.

جناب شیخ کرباسی نیز از این قاعدۀ خانوادگی مستثنا نبود و پس از اینکه چندسالی به تحصیل علوم دینی در حوزه علمیّۀ یزد پرداخت، برای امرار معاش وارد بازار شد. گفته شده است علّت اینکه این خانواده به «کرباسی» مشهور شده‌اند، این بود که عمدۀ درآمدشان از تجارت کرباس، یک نوع پارچۀ پنبه‌ای تامین می‌شده اگرچه کارشان منحصر به این رشتۀ خاص نبوده است.

آغاز کار شیخ در بازار، دکانی کوچک در بازار محمّدعلی خان، از بازارهای قدیمی یزد بود با چند قلم کالا که درآمد اندکی داشت و وی با تنها پسرش که هنوز نوجوانی بیش نبود در آنجا مشغول بود. ضمن اینکه در کاروان‌سرای خان هم رفت و آمدی بر حسب سوابق خانوادگی داشت و معاملاتی انجام می‌داد. کاروان‌سرای خان، واقع در بازار‌زرگری یزد، به خان کهنه مشهور بود.

حجرۀ ساده

آنهایی که حجرۀ بازرگانی جناب شیخ را به یاد دارند، می‌گویند، اتاق محلّ کار او، حجره‌ای کاهگلی بود که پلاسی مندرس در آن گسترده شده و یک کرسی فرسوده و یک جعبه مقابل آن. و هیچ اثری از تجمّل و تشریفات در آن مشاهده نمی‌شد.

در این حجرۀ ساده، از منشی و مباشر و شاگرد خبری نبود و همۀ امور را خود وی انجام می داد و اگر هم‌گاهی دستیار و کمکی داشت، بعضی برادرها بودند که بنا به عللی از جمله کسادی بازار برای دریافت مزدی اندک در کنارش بودند.

حتّی بعدها که کار شیخ توسعه‌ای یافت و تجّار شهرستان‌ها به او اعتماد و ارتباط داشتند نیز، سادگی از آن حجره نرفت و خدم و حشم نداشت. تنها محلّ کسب و کار او همان حجرۀ محقّر کاروان سرای خان کهنه بود و شیوۀ کارش هم «حق العمل کاری».

حق‌العمل‌کاری

این نوع معامله که هنوز هم کم و بیش بین بازاری‌های یزد مرسوم است، به این صورت بود که تاجری جنسی را از یک شهری به شهر دیگر می‌فرستاد تا طرف معامله آن را به فروش برساند و بر حسب توافق و برابر عرف بازار مبلغی به عنوان حقّ‌العمل دریافت دارد. معمول این بود که حقّ‌العمل‌کاران با همۀ اعتمادی که بین طرفین وجود داشت، گزارش گونه‌ای از سیر معامله و عدد و رقم فروش و حقّ‌العمل خود را در پایان کار برای طرف مکتوب و ارسال می‌کردند. اصل و اساس در حقّ‌العمل‌کاری که تقریباً در حال منسوخ شدن است و کمتر کسی حاضر به تن دادن به این نوع معاملۀ کم حاصل است، اعتماد و اطمینان به یکدیگر بود. به این ترتیب، کسی که می‌خواست کالایی را برای فروش به شهری بفرستد، ابتدا تحقیق می‌کرد چه کسانی سابقۀ تجارت در آن کالا را دارند و کدام یک از آنها از حیث امانتداری معتبر هستند. وقتی از راه تحقیق اطمینان به وثوق تاجری حاصل می‌گشت، جنس مورد نظر با وسایل آن روز و روزگار فرستاده می‌شد و حق‌العمل‌کار ضمن رعایت حقّ و حقوق کسی که به او اعتماد کرده بود، جنس ارسالی را به فروش می‌رساند و پس از کسر مبالغ حقّ‌العمل خود، بقّیه را برای طرف معامله برات می‌کرد. گاه اتّفاق می‌افتاد که دو تاجر در دو شهر مختلف، ده‌ها سال با هم معامله و داد و ستد داشتند، امّا هرگز هم را نمی‌دیدند تا هر دو از دنیا می‌رفتند و چه بسا بعد از فوتِ طرفین، فرزندانشان بر حسب اعتبار و اطمینانی که پدرانشان به هم داشتند، کار داد و ستد را ادامه می‌دادند.

استمهال فراموش شدۀ بازار؟

یکی از کسبۀ امروز بازار یزد می‌گوید: در زمان حیات شیخ، من منشی تجارتخانۀ یکی از تجّار یزدی بودم که در کار برنج و حبوبات و چندقلم جنس دیگر فعّالیت داشت. باری، ایشان به حجرۀ ما آمد و گفت: شنیده‌ام شما با فلان کاسب ابرقویی طرف معامله هستید. من برای او جنسی فروخته‌ام، خریدار این جنس را غیرنقدی خریده، امّا اخیراً اطّلاع داده نمی‌تواند بدهی‌اش را سر موعد پرداخت کند. تقاضای من این است ضمن مکاتبه‌ای که با او دارید، سؤال کنید: ایا راضی به استمهال هست یا خیر؟ اگر به طرف مهلت می‌دهد، من به او اطلاع دهم. در غیر این صورت، چون من متعهّد به پرداخت بدهی او هستم، در تدارک تادیۀ آن باشم!

خُوم

یکی از اقلامی که آقای کرباسی با آن در ارتباط بود، پوستی بود که در اصطلاح محلّی یزد به آن «خُوم» می گفتند. این نوع پوست در ترمیم و تعمیر گیوه‌های قدیمی کاربرد داشت و کسی که دست‌اندرکار این حرفه بود، «کمرگیر» نامیده می‌شد.

یکی از صاحبان این حرفه که در بازار جعفرخان مغازه داشت، می‌گوید: باری، جناب شیخ از کنار مغازۀ من می‌گذشت. من که سابقۀ معاملۀ با وی داشتم، از مظنّۀ «خوم» پرسیدم. ایشان گفت: قیمت هر قطعه‌9‌ریال! من گفتم: اگر موجود است یک عدل برایم کنار بگذارید، امّا روز بعد قیمت این پوست بالا رفت و من دنبال آن نرفتم تا اینکه چندماه از این جریان گذشت و قیمت «خوم» به هر قطعه‌18‌ریال رسید. من به گمان اینکه این معامله به فراموشی سپرده شده، موضوع را تعقیب نکردم، امّا روزی جناب شیخ به مغازۀ من آمد و فرمود: عدل جنس شما پیش من امانت است، چرا نیامدید؟! من عرض کردم: قیمت چند است؟ ایشان گفت: عدلی که شما خریداری کرده اید همان 9 ریال است که بین من و شما گذشت. شما هر وقت وجه مورد نظر را آوردید، مالتان در انبار من موجود است و به شما تحویل می‌دهم!

مظنّه قند

امّا شیخ -علیه الرّحمه-‌که پایی در محراب و پایی دیگر در حجره داشت، در حجره همان بود که در محراب بود. او در محراب خود را در حضور خدا می‌دید و در حجره نیز همچنان که در محراب، نظیر آنچه گذشت. یکی از کسبۀ بازار یزد می‌گوید: روزی جناب شیخ را در بازار دیدم و مظنّۀ قند را پرسیدم. ایشان هم نرخ آن را فرمودند. من گفتم: دو لنگه از این قند برایم کنار بگذارید. فردای آن روز، نرخ قند ترقّی کرد و من هم به سراغ ایشان نرفتم تا این نرخ به چندبرابر رسید. روزی با جناب شیخ به هم رسیدیم، پس فرمودند: شما امانتی پیش من دارید و من هم طلبی از شما دارم! من روز بعد وجهی به همراه برداشتم تا اگر ایشان دو لنگه قند را به نرخ روز محاسبه می‌کنند، من پول با خود داشته باشم، امّا وقتی صحبت از نرخ شد، ایشان فرمودند: قند خریداری شده متعلّق به شما بوده و طلب من همان است که آن روز گفتم، نه بیشتر!

نانوایی

-پسر یکی از نانواهای محلّۀ قلعه‌کهنه در یزد می‌گوید: من با اینکه هنوز سنّ و سال چندانی نداشتم، امّا بنا به توصیۀ پدرم که مجبور بود خودش نان بپزد، در کنار ترازو بودم و چون در آن زمان نان را به وزن می فروختند، من در توزین و فروش به پدر کمک می‌کردم.

معمول این بود که اگر تعداد نان یک وزن کم می‌آمد، نان را به چند تکّه تقسیم می‌کردند تا وزن درست باشد، به همین جهت همیشه کنار ترازوی ما چندین تکه نان موجود بود و مشتری‌ها هم چندان رغبتی به قبول آن نداشتند. در میان همۀ مردم، من پیرمردی را می‌دیدم که وقتی برای خرید نان به مغازۀ ما می‌آمد، چند قرص نان را روی ترازو می‌گذاشت و چند تکّه از نان‌های کنار ترازو را هم خودش روی آنها می‌گذاشت تا من آن را وزن کنم. من درعالم نوجوانی پیش خود می‌گفتم: این آقا چقدر ساده لوح است که نان هایی را که مردم رغبتی به خرید آن ندارند، خودش بر می‌دارد و در ترازو می‌گذارد و چون این برای من موجب رضایت بود که او این تکّه‌ها را می‌برد، خوشحال بودم. بعدها وقتی بزرگتر شدم و شناختی نسبت به جناب شیخ‌کرباسی پیدا کردم، متوجّه شدم ایشان مرد خداست. او قدر نعمت خدا را می‌داند، نه اینکه از روی بی‌اطّلاعی این کار را می‌کند، بلکه با توّجه و وقوف کامل به این وسیله شکر نعمت خدا را به جا می‌آورد.

دستگیری از سادات

مغازه داری که محلّ کارش در مسیر آقای کرباسی از بازار تا خانه بود، نقل کرده: به من اطّلاع دادند که سیدی اخیراً در محلّۀ آبشور ساکن شده که علاوه بر عدم توانایی مالی، بیمار هم هست و کسی هم از اهالی محل او را نمی‌شناسد تا به او کمکی بکند. من این موضوع را در نظر داشتم، امّا خیلی توجّه نکردم تا اینکه روزی آقای کرباسی را دیدم که کمی به اذان ظهر مانده به منزل می‌رفتند.

من جریان را برایشان شرح دادم، ایشان فرمودند: چرا زودتر نگفتی؟! منظورشان این بود که شایسته است مواردی نظیر این موضوع به فوریّت مورد توّجه قرار گیرد. سپس به خانه رفتند و چند دقیقه‌ای نگذشت که با آن جسم خسته و ناتوان برگشتند و از من خواستند به همراه ایشان درِ خانۀ سیّد برویم. در بین راه، ضمن صحبت معلوم شد وقتی به خانه رسیدند، متوجّه شدند وجهی جهت کمک به سیّد ندارند و چون خیلی ناراحت و پریشان شده بودند، همسرشان علّّت ناراحتی و نگرانی ایشان را جویا شده، ایشان جریان را تعریف کردند.

همسرشان گفته بودند: من مبلغ 15 تومان دستمزدی که از بابت کار روزانه (تهیۀ ماسوره) ذخیره کرده‌ام، موجود دارم. اگر این مبلغ کفاف کار او می‌کند، آن را به شما قرض می‌دهم. آقای کرباسی همان مبلغ را برداشته و با عجله به مغازۀ من آمدند تا به همراه من آن وجه را ولو اندک به وی برسانند. به علاوه، ایشان محّل سکونت او را یاد بگیرند تا برای دفعات بعد خودشان به تنهایی به سراغ او بروند و خبر از حال و روززش داشته باشند.

خدمت به مادر

در زمانی که می‌رفت وی یک طلبۀ شاخص و کار آمد به حساب آید، زنبیل رخت و لباس را بر می‌داشت و به همراه مادر به جوی آب محلّه می‌رفت و از اوّل تا آخر کار به او کمک می‌کرد. سپس آن ظرف بزرگ سنگین را متخرانه به دوش می‌کشید و به خانه می‌آورد. آن‌هم نه از روی اجبار و اکراه، بلکه با طوع و رغبت، و خوشحال و خندان از اینکه باری را از دوش مادر برداشته.

خدمت به همسر

یکی از اهالی محلۀ آبشور که به کار نسّاجی مشغول بوده، می‌گوید: بعضی کارهای جنبی نسّاجی را زن‌ها در خانه‌های خوشان انجام می‌دادند و مزد اندکی می‌گرفتند. من هم چون کارم زیاد بود، تهیّه ماسورۀ تار و پود کارم را به همسر آقای کرباسی می‌دادم و به همین جهت مجبور بودم در هفته، بارها به منزل ایشان مراجعه کنم، از جمله روزی به در خانۀ ایشان رفتم، امّا کسی در خانه نبود. همسر برادر آقای کرباسی به من گفت: همسر آشیخ برای شست و شوی لباس به جوی آب محل رفته و ایشان هم برای کمک به وی در آنجا هستند. من تعجّب کردم. ایشان چگونه با آن شهرت اجتماعی و مراتب تقوا و تعبّد ممکن است تن به چنین اموری بدهند؟! به همین جهت به آن محلّ رفتم و دیدم ایشان در وسط راه پلّه در جایی نشسته‌اند، برای اینکه اگر مردی نامحرم می‌خواهد وارد شود، همسرشان را مطّلع سازند. من سلام کردم و خواستم ظرف پر از لباس‌های شسته را که همسرشان آماده کرده بود، به خانه‌اشان ببرم و کمکی کرده باشم، امّا با همۀ اصرار، ایشان نپذیرفتند و گفتند: این وظیفۀ من است! شما اگر دربارۀ کارتان آمده‌اید، یک ساعت دیگر بیایید که او به منزل برگشته باشد!

عدم تشرف به حج، مستطیع کیست؟

تنها دختر آقای کرباسی نقل کرده است: «روزی در خانه صحبت از تشرّف به حج تمتُع بود و اینکه چگونه و چه موقع انسان استطاعت پیدا می‌کند. پدر که تا آخر عمر هم به حج مشرّف نشدند، در آن روز فرمودند:

«من چندبار نزدیک بود به استطاعت برسم، امّا وقتی به اطراف خود توّجه کردم، دیدم مستطیع نیستم، انسان تا چهار طرف خود را نپاید، نباید به حج برود.»

آنچه مسلّم است و ما از آن اطّلاع داریم، اینکه ایشان در زمان حیات خود، هفت خانه خریدند و به هفت خانواده اعم از فامیل و غیره اهداء کردند. خیرات و مبّرات دیگر هم جای خود را داشت.

منظور نظر جناب ایشان این بود تا رضایت حضرت حق را جلب کنند نه اینکه خدای نکرده به هوی و هوس عملی انجام دهند که معلوم نبود مقبول باشد یا نباشد!

پذیرایی ساده

وسیلۀ پذیرایی مرحوم آقای کرباسی در منزل تنها یک چای بود و گاهی بنا به فصل، مختصری از توت خشک و نخود برشته. یکی از اهالی محلۀ مالمیر نقل کرده: روزی به دیدن آقای کرباسی رفتم، دیدم لولۀ قوری ایشان شکسته و قسمت جدا شده زیر منقل افتاده و ایشان از همان قوری شکسته استفاده می‌کنند. بعد خودشان فرمودند: چندروزی پیش یکی از اهالی محل اینجا بود. وقتی قوری را به این حالت دید، گفت: اجازه بدهید من یک قوری نو برایتان بخرم. من گفتم: نه لازم نیست. گفت: پس اجازه بدهید همین قوری را بند بزنم و قسمت جدا شده را به قوری متّصل کنم، گفتم: نه بعد با همان قوری برای من چای ریختند و فرمودند:

«وقتی با قوری‌ای که لوله‌اش شکسته، می‌شود چای ریخت، چرا آن را بند بزنم؟!»

شوخی با منبری معروف، حاجی انصاری

نقل شده است: زمانی حاج انصاری از منبری‌های معروف کشور و مقیم شهر مقّدس قم، برای چند روزی به یزد آمده بود. او به جز شرکت در مجالس، به تماشای دیدنی‌های یزد نیز علاقه داشت.

روزی در بازار به اتّفاق راهنمای خود در حرکت بود که او به حاج انصاری گفت: آقایی که به طرف ما می‌آیند، آشیخ حسن کرباسی هستند. وی که اوصاف ایشان را بارها شنیده بود، خوشحال شد و پس از سلام و احوال پرسی، خواست با این پارسای زمان مطایبه ای کرده باشد. پس گفت: شما با این شهرت و شخصیّت چرا عمامه‌اتان این‌قدر کوچک است؟ آقای کرباسی که عادتش متانت و وقار بود، فرمود:

   «چون لایی ندارد.»

توضیح اینکه در زمان قدیم، عمامه‌ها دارای رویه‌ای مرغوب و لطیف و یک لایی بعضاً نامرغوب بود. این رسم در حال حاضر منسوخ شده و عمامه‌ها عموماً یک دست است. حقیقت آن که مرحوم کرباسی نه عمامۀ کوچکش لایی داشت و نه کار و کردارش دوگانه، بلکه هرچه بود برای خدا بود و رضای او.

مستحبات اسلام

یکی از معاریف یزد که با مرحوم آقای کرباسی حشر و نشری داشته، تعریف کرد: شیخ کرباسی - علیه الرّحمه- خیلی کم به سفر می‌رفتند و تنها سفر ایشان در زمان حیات، مسافرت به عراق است که در بخش حکایات حسن با عنوان «تشرّف» ذکر شد.

این موضوع برای من که می‌دانستم بر حسب ظاهر وضع مالی ایشان در حدّی است که می‌توانند برای حجّ تمتّع به مکّه بروند، مسئله‌ای شده بود. پس روزی بدون مقدّمه عرض کردم: چرا با اینکه استطاعت مالی دارید به مکّه مشرّف نمی‌شوید؟! ایشان با آن صراحت و صداقتی که داشتند، فرمودند:

«سیّداحمد! اگر کسی مستحبّات اسلام را رعایت کند، هرگز مستطیع نمی شود.»

توضیح اینکه تا واپسین روزهای‌زندگی، بیرون رفتن این مرد‌خدا همان سفر زیارتی به عتبات عراق بود و دیگر هیچ.

کسادی بازار و کمک به کارگران

یکی از کسانی که در یزد به شغل نساجی مشغول بوده می‌گوید: این حرفه ضمن اینکه شغل کم بهره و پردردسری بود، رونق و رواجش هم دست دیگران بود و ما نقشی در آن نداشتیم. گاهی بر اثر سفارش تجّار، چند صباحی گردش کار و خرید و فروش رواجی داشت، گاهی هم بازار به کسادی خسته کننده دچار می‌شد، اما تجّار و واسطه‌ها از این کسادی خیلی خسارت نمی‌دیدند، بلکه تنها بافنده بود که حاصل کارش روی دستش می‌ماند و چون دستمایه‌ای نداشت، در اوّلین روزهایی که کسادی رخ می‌نمود و تا اواخر کار به پریشانی و فقر مبتلا می‌شد و چاره‌ای هم جز بافتن و ساختن و سوختن نداشت. راوی می‌گوید: زمانی رسید که کسادی و عدم خرید بافته‌های نسّاجان در یزد وضع را عوض کرده بود و کسی احوال منسوجات یزدی نمی‌پرسید. عصر هر روز مردان این رشته، بافته‌های خود را به تجّار مختلف عرضه می‌کردند، امّا در پایان، دست خالی و با نگرانی و ناراحتی نسبت به فردا و فرداها به خانه بر می‌گشتند. من باری به مغازۀ آقای سیّدمحمّد دستمالچی که با هم اهل یک محل بودیم، مراجعه کردم. ایشان گفتند: بروید در بازار بگردید اگر در نهایت کسی مشتری نشد، به من مراجعه کنید. من پس از دوندگی زیاد، به مغازۀ ایشان برگشتم و گفتم: کسی مشتری بافتۀ من نشد. ایشان هم پارچه‌ام را به قیمت مناسب خرید و وجهش را پرداخت.

تا زمانی که رونق و رواج به بازار برگشت، من چند مرتبه به ایشان مراجعه کردم و اظهار داشتم: مثل دفعات قبل بی‌مشتری ماندم و ایشان هم کارم را کفایت کرد و من از این سیّدکاسب بازار بسیار ممنون بودم و آن خاطره‌ها را فراموش نمی‌کردم.

باری، به علّت کسادی‌های ممتد من دست از این کسب و کار برداشتم و برای امرار معاش راهی کویت شدم و چندین سال هم در آنجا بودم و در آمد و دستمزد خوبی هم داشتم تا اینکه وقتی به نان و نوایی رسیدم، به یزد برگشتم و برای همیشه مقیم وطن شدم.

روزی در صف جماعت مسجد قدمگاه مالمیر، در کنار آقای سیّدمحمّد دستمالچی نشسته بودم و ضمن صحبت، یادی از خوبی‌های ایشان کردم و گفتم: من هرگز آن محبّت‌ها را فراموش نمی‌کنم، امّا ایشان به جای اینکه خوشحال شود، به گریه افتاد و گفت: باعث و بانی آن محبّت‌ها، «آشیخ حسن کرباسی» بود نه من!

حل و فصل مسائل اجتماعی

به جز مردم کوچه و بازار، مردم مالمیر و محلّات اطراف برای هر موضوعی درِ خانۀ ایشان می‌آمدند و خواستار حلّ و فصل مسائل شرعی و اجتماعی بودند. شیخ که اصلاً اهل تعارف و مجامله نبود، ضمن عذرخواهی از اینکه آمادگی پذیرایی ندارد سعی می‌کرد کارها ایستاده یا نشسته در راهرو خانه سر و سامان یابد. زیرا نه وقت نشستن و از هر دری سخن گفتن را داشت و نه امکاناتی که پذیرای مراجعه کنندگان باشد و بالاتر اینکه نمی‌خواست مردم صحن و سرای کهنه و خاکی‌اش را ببینند. او می‌خواست هرچه هست همان باشد که بود. او نه دنیاداری بود که هستی‌اش را به مردم نشان دهد و نه زهدفروشی که قناعتش را به آنها بنماید، امّا اینگونه هم نبود که کسی هرگز به این سرای ساده راه نداشته باشد، بلکه در موارد بسیاری افرادی را که با او رفت و آمدی داشتند، می‌پذیرفت و به صحبت و گفتگو می‌نشست، امّا کوتاه آن هم در جهت خیر و صلاح و در فضایی آکنده از معرفت و معنویّت.

پذیرایی با چای و خرما

به جز این، هر کس به خانۀ شیخ راه می‌یافت، تنها با یک استکان چای و چند دانۀ خرما پذیرایی می‌شد و دیگر هیچ! امّا در اعیاد و مناسبت‌ها، نخود و کشمش هم به آن اضافه می‌شد و کسانی از فامیل که به دیدار بزرگ خانواده می‌آمدند، از آن استفاده می‌کردند، این پذیرایی ساده، به قدری شیرین و خاطره انگیز بود که بعضی از آنها پس از گذشت سال‌ها، هنوز طعم شیرین آن را در مذاق جان خود دارند.

هدیۀ ازدواج، قرآن و حافظ

گاهی در خانوادۀ کرباسی پیوند ازدواج برقرار می‌شد و عروس و داماد تازه برحسب رسم خانوادگی برای عرض ادب و احترام و اینکه برای زندگی آینده‌اشان طلب دعا کنند، به خانۀ جناب شیخ می‌آمدند. در چنین دیدارهایی معمولاً پذیرایی مختصری بود و پند و اندرزی برای زندگی آینده، امّا در پایان یک جلدکلام الله مجید و یک جلد دیوان اشعار حافظ هم هدیۀ این زندگی نوین بود. هدیه‌ای گران‌قدر که شاید بسیاری از آن زوج‌ها هنوز آن را به یادگار دارند.

دوستدار حیوانات

از خصایص پسندیدۀ شیخ این بود که هرگز به حیوانات و حشرات آزار نمی‌رساند و به اهل خانه و دیگران هم توصیه می‌کرد به آنها صدمه نزنند، به آن سبب که آنها در هر حال مشغول ذکر خدا هستند. در خانه به فرزندان خود و فرزندان فامیل می‌گفت: اگرگربه پرنده‌ای را گرفته، آن را از دهان او نگیرید، این صید اوست.

روضه خوانی

گاهی بعضی از بانیان مجالس از او دعوت می‌کردند و یا صاحبان عزاداری در خانه‌ها مصرّ بودند که در مجلسشان شرکت کند. شیخ با ورود به مجلس، عموماً در میان مردم می‌نشست و اصرار حاضرین برای اینکه در صدر مجلس جلوس کند، بی فایده بود. در تمام مدّتی هم که در روضه حاضر بود، به دقّت به سخنان گوینده گوش فرا می‌داد و در فقرات صحبت واعظ به تامّل و تعمّق می‌نگریست و با اطّلاعات خوب و موثّقی که داشت، دربارۀ گفتار صحیح و سقیم گوینده می‌اندیشید و اگر احساس تکلیف شرعی می‌کرد، خیلی مؤدّبانه و به دور از منظر مردم تذکّر می‌داد.

آشیخ غلامرضا

گفته شده است: حضرت حاج شیخ غلامرضا یزدی، که اسوه و استاد شیخ کرباسی بود و او را از دل و جان دوست می‌داشت، باری گفته بود: من چون در محلّات مختلف شهر منبر می‌روم و با مردم تماس دارم، معمولاً در این رفت و آمدها آن ها مسائلی را می‌پرسند و من جواب می‌دهم، امّا اهالی مالمیر کمتر از همه برای طرح مسائل شرعی مراجعه می‌کنند، آن هم به این جهت که آنها«شیخ حسن کرباسی» را دارند.

مجموع گفتارهای بین نماز باعث شده بود نمازگزاران که اندک سوادی داشتند، مسائل را بهتر یاد بگیرند و گاه برای فهم بیشتر به کتاب و رساله مراجعه کنند و چه بسیار که بر اثر کنجکاوی و به علّت تمکّن تهّیۀ کتاب، اقدام به خرید آنها می‌کردند و ظرف چند سال موّفق به یادگیری موارد بسیاری از معارف دینی می‌شدند.

هیچ هوس دیگر

فرزندش می‌گوید: باری به پدرم گفتم: «من هوس زیارت امام علی بن موسی الرضا(ع) دارم و خیلی مایلم این سفر در معّیت شما باشد، مخصوصاً که شما تا به حال به مشهد مشرّف نشده اید.»

{خاضعانه انتظار دارد کلمات پاسخ را به دقّت و با تامّل مرور کنید و دربارۀ آن به نیکی بیندیشید و از آن نتیجۀ لازم بگیرید. شیخ در جواب پسر فرمود: برعکس من نه این هوس را دارم نه هیچ هوس دیگری!}

اگر خوب دقّت کرده باشید می‌توان از این جملۀ کوتاه نتیجه گرفت که نفس هوس، پسندیده نیست خواه برای خوردن و آشامیدن و لذّات جسمی و روحی و یا حتّی هوس کربلا و مکّه و مشهد رفتن باشد! و راستی که زیارت خانۀ خدا و قبور ائمّۀ هدی علیهم السّلام باید با هدف باشد نه با هوس. زیرا با هدف رفتن، سالم و سازنده و مقبول و ماجور است و به فرض هوس، آلوده و آغشته به هوای نفس.

استفاده از وسایل دولتی

باری او نقل کرده است: گاهی که از بازار بر می‌گردم، بعضی مایحتاج خانه را تهّیه می‌کنم و چون سعی دارم آنچه خریده‌ام، از انظار پوشیده و پنهان باشد آن را در دستمالی می‌گذارم و با خود می‌آورم، زیرا مصرّ هستم بار زندگی‌ام را خودم به دوش بکشم و مزاحم دیگران نباشم، امّا در موارد بسیاری با اینکه از کنار پیاده رو عبور می‌کنم و یا در مواردی از کوچه‌های مجاور می‌گذرم، باز بعضی از افراد رده بالای شهر که صاحب مقام و منصب هستند از من تقاضا می‌کنند از ماشین دولتی و یا غیردولتی آنها استفاده کنم که این برای من بسیار سخت است. حتّی بارها من ضمن تشکّر و قدردانی از محّبت آنها خواهش کرده‌ام عذرم را بپذیرند، امّا این آقایان از سر محّبت و مودّتی که دارند، من را شرمنده می‌کنند. طُرفه اینکه بسیاری از این آقایان امتناع شیخ را تواضع تلقّی می‌کردند، امّا از این مقوله غافل بودند که او بیشتر از هر چیز به این مهم می‌اندیشد که این مرکب متعلّق به کیست؟ و مخارجش از کجا تهّیه می‌شود؟ و ایا این مقامات حق دارند خود از آن استفادۀ شخصی کنند تا چه رسد به دیگران؟!

مساجد مالمیر

جناب شیخ به نوبت در مساجد مختلف محلّۀ مالمیر نماز می‌خواند تا هیچ یک از آنها متروک نماند. ضمناً برای اینکه مردم نمازگزار سرگردان نشوند، روز قبل از آن به همه اعلام می نمود که فردا در کدام مسجد اقامۀ جماعت دارد.

با اینکه او هرگز کسی را امر و توصیه به شرکت در جماعت نمی‌کرد، گاهی جمعی از مامومین مشاهده می‌شدند که در سرمای سخت زمستان یا گرمای ظهر تابستان به مسجد مالمیر آمده بودند تا به فیض جماعت او برسند.

او آبرو و آبادی مسجد را پیوسته زیر نظر داشت، امّا نه در تزیین و تجمّل، بلکه همین اندازه که امکاناتی برای برگزاری نماز داشته باشد و بس، گاهی خودش هم برای تهیّه بعضی ملزومات کمک می‌کرد که هم اکنون چندزیلو در مساجد محلّۀ مالمیر از او به یادگار است.

اخذ وجوهات

جناب شیخ مجاز به اخذ وجوهات شرعی از مرجع تقلید زمان حضرت آیت الله العظمی آقا سیدحسین بروجردی -اعلی الله مقامه-بود و نیز اجازۀ تصّرف و صرف و خرج آنها را داشت، امّا در موارد بسیاری جهت احتیاط بعضی از مراجعین را به بعضی آقایان علما ارجاع می‌داد و از گرفتن هر وجهی از دست هر کسی پرهیز داشت. او چنان عمل کرده بود که دفتر مرحوم آقای بروجردی به معرّفی و توثیق شیخ حسن کرباسی از یزد ترتیب اثر می‌داد و چه بسا افرادی که به این وسیله به اخذ و صرف وجوهات شرعی اقدام می‌کردند.

ادارۀ امور خانواده، رسیدگی به پدر و مادر، توجّه به کسب و کار و امر ازدواج خواهران و برادران، امامت جماعت، رسیدگی به امور مستمندان محلّه و ... او را چنان مشغول کرده بود که فرصتی برای آسودن نداشت؛ گرچه وی اصلاً اهل آسودگی و فراغت هم نبود و گویا خدایش او را برای تلاش و تکاپو آفریده بود آن هم با پایی پیاده و جسمی که می‌رفت، بیش از پیش فرسوده شود.

و اینها همه تا شامگاه روز پنج شنبه 25 فروردین سال 1345 ش برابر با 22 ذیحجّۀ سال 1385 ق ادامه داشت و شیخ حسن کرباسی با عمری مجاهدت دار فانی را وداع نمود و در بقعۀ امامزاده سید فتح الدین رضا به خاک سپرده شد.