مالمیر محله ای قدیمی از محلات خارج حصار دارالعبادۀ یزد است.

pak

این محل از آغاز تا به امروز، مهد و موطن مردانه مردانی بوده که هر یک به گونه‌ای شاخص و شهره بوده‌اند و در عهد و زمان خود، نمونه و نخبه که اگر قرار بر آوردن نام و نشان و صدق و صفایشان باشد، سخن به درازا می‌کشد، اولاً و حق مطلب ادا نمی شود، ثانیاً، زیرا ایما و اشاره به انبوه صفات نیک بعض از آن بزرگان در حدّ و حریم این مقام و مقال نیست، چه اینکه در بین مالمیریان ممتاز از مرحوم شیخ حسن کرباسی -علیه الرّحمه- گفتن و نوشتن هم قلبی می‌خواهد پهن و پهناور و موّاج و مملوّ از صفا و صداقت و قلمی قویّ و قابل تا بتواند گوشه‌ای از سجایای اخلاقی و اخلاص و احسان او را باز گوید یا به رشتۀ تحریر درآورد و این همه در توان و طاقت من نیست و در خود آن قدرت و قابلیّت را سراغ ندارم که پیرامون آن اسوه و الگوی تقدّس و تقیّد، به بیان گوشه‌ای از مکارم اخلاقی وی بپردازم. پس آنچه در ذیل می‌آید، برگ سبزی از بوستان بزرگ ملکات فاضلۀ آن تندیس تدیّن است.

باری، جناب شیخ را ابتدا از زبان پدر و مادرم شناختم. آن هم زمانی که ساکن مالمیر بودیم و پدر به جز اینکه به او ارادتی خالصانه داشت. وی در مسند و مسجد جدّم حجّت الاسلام آقاسیّدحسن موسوی مالمیری اقامۀ جماعت می‌کرد و جناب والد از مامومین و مریدانش.

اما به راستی چه عالمی دارد کسی را که انسان در دورۀ کودکی به تعریف و توصیف شناخته، در آغاز نوجوانی به تلاقی و تعامل درک و دیدار کند.

آنچه به خاطر می آورم اولّین دیدارهای من در آن شور و حال عهد شباب با آن بندۀ مخلص حضرت حق چنانم به وجد می آورد که نشئه و نشاطش هرگز از مذاق جانم نمی‌رود، امّا بعدها که این دیدارهای گاه به گاه به ملاقات های مکرّر و مرتّب انجامید و در کنارش در آن منزل محّقر با آن مؤنۀ مختصر چنان مجذوب و مسحور اخلاق و احسان او می‌شدم که در بین نوجوانان محلّه به خود می‌بالیدم که هر وقت دلم برای دیدارش تنگ می‌شود، بر آستان آن خانۀ امید حاضر می‌شوم و چون آن در چوبی کوبه نداشت، به نوعی او را صدا می‌زدم و بعد که صدای یا الله را از درون خانه می‌شنیدم، سراپا امید و انتظار می‌شدم تا هر چه زودتر در را به رویم بگشاید و چشمانم به نور معنا و معرفت او روشن شود.

اوج سرخوشی و شادابی من زمانی بود که با مهربانی و با آغوش باز مرا می پذیرفت و با هم در آن اتاق بزرگ کاهگلی نیمه مفروش روبه رویش می‌نشستیم و از محضرش درس زندگی و زندگانی می‌آموختیم و چه بسیار نکته و نمونه که از آن روزهای خوش در خاطرم مانده که پس از گذشت 60 سال، همچنان حلاوتش را در کام جانم احساس می کنم.

از برکات وجودی او اینکه خیرخواه همه بود و آفتاب محبّت و مهربانیش بر همه جا می‌تابید. زیرا صاحب قلبی پاک و خالی از ریب و ریا و عجب و عداوت بود.

در بین اقشار مختلف جامعه که با او به نوعی سروکار داشتند، به سلسلۀ سادات به چشمی دیگر نگاه می‌کرد و برای صغیر و کبیر فرزندان پیامبر احترامی ویژه قائل می‌شد. کما اینکه به برادرم شهید دکتر سیدرضا و من توّجهی خاصّ داشت و به ما به نگاه پدر فرزندی می‌نگریست. ما نیز سعی داشتیم هرچه بیشتر از خرمن تقوا و تجربۀاو بهره برداری کنیم.

دیدارها و اخلاق نرم و نیک او کار را به جایی رساند که گاهی از بعضی رخدادهای خانوادگی و اجتماعی بسیار ساده و بی پرده حرف می زدم و زمانی به گزارش و گلایه می‌پرداختم و چون خود را محقّ و مظلوم می‌دانستم، بعضی را محکوم و مقهور می‌پنداشتم، لیکن او در اوج وقار و وداد می فرمود: عبّاس آقا! صبر داشته باش بعدها که تجربه‌ات بیشتر می‌شود، می‌فهمی حق با کیست! آن‌کس که تو می‌گویی بیشتر از خودت خیرخواه تو است، به علاوه سردوگرم روزگار را بیشتر از تو چشیده و با کوله باری از توشه وتجربه، درگیر زندگی در دنیاست.

در چنین حالی من که به پشتوانۀ نیروی جوانی هنگام ورود به محضرش، خود را حق به جانب می‌دانستم، به این چند کلمۀ کم و کوتاه، آرام و قرار می‌گرفتم و در خود وزن و وقاری دیگر احساس می‌کردم.

هنوز هم نمی‌دانم چه رمز و رازی در آن گفتار مشفقانه بود که اینگونه مؤثّر و مفید می‌افتاد؟ آنچه بعدها دستگیرم شد، اینکه او-علیه الرّحمه- یک عالم عامل بود و یک واعظ متّعظ. آنچه می‌گفت، برای رضای خدا می‌گفت و به جز این هیچ چیز مدّنظرش نبود.

دریغ و افسوس که دیدارهای آن دوران دولت مستعجل بود و من پس از قبولی در رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران، مجبور به مهاجرتی شدم که تا امروز ادامه دارد و اگرچه در تمام دورۀ زندگی‌ام هرگز از اندرزهای ارزشمند او غافل نبوده‌ام، امّا فیض حضورش سعادتی بود که سلب شد و تنها مکاتبه‌ای و یا در فرصتی مغتنم، سفری به دیار دوست داشتنی یزد و دیگر هیچ.

امّا ضایعۀ 26 فروردین سال 1345 بر یزدی‌ها عموماً و برای من و برادرم خصوصاً واقعه‌ای دردناک بود و چه خوش گفت آن شاعر همشهری:

گُل ما رفت به گِل موسم فروردین ماه

بعد از این گل دل ما سیر ز سیر چمن است

آری، در سفرهای بعدی، بعد از آن سال غم انگیز، هرگز حضور در بقعۀ سیّد فتح الدّین رضا و عرض ادب و احترام بر سر تربت پاک شیخ کرباسی را فراموش نمی‌کنم.

خلاصۀ آنچه که از او در حفظ و حافظه‌ام مانده، اینکه جناب شیخ بسیار بی‌تکلّف بود و متین و مؤقّر. بهره و مؤنه‌اش از دنیا، کم و اندک و نفع و نیکی‌اش به همنوعان-خواه مسلمان یا غیر مسلمان- بی حدّ و بسیار. در کوچه و بازار به آرامی و با وقار رفت و آمد می‌کرد و با اینکه عموماً مردم سعی می‌کردند برای عرض ادب به او سلام کنند، او به خُرد و کلان سلام می‌کرد و چنان از این جهت مهر و محبّتش به دل‌ها نشسته بود که فیض دیدنش در هرجا و مکان آرزوی همه بود.

در گفتارش چنان مواظب و مراقب بود که تا جوانب حرفی را نمی‌سنجید، آن را بر زبان جاری نمی‌کرد. با گذشت بود، امّا دربارۀ حقّ خودش، لیکن وقتی صحبت می‌کرد از حق الله و حقّ النّاس بود، بر خودش هم سخت می‌گرفت تا به دیگران چه رسد؟!

او تاجر بازار بود، امّا چه تاجری که یک روز برای آبادی دنیایش نه به بازار رفت و نه دربند کسب و سود و سودا بود تا بیشتر و بهتر از حطام دنیا بخورد و یا خِشتی روی خِشت نهد که آسوده تر بیاساید.

یتیم نواز بود به گونه‌ای که وقتی خبر مرگ پدری از محلّات دور و نزدیک به او می‌رسید، آرام و قرار از خانۀ محقّر او هم می‌رفت و از آن پس سر تکلیف پیوسته به سرکشی آن خانه، متعهّد و مقیّد بود.

در مجموع، در بند تکلیف شرعی بود نه محصور در حصار تکلّف. آنجا که احساس قال داشت، بی پرده و از سرِ حق گویی و حق جویی لب به سخن می‌گشود و به اندازه و در حدّ وظیفه گفتنی‌ها را بی محابا می‌گفت و آنجا که وظیفه‌اش سکوت بود، با تسلّط بر هوای نفس، دم فرو می‌بست و به آرمی می‌گذشت.

نمازش، اقامۀ نماز بود. با همۀ شرایط و لوازمش به این نشان که اقتدای دو رکعت نماز در جماعت چنان به انسان بال و پر می‌داد که به وصف نمی‌آید. معمولاً در اوایل شب، استراحتی مختصر داشت، امّا بعد از نیمه شب بقیّه را با تضرّع و تهجّد مشغول بود و ابتهال و التماس کار هر شبش تا سپیده دم.

خلاصه اینکه، پس از گذشت نزدیک به نیم قرن از ارتحال ابدیش، نه مالمیر چون او دیده و نه دارالعبادۀ یزد؛ بل بسیاری از بلاد چنین اسوه و الگویی در خود پرورش نداده و نخواهند داد! مگر پس از ظهور مبارک صاحب ملک این امر محقّق شود!

خدایش قرین رحمت بی کران خود سازد که عبدصالح خدا بود و مرید مخلص ائمۀ اطهار و غلام و غلام زادۀ عزادار حضرت سیّدالشهداء(ع) خصوصاً.

رحمت الله علیه و علی والدیه

دکتر سید عباس پاک نژاد