12 اسفند 1397

حاج قاسم زارع بیدکی

بنام پروردگارم. بنام او که قلم را آفرید و آدمی را خواندن و نوشتن آموخت.

در سال یازده هجری در مهریز یزد دیده به جهان گشود. پدرش روغن گیر بود و هفت فرزندی که خدا به ایشان عطا کرده بود با زحمت بسیار اداره می کرد.

هفت ساله بود که گیوه دوزی را فرا گرفت و مشغول کار شد. 12 سال داشت که به یزد رفت و در آنجا گیوه دوزی را ادامه داد تا کمکی برای خانواده خود باشد. در پانزده سالگی برای کمک به مخارج خانواده به تهران آمد و کارگری می کرد ولی بعد از مدتی دلتنگ خانواده اش شد و به یزد بازگشت.

پس از بازگشت به یزد پیشه دیگری برگزید و این بار در بازارخان مغازه ای اجاره کرد و به خرید و فروش کرک و پشم پرداخت. پس از گذشت سه سال ازدواج کرد و همراهی مهربان را برای زندگی خود برگزید.

در سال 44 هجری شمسی تصمیم به هجرت دوباره گرفت. این بار به همراه همسر و سه فرزندش به تهران آمد و وارد کار ساختمان شد. پیمانکار ساختمان بود و به ساخت و ساز مشغول شد.

کار می کرد و در حین کار به گره گشایی از کار همنوع خود مشغول شد. باین خیر بود و برای بسیاری از عزیزانی که به نحوی گرفتار بودند قدم خیر بر می داشت و از آنها دلجوئی و دستگیری می کرد.

و اما همسرش در این وادی همراهش بود و او را چون یاری مهربان همراهی می کرد.

سال ها گذشت، از نظر مالی وضعیت بهتری پیدا کرد و به مکه مشرف شد. فرزندانش را یکی پس از دیگری به سامان رساند، و پس از سال ها کار و تلاش و دستگیری، گرد پیری بر چهره اش نشست.

تا اینکه یار مهربان نامهربان شد و همسر و همدمش در 20/5/94 دار فانی را وداع گفت و او را با اندوهی فراوان در فراغ یار تنها گذاشت.

غم همسر سنگین بود. از این جهت برای تسلای خاطر خود و بازماندگان تصمیم به بنای خیریه ای در زادگاهش را گرفت. موضوع را مطرح نمود و یکی از فرزندانش مامور تحقیق در این زمینه شد و پس از تحقیقات بسیار خیریه ای جهت فیزیوتراپی و توانبخشی احداث گردید و به این ترتیب به آرزوی دیرینه ی خود و همسر همیشه همراهش جامه ی عمل پوشانید و بالاخره بیش تر از این دوری یار را تاب نیاورد و در آدینه ای در ایام فاطمیه در 12/11/97 پس از تحمل بیماری در تهران در سن 86 سالگی دیده از جهان فرو بست. روحش شاد و یادش گرامی

خدایش بیامرزد.

بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند

مرکز توانبخشی نشاط شامل قسمت های فیزیوتراپی، تمرین درمانی، لیزردرمانی، گفتار درمانی، سوزن خشک، مشاوره و روانشناسی فردی و گروهی و آموزش معلولین و سالمندان توسط خیر مقدم حاج قاسم زارع بیدکی فرزند محمد جواد به یادمان همسر خود زنده یاد معصومه زارع بیدکی احداث گردیده است. این مرکز به مساحت 270 مترمربع و با هزینه 3 میلیارد و ششصد میلیون ریال در اسفند 1395 افتتاح گردید.

(مرکز توانبخشی نشاط شامل قسمت های فیزیوتراپی، تمرین درمانی، لیزردرمانی، گفتار درمانی، سوزن خشک، مشاوره و روانشناسی فردی و گروهی و آموزش معلولین و سالمندان توسط خیر محترم حاج قاسم زارع بیدکی فرزند محمد جواد به یادمان همسر خود زنده یاد معصومه زارع بیدکی احداث گردیده است. این مرکز به مساحت 270 مترمربع و با هزینه 3 میلیارد و ششصد میلیون ریال در اسفند 1395 افتتاح گردید.)

زندگی در آسایشگاه - گفتگو با زوج سالمند

 

16 دی 1397

 

old

70سال قبل در یکی از روستاهای استان یزد به دنیا آمدم. روستای ما قدمتی چندین هزار ساله دارد و حالا محل آمد و شد توریست ها و گردشگرها هست. سریزد در حدود 30کیلومتری شهر یزد قراردارد و روزگاری خیلی آباد بوده است. این را می توان از تعداد کاروانسراها، آب انبارها، قلعه ها و مساجد و خانه های اربابی آن حدس زد ارگ سریزد قدمتی هزارساله دارد.

من در خانواده ای کشاورز بدنیا آمدم. پدرم کشاورز تهیدستی بود که 6 فرزند داشت و به سختی زندگی می گذشت. روزهای سختی بود و ما با مشقت بزرگ شدیم.

در سنین کودکی در اثر یک بیماری دچار معلولیت از ناحیه پاشدم.

من تا کلاس پنجم دبستان در سریزد درس خواندم.

این معلولیت باعث شد که من دچار محدودیت هایی در زندگی شوم اما هیچ گاه به خاطر معلولیت تنبلی نکردم و همیشه مشغول کار بودم. خشکسالی باعث شد خیلی از اهالی مهاجرت کنند و من هم 50 سال پیش به تهران مهاجرت کردم و مشغول کار شدم. شغل من نقاشی ساختمان بود.

من پس از چندسال ازدواج کردم. و در تهران مشغول کار بودم و اوضاع خوب بود و مشکلی نداشتیم با مسن تر شدن من کارکردن برایم سخت تر شد زیرا معلولیت پا باعث می شد دیگر نتوانم مثل قبل کار کنم برای همین در سال 63 تصمیم به بازگشت به یزد گرفتیم و در یزد ساکن شدیم و خانه کوچکی در بلوار مدرس خریداری نمودیم. متاسفانه بیمه تامین اجتماعی هم نبودیم تا با حقوق بازنشستگی زندگی کنیم.

با همسرم در طول سال ها زندگی خوشی داشتیم. متاسفانه از حدود 10 سال قبل همسرم دچار بیماری فراموشی شد.

این بیماری در ابتدا خیلی کم بودو هرسال به شدت آن اضافه شد تا زمانی که دیگر باید همه انرژی من صرف نگهداری و مراقبت از ایشان می شد.

خدا نخواسته بود به ما فرزندی هدیه کند و بار همه مشکلات زندگی بر دوش من بود و من با معلولیت خود مجبور بودم نگهداری از همسر را نیز قبول کنم.

در دوران ابتدایی من همکلاسی داشتم که اسمش حاج مصطفی بود. حاج مصطفی هم مثل من و خیلی از آدم های دیگر از روستای سریزد به تهران مهاجرت کرده بود.

حاج مصطفی آدم هوشیاری و با پشتکاری بود. او توانسته بود در تهران به معمار موفق تبدیل شود.

(ما یزدی ها هرسال عادت داریم ایام محرم به سریزد برگردیم و سریزد در ایام محرم حال و هوای دیگری دارد و از اول ماه محرم تا روز عاشورا مردم میهمان سفره امام حسین هستند.)

در ایام محرم شنیدم چندسال پیش حاج مصطفی خانه سالمندانی در مهریز ساخته است و این خانه سالمندان یک تعداد سوئیت هم برای سالمندان ساخته بودند که همه نوع امکانات داشت.

از طرف یکی از اقوام به من پیشنهاد شد با توجه به مشکلات سالمندی خودم و بیماری همسرم ساکن خانه سالمندان شوم.

با دکتر ابویی قرار ملاقاتی گذاشتیم و دکتر ابویی به منزل ما در یزد آمد. منزل قدیمی در بلوار مدرس و شرح حال وضعیت خود را شرح دادم و متذکر شدم پولی برای پرداخت هزینه ندارم ولی حاضرم معامله ای با خانه سالمندان مهریز بکنم.

ما از مال دنیا تنها صاحب یک خانه بودیم که ثمر دسترنج سالها تلاش ما بود و یک سهم از آن نیز به دختر خوانده خود بخشیده بودیم و تنها 5 سهم از این خانه متعلق به ما بود. ما با دکتر ابویی قرار گذاشتیم.

قرار شد ما منزل مسکونی خود را به آسایشگاه اهداء نمائیم و اسایشگاه نیز متعهد شد یک عدد سوئیت کامل در اختیار ما قرار دهد. حدود چند ماه است در آسایشگاه ساکن هستیم و خیلی راحت هستیم.

چند هم صحبت و همسایه داریم. من برای پایم به فیزیوتراپی می روم. همه چیز اینجا مهیا است و ما با خیال راحت اینجا زندگی می کنیم.

و حتی امسال به زیارت امام رضا هم رفته ام و جای شما خالی خیلی خوش گذشت چون با چند نفر از کارکنان آسایشگاه و 3 سالمند دیگر همراه بودیم و زیارت دلنشینی کردیم.

من برای همه کسانی که به فکر سالمندان هستنددعا می کنم که خدا به آنها سلامتی و طول عمر باعزت عطا فرماید.

خانم خدیجه طیبات

به نام تک واژه پرستش

05 فروردين 1397

بزرگترین سلام دنیا را تقدیم می کنم به خوش قلب ترین آدم های دنیا.

صدها فرشته برآن دست بوسه می زند. کز کار خلق یه گره بسته واکند

. کمک به همنوع از موضوعاتی بوده که همواره در طول تاریخ نزد ادیان الهی و مکاتب بشری به منزله یک رفتار مورد پسند و حمایت اکثریت قرار گرفته است شاید به واسطه اهمیت همین مساله بوده که شاعربزرگ بزرگ تاریخ ایران زمین شیخ اجل سعدی می فرماید

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در افرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

. برحسب وظیفه احساس شد که چند سطری از بهترین خاطرات زندگیم را راجع به خانه سالمندان مهریز به تحریر در اوردم.

سالمندان امروز همان جوانان دیروزند انانیکه عمرخود را در فراهم آوردن شرایط مطلوب زندگی برای فرزندان خود گذراندند و یا اینکه بس از گذراندن از کوره راه های سخت و دشوار زندگی بدوران پیری رسید و آنان در این دوران تنها یک اروز دارند که در خانه ی ارام و مملو از محبت در کنار فرزندان و نوادگان خود روزهای عمر را سپری کنند. پس بهتر است اندکی به فردای خود بیاندیشیم و سالمندان این عزیزان سرشار از اندیشه اما خاموش را تکریم نمائیم و باور داشته باشیم که تکریم بزرگان مایه برکت زندگی است .

اولین باری که که با دوستان به خانه سالمندان رفتم هرگز فراموش نمی کنم اسایشگاه کوچک قدیمی که دو قسمت بود یک طرف ساختمان سالمندان مرد را نکهداری می کردند ویک طرف دیگر جای سالمندان زن بود وخیلی اوضاع خوبی نبود   آن عزیزان سالخورده که ما را میدیدند چقدر خوشحال می شدند وقتی یک هدیه کوچکی به انها می دادیم ذوق می کردند بعضی از آنها به عروسک خیلی علاقه داشتند و مثل بچه هایشان عزیز می داشتند.

وقتی کنار آنها می نشستیم و بر دست های چروکیده و صورت پر از غم آنها بوسه میزنی چنان خوشحال می شدند که غم های عالم از دلمان بیرون میرفت . میگوید اگر میخواهی شاد باشی به شادی دیگران بکوش زیرا آن شادی که ما از دیگران می دهیم به دل خود ما بر می گردد. وقتی پای درددل آنها می نشینی و اسم بچه هایشان را میپرسی بعد می گویند تو کی هستی و ما اسم بچه هایشان را م گوئیم بقدری خوشحال می شوند و می گویند چرا اینقدر دیر به دیدنم آمدی؟!! ایا این نتیجه سال ها زحمت این مادر و پدر است؟

بعدازاین , اسایشگاه کوچک , با کمک خیرین عزیز و پشنکار دکتر ابوئی اسایشگاه بزرگ و خیلی خوب درست کردند و یادم نمیرود وقتی برای افتتاح آن رفتم چقدر این عزیزان سالمند خوشحال بودند که به منزل نو رفتند

یک خاطر ه دیگر که فراموش نشدنی است روز عید قربان به اسایشگاه دعوت شدیم و کار جالبی که اقای دکتر کرده بودند ماکت خانه خدا مقام حضرت ابراهیم درست کرده بودند و ما هم لباس احرام پوشیده همراه این مادران سالمند طواف نمادینی نمودبم که لذت ان برای ما وسالمندان کمتر از حج نبود ونمی دانید ساامندان چقدر خوشحال می شدند که حاجی می شوند

خیلی پرحرفی کردم هرچه بگویم و بنویسم کم گفتم و نوشته ام خلاصه اینکه اگر خودمان جای این سالمندان بگذاریم چه حالی بما دست می دهد واقعا سپاسگزارم از جناب دکتر ابویی و پرسنل اسایشگاه که با جان و دل خدمت می کنند .از خدای بزرگ سلامتی و عاقبت به خیری برای آنها ارزو می کنم.

سعی نموده ام با توکل به خدای بزرگ در شناخت کمبودها و رفع آن در حد توان کوشا باشم.

30 مهر 1396

هر انسانی وظیفه دارد به اندازه امکانات و توانایی هایی که خداوند بزرگ به او ارزانی داشته در راه رضای پروردگار متعال گام بردارد.

من نیز بر حسب وظیفه خود بعنوان یک معلم با توجه به تحصیلاتم که در رشته روانشناسی است سعی نموده ام با توکل به خدای بزرگ در شناخت کمبودها و رفع آن در حد توان کوشا باشم، همسرم اقای مهندس کاظم رشتیان نیزهمواره همفکر ، پشتیبان و راهنمای من بوده اند و اما انگیزه اصلی ساختمان آسایشگاه اینکه: پدرم)آقای ولی رشتی( علاقه و توجه خاصی به کمک به مستعضفان و نیازمندان داشتنند و مخصوصا سعی می نمودند حتی الامکان کمک ها غیر مستقیم باشد که باعث ایجاد اعتماد بنفس و عزت نفس آنها شود.

یکی از اموری که فکر پدر را به خود مشغول کرده بود چگونگی کمک به سالمندانی بود که بعلت کبرسن دیگر نمی توانند مانند گذشته فعالیت داشته و چه بسا محتاج شده و عزت نفس خود را از دست داده اند. یکی از اهداف و آروزهای ایشان ایجاد اسایشگاهی برای سالمندان بود که باعث رفاه و عزت نفس آنها شود، ایشان در فکر تهیه مقدماتی برای آن هدف بودند که متاسفانه مجال تحقق آنرا نیافتند.

ما با توجه به نیات ایشان ، در فکر فرصتی مناسب بودیم که در راستای نظرات ایشان در حد توان اقداماتی انجام دهیم در بازدیدهایی که از آسایشگاه سالمندان مهریز داشتیم با ملاقات دکتر ابویی، مدیر آسایشگاه و مشاهده علاقمندی، تعهد و توجه خاص ایشان به رفاه سالمندان با تائیدات الهی، فرصت مناسبی پیش آمد که با کمک به
رفع کمبودها و تجهیز این اسایشگاه و ایجاد ساختمانی مخصوص سالمندان مرد که نیاز اساسی این اسایشگاه بود کاری در راستای نظرات و آروزهای پدر انجام شود.

خدای بزرگ را برای این توفیق سپاسگزارم و سامتی و توفیق روزافزون دکتر ابویی، و تمام کسانی که در این راه زحمت کشیده اند از درگاهش خواهانم.